ترسِ از پرواز دارم. قبل‌ترها نداشتم، یادم نیست از کدوم روزِ شمسی یا میلادی، وقتی اسمِ هواپیما به گوشم خورد، عینهو زن آبستن دلم پیچ خورد و حالتِ تهوع گرفتم و انگار که بچه لگد بزنه به زیر شکمم، هی استرس را قورت دادم و هی با خودم گفتم حتماً تا نیم ساعت دیگه حالم خوب می‌شه و نیم ساعت شد، یک ساعت و یک ساعت شد، دو ساعت و دو ساعت شد، بیست‌و‌چهار ساعت و حالِ من تا وقتی که هواپیما چرخ‌های صاب‌مُرده‌اش باز نشد و روی زمین نَنشست، خوب نشد و دلِ وامونده‌ی همیشه نگرانم آروم نگرفت.

ترسم از رفتن نیست که این زندگی تا همین جاش هم سه، صفر به من باخته. شرم و خجالت، مانع از اقرار و گفتنش در جمع شده وگرنه عینهو زناکاری در خلوت بارها اعتراف کرده که روسیاهه و خواسته آبروداری کنم و از سَر تقصیراتش بگذرم. 

حکایت، حکایتِ «مرگ یک‌بار و شیون یک‌بار» هم نیست که گاهی مرگ‌ یک‌بار اتفاق نمی‌افته. انگار بارها می‌میری. انگار به دفعات، همه‌ی وجودت تقسیم بر روز و شب‌هایی می‌شه که فقط لبخندی زدی و نَمه شادی کردی و همین شده گناه کبیره تا عزرائیل در لباسِ روزگارِ نامُراد، تَن و بدنت رو بخشِ بر همه‌ی اون روز و شب‌های شاد کنه. البته متناسب با عدالتِ وعده‌ داده‌شده‌ی الهی و به نسبت‌های کاملاً مساوی. همراه با درد و خونریزی و فرو رفتن چوب نیم‌سوز به ماتحتت و... 

پس ترس از ماهیتِ مرگ و نیستی نیست که نَفس کشیدن، هیچ دلیلی بر زنده بودن و زندگی کردن نیست. ولی خب برای من مرگِ روی زمین، دلپذیرتر از مرگِ در آسمون و توی بغل خداونده. جسارتاً صرفاً نظرم رو گفتم وگرنه می‌دونم در سرونوشت‌مون هیچ آپشنی برای ما بندگان غیرخاص خدا تعریف نشده تا نوع مرگ‌مون رو با مدادِ سیاه نوک تیز توی مربع چهارگوش جوری تیک بزنیم که سر و تَه‌اش از داخل کادر بیرون نزنه. 

پنج‌شنبه مشهد بودم. یک روز قبلش هواپیمایی تا وسط‌های مسیر، جایی احتمالاً حوالی سمنان و شاهرود میره و ‌اون‌قدر موتورش سروصدا می‌کنه و بال‌و‌پَرش تَرَق‌تُورُوق، که خلبان بیل‌بیلک رو می‌گیره دستش و می‌گه؛ ضمن حفظ خونسردی‌تون باید به اطلاع‌تون برسونم که ما به مهرآباد برمی‌گردیم و خب خلبان است و قولش و انصافاً و بینی‌و‌بین‌الله برمی‌گردند. دوستانی در اون پرواز بودن که وقتی بعد از دو روز، دیدم‌شون سیمایی چون میّت داشتند. چهل‌و‌هشت ساعتِ پیش مُرده بودند. در ارتفاع بیست‌و‌چند هزار پایی. جایی حوالیِ منزل خداوند.

انگار او‌ن‌قدر این پروازهای تا نصفه رفته و ضمن حفظ خونسردی‌تون به مهرآباد برمی‌گردیم عادی شده که هیچ روزنامه و سایتی اشاره‌ای به اون پرواز نکرد. چه توقعی؟ همین که نشست جای شَکرش باقی‌ست. 

صبح پنج‌شنبه، فردای اون روز من با یکی از همین هواپیماها پریدم. فرقی نداره صحیح و سالم به زمین نشست یا نه، چون من هر بار و با هر تکون، تمام شجرنامه و دورانِ کودکی تا امروزم رو مُرور کردم و خب دقیقاً همون مسیر پرواز و همون شرکت هواپیمایی و همون هواپیمای غول‌پیکر سی‌صد شش‌صد، ساعت ده‌و‌نیم شب پنج‌شنبه در مسیر تهران–مشهد، بعد از هفت دقیقه پرواز بر اثر ریختن روغن هیدرولیک روی نمی‌دونم کدوم قطعه‌ی بی‌صاحبش، کابینش پُر دود می‌شه و مسافران وحشت می‌کنند و... 

حتماً این‌بار خلبان حتی جرئت نمی‌کنه اعلام کنه ضمن حفظِ خونسردی‌تون به مهرآباد برمی‌گردیم که فرود، فرودی‌ست اضطراری. هواپیمای مسیر تهران-مشهد این‌بار هم در مبداء نشست. انگار در این سرزمینِ برهوت هیچ مقصدی نیست. شانس داشته باشی با حفظ خونسردی دوباره به مبدا برمی‌گردی. ما مُرده‌ها چون مالِ بد، بسته شدیم بیخِ ریش تهران و مهرآباد و بهشت‌زهرا.

نوشته شده توسط K1 در ساعت 17:1 | لینک  | 

دو روزی «تبـریـز» بودم. تفریحی نبود و کاری بود. فرصت نکردم هیچ جای شهر رو ببینم. البته قبلاً هم تبریز رفته بودم که اون‌ چند بار هم کاری بود و همراه با بدوبدو و پُر از مشغله. 

پروازِ رفتِ شیش‌و‌نیمِ صبح، دو ساعت تاخیر داشت. نمی‌دونم چه اصراریه توی فرودگاه، قیف و قیر و همه‌ی عوامل درگیر کار، به طرز وحشتناک و غیر منصفانه‌ایی صادق بشن و روی تابلوی اطلاعات بنویسند «نقص فنی» والله به‌خدا آدمیزاد همین که چشمش به «تـاخیــر» روی تابلو می‌افته، بارهاو‌بارها مسیرِ دفن‌و‌کَفن خودش رو تصویرسازی می‌کنه و می‌بینه که جنازه و تابوتش رو دارن روی دست می‌برن و جمعیت شیون‌کنون می‌زنه توی سَر و کله‌ی خودش و یه سری از خانم‌ها حلوا درست می‌کنند و یه سری از اقوام درجه یک، دَم مسجد سرپا واستادن و فلانی هم که مراسمِ ختم رو به فلانش هم حساب نکرد و اصلاً یه نوکِ پا نیومد و سر کوچه، حجله زدن به چه خوشگلی و حالا تکلیفِ قسط‌های بانک چی می‌شه و ای دادوبی‌داد اون پولی که قرض دادم به رفیقم نکنه نامرد اصلاً به روی خودش نیاره و آخ‌آخ اون چیزهای مجرمانه هم که موند توی کشوی میزم و... 

از هواپیماهای وطنی و پروازهای داخلی می‌ترسم. خیلی زیاد. خیلی خیلی خیلی زیاد. یعنی باید کنار من نشسته باشید و با هر تکون هواپیما، رنگ‌و‌روم رو ببنید و تن و بدنم که عینهو میّت یخ می‌زنه رو لمس کنید تا حرفم رو باور کنید. هر بار که لِنگ‌درهوا، میون آسمون و زمین‌ام، به خودم فحش‌های آن‌چنانی میدم که: «من دیگه غلط بکنم دوباره سوار هواپیما بشم» (و یه سری حرف‌های دیگه که نمی‌شه این‌جا نوشت) ولی همین که چرخ‌های هواپیما به باندِ فرودگاه می‌خوره، قول و قرارم یادم میره و میره تا سری بعد که دوباره بلیط هواپیما به‌دست، درازدراز میرم طرفِ فرودگاه. البته چند باری هم بلیط داشتم و قیدش رو زدم و زمینی رفتم. 

تبریز رو دوست دارم. یعنی حس می‌کنم شهر خوبیه و می‌شه دوستش داشت. توی این دو روز، من شهر رو ندیده، کلی ازش تعریف کردم و جروبحث کردم و به تبریزی‌ها گفتم: «آی چقدر خوبه که آدم توی این هوای خوب و شهر تمیز زندگی کنه» و همه‌ی اهالی شهر، متفق‌القول از مشکلات و عدم امکاناتِ شهر گفتند و خوبی‌هایی که تهران داره و... از همون دیالوگ‌های تکراری بین همه‌ی پایتخت‌نشینان و ساکنین همه‌ی شهرهای ایران به‌غیر از تهران! که وقتی چند روزی ازش می‌زنی بیرون، یهویی شور حسینی می‌گیردت و هوس می‌کنی جُل‌و‌پلاس رو جمع کنی و از پایتخت بزنی بیرون و یه باغچه و چهارتا مرغ و خروس بگیری و ریحون و هویج فرنگی و سیب‌زمینی پَشَندی بکاری و بری تا از شر دود و ترافیک و بوق و هزارویک کوفت و زهرمار دیگه‌ی این شهرِ خراب‌شده راحت بشی. 

مثل مسابقه‌ی طناب‌کشی، هر کدوم، یک سَرِ طناب رو گرفتیم و حق به‌جانب می‌کشیم طرفِ خودمون. ما از مشکلات تهران و خوبی‌های اون یکی شهر می‌گیم و اون‌ها از مشکلاتِ و معضلات شهر خودشون و از خوبی‌های تهران! و این صحبت‌ و دیدگاه و بِکش‌بِکش سال‌هاست که ادامه داره.

و اما توصیه می‌کنم پرواز نکنید. قیدِ هواپیما و پروازهای داخلی رو بزنید. استرس در ارتفاع چند هزار پایی هیچ کم نداره از مرگ روی زمین. وقتی دو روز به یه شهری مسافرت می‌کنید هی به‌زور تاکید نکنید که تهران جایی نیست برای زندگی. اگر رژیم دارید اصلاً حوالی تبریز نرید که گند میزنه به تموم برنامه‌ها و مرتاض‌بازی و رژیم غذایی و گِرم‌هایی که با بدبختی کم کردید.

نوشته شده توسط K1 در ساعت 21:5 | لینک  | 

دیروز برای انجامِ کاری مجبور بودم برم حوالی خیابون قزوین و گمرک. پایین‌تر از میدونِ انقلاب، وقتی از جلوی بیمارستانِ «روزبه» رد شدم یه نیسانِ آبی‌رنگی دیدم. از همین نیسان‌هایی که شُهره‌ هستند به بد رانندگی کردن و ویراژ دادن و جاده و خیابون رو ارث پدری و مال باباشون دونستن. از همین نیسان آبی‌ها که وقتی می‌بینی‌شون باید احتیاط کنی و بری بچسبی گوشه‌ی خیابون تا حضرات رَد بشن و سپر و رکاب‌شون جر نده تَن و بدن ماشینت رو و یه موقع شاخ‌به‌شاخ نشی باهاشون.

 اما انگار این نیسان و این راننده‌ی نیسان خیلی خسته بودند. یه جور دیگه‌ایی بودند. خیلی کم‌رَمق بودند. خیلی بی‌حال بودند. اصلاً انگار این ماشین و راننده‌اش، از این نیسان آبی‌رنگ‌ها که شُهره هستند به خیلی چیزها نبودند. انداخته بود کنارِ خیابون و خیلی آروم حرکت می‌کرد. خرامان‌خرامان. تو فکر کن از این ماشین چند صد میلیونی‌ها که هیچ عجله‌ای ندارند برای رفتن، شبیه اون‌ها رانندگی می‌کرد. آروم و شیک و با وقار، جوری می‌رُوند که گویا می‌خواست تموم شهر اون ‌رو ببینند. جوری می‌رُوند که انگار می‌خواست تموم شهر رو ببینه.  

از کنارش که سبقت گرفتم، نگاهی به راننده‌اش انداختم. عاقله‌مردی بود نزدیکِ پنجاه سال. موهای شقیقه‌اش، یه دست سفید و صورتش اصلاح کرده و تَروتمیز بود. دستش رو گذاشته بود لَب شیشه‌ و از کنارش که رد شدم پُکی زد به سیگار و دودش رو فوت کرد بالای سرش. هنوز دارم به نوشته‌ی پُشتِ نیسانِ آبی‌رنگ فکر می‌کنم. هنوز دارم به بیمارستان «روزبه» فکر می‌کنم. هنوز دارم به نگاهِ سرگردونِ اون راننده فکر می‌کنم.

پشتِ ماشین نوشته بود: «خریدِ ضایعات بهانه است، کوچه به کوچه، شهر را می‌گردم شاید تو را پیدا کنم.»

نوشته شده توسط K1 در ساعت 8:40 | لینک  | 

همه‌ی ما آدم‌ها، شاه‌رگِ کَت‌و‌کلفتی داریم که زیرِ لایه‌پوستی از خوشگلی‌های بَزک‌دُوزک شده‌ی رنگی زندگی شهری و پُزهای روشنفکری مخفی‌اش کردیم. رگِ خیلی گردن‌کلفتی از دیکتاتوری. استبداد. زورگویی. خودخواهی. همینی که من می‌گم. ساکت باش و هیچی نگو. تو فقط تا نوکِ دماغت رو می‌بینی. تو مو بینی و من پیچشِ مو.

آب نمی‌بینیم وگرنه بَحر که هیچی، طول و عرضِ اقیانوس رو کِرالِ پشت و سینه‌ی همزمان می‌ریم. به‌واسطه‌ی زندگی در جامعه‌ی مُدرن، به‌خاطر پوشیدنِ رخت‌و‌لباسِ مارک‌دار، داشتنِ موبایل و ماشینِ چند سیلندرِ فلان و موقعیتِ اجتماعی بیسار، به‌خاطر حضور تمام‌قد و پرسپکتیو در فیس‌بوک و اینستاگرام، به‌واسطه‌ی لَم دادن‌های یومیه توی کافه‌‌های شمال و جنوب و خوردنِ قهوه‌های تلخِ بی‌شیر و شکر و نقدِ تاتر و ادبیات و سینما، فرصت و قدرت و صد البته، شهامت و جرئت نشون دادنِ اون شاه‌رگِ حیاتی رو نداریم، وگرنه خودمون خوب می‌دونیم، اون جایی که خودمون هستیم و قراره توی خلوت‌مون بی‌واسطه لُخت بشیم و واستیم جلوی آینه، چه راحت حکم صادر می‌کنیم برای یک جنسیت. چه بی‌دغدغه یک نسل رو می‌ذاریم سینه‌کِشِ دیوار و بی‌رحمانه فرمانِ آتش میدیم و تیرِ مستقیم می‌چکونیم. چه بی‌قواره و زیگ‌زاگ‌وار می‌بُریم و می‌دوزیم و اصرار داریم صاف و به اندازه است. چه مُستبدانه یقه‌ی هفتادوچند میلیون رو می‌گیریم و هِن‌هِن‌کنون می‌بَریم به همون بهشتی که خودمون ساختیم و حوری و پری و غِلمان‌هاش رو دوست داریم.

همه‌ی ما آدم‌ها آب نمی‌بینیم و شکرخدا قدرت و موقعیت و شهامتش رو نداریم وگرنه وقت‌هایی که خودِ خودِ خودمون هستیم، با «بنیتی» تاس می‌ریزیم و سَر کله‌پاچه‌ی فردا صبح،‌ تخته نَرد می‌زنیم و با «آدولف» تمام خیابون‌های شهر رو قدم می‌زنیم و درددل می‌کنیم.

 

نوشته شده توسط K1 در ساعت 7:47 | لینک  | 

کتاب‌های خریداری شده از نمایشگاه بین‌المللی کتاب تهران

 1)     حلزون‌های پسر | احمد آرام | نشر افق

2)     اینجا نرسیده به پل | آنیتا یارمحمدی | نشر ققنوس

3)     قاب‌های خالی | فهیم عطار | نشر ققنوس

4)     گاماسیاب ماهی ندارد | حامد اسماعیلیون | نشر ثالث

5)     بازی | قاسم کشکولی | نشر زاوش

6)     زیباتر | سینا دادخواه | نشر زاوش

7)     تو در قاهره خواهی مُرد | حمیدرضا صدر | نشر زاوش

8)     روز حلزون | زهرا عبدی | نشر زاوش

9)     کُشتن مُرغ مینا | هارپرلی | نشر امیرکبیر

10) گشودن رُمان | حسین پاینده | نشر نیلوفر

11) با و بی‌تکلف | اُرهان پاموک | نشر نگاه

12) مثل راه رفتن روی تیغ | آلبرت کوچویی | نشر نگاه

13) یک رُمانس دانشگاهی مرگبار | محمود سعیدنیا | نشر حرفه هنرمند

14) خرچنگ‌های بلوری | مصطفی دشتی | نشر حرفه هنرمند

15) هویت‌های مرگبار | امین معلوف | نشر نی

16) تجاوز جنسی | مارک جی کیتلسون | نشر بهمن

17) زندگی جوانان در شهر | محبوبه طوسی صدر | نشر تیسا

18) درآمدی بر روایت زنانه از شهر | سارا نادری | نشر تیسا

19) شهر آرام، شهر استرس‌زُدا | عباس استاد تقی‌زاده | نشر تیسا

20) فضای بی‌دفاع شهری | قلیچ.عماری | نشر تیسا

21) به زبانِ آدمیزاد | رضا بهاری | نشر نی

نوشته شده توسط K1 در ساعت 7:27 | لینک  | 

رونمایی از کتاب «زندگی منفی یک» دوشنبه هشتم اردیبهشت 93 ساعت 18 – 19:30 در شهرکتاب ابن‌سینا واقع در شهرک غرب خیابان ایران‌زمین، با حضور سارا افضلی، رامبد خانلری، نویسنده‌ی کتاب و جمعی از دوستداران و اهالی ادبیات برگزار می‌شود.

 

رونمایی از کتاب زندگی منفی یک _ شهر کتاب ابن سینا

نوشته شده توسط K1 در ساعت 9:13 | لینک  | 

اولین سرماخوردگی همزمان شد با روزهای نخستِ سال و دقیقاً اولین هفته‌ی کاری و اولین ماهِ سال. بد هم نیست شاید اولین و آخرین سرماخوردگی در سالِ جدید شد! 

از دیشب پتو رو کشیدم سَرم و خوابیدم تا لِنگِ ظهر. ساعت از دوازده گذشته بود که بیدار شدم. از دیروز عصر که رسیدم خونه ولو شدم و استراحت کردم و خودم رو بستم به قُرص و چایی و آب‌پرتقال و لیموشیرین و عسل و... هر آن‌چه که طبِ سُنتی و آکادمیک و مامان‌جان در این‌باره تاکید کرده.

دیشب خواب‌و‌بیدار، بازی‌های باشگاهی اروپا رو دنبال کردم. بدن که تَب می‌کنه چشم سنگین می‌شه و پلک‌ها روی‌هم می‌افته و کار سختی‌یه باز نگهداشتنِ دو چشمِ آدمِ کارمندی که از بوق‌سگ بیدار شده و برای کسب روزی حلال از خونه زده بیرون، ولی بازی‌های فوتبالِ اروپا اونقدر متفاوت از بازی‌های لیگِ زپرتی خودمون هست که هر دو بازی رو کم‌و‌بیش نگاه کردم.

دیشب قرار بود سَرپرستانی که عددِ سمتِ راستِ کُدِ ملی‌شون «صفره» همزمان با بیستم فروردین به سایت رفاهی مراجعه و ثبت‌نام کنند. ساعت که از دوازده شب بگذره یعنی روزِ نو شروع شده. ایران باشی و سروکار داشته باشی با ثبت‌نام‌های اینترنتی اصلاً کار سختی نیست حدس بزنی که بدون شک اون موقع و حتی چند ساعت بعدش، سایت بالا نمیاد. و خب راستش حال‌مون بهم خورد از بَس این روزها درباره‌ی نحوه‌ی ثبت‌نام و نگرفتن و رضایت و گذشتن از این چهل‌و‌چند هزار تومن شنیدیم که انگار اولیاءدَم هستیم و قراره درباره زندگی قاتلی تصمیم بگیریم! که هی گفتن و زیرنویس کردن که؛ آی خلق‌الله تو رو جونِ مادرتون، ارواح مُرده‌ و زنده‌ها‌تون بیایید و رضایت بدهید و این پول رو حواله بدید به دولت تا خدمت بیشتری به مملکت و جماعت بکنه.

در این‌که چهل‌و‌پنج هزار تومن پول شام دو نفر یا سه جلد کتاب هم نمی‌شه شکی نیست ولی چیزی که به‌نظرم مهم‌تر از این پول هست اون عدم اطمینان آدم‌هاست. هرچند تا حدی اطمینان و آب رفته به جوب برگشته ولی قبول کنید توی سال‌های گذشته اونقدر بی‌اعتمادی به وجود اومده که آدم‌های شمال و جنوب شهر، نه فقط برای چهل و پنجاه هزار تومن، که اگر فقط پای چهار پنج هزار تومن هم وسط باشه بعید بدونم از خیرش بگذرند. یادمون نرفته صف‌های کیلومتری سَبدکالایی که قبل از عید توزیع می‌شد یا هجومِ جماعت برای دیدنِ فیلم مجانی در سینما و... که از این دست نمونه‌های زیادی وجود داره.

در جایی که برای آدم‌های جامعه، هنر و سینما دو زار ارزش نداره و این صنعت رو ورشکسته می‌دونند وقتی توی سینما فیلم مجانی پخش می‌شه جماعت اونقدر هجوم میاره که شیشه‌‌ها می‌شکنه و دوستانِ هنردوست تا بیخ گلوی هنرپیشه‌ی روی پرده می‌شینن و چیپس و پُفک می‌خورند قاعدتاً کار سختی‌یه متقاعد کردن این‌که از خیر این پول بگذرند و البته برای این‌که قضاوت بی‌مورد نکرده باشیم باید بگم در جایی که فقط قبض‌های آب و برق و گاز و تلفن در سال جدید بنا به گفته‌ی مسئولین بیست سی درصد افزایش داره و قراره بنزین، کرایه، پنبه، پنیر، دمپایی، مبل، نخ‌و‌سوزن، رنده، گوشت و سبزی و.... گرون بشه قاعدتاً زندگی روزبه‌روز سخت‌تر از قبل می‌شه بنابراین انصراف از گرفتن یارانه، هم نیاز به افزایشِ فرهنگ و اعتمادسازی داره و هم این‌که دولت، بیشتر از قبل به فکر متعادل کردن هزینه‌ها‌ و درآمدها باشه.

تب کردم و یهویی خواستم معضل یارانه رو در کشور حل کنم! در مقامی نیستم که توصیه کنم یارانه بگیرید یا نگیرید ولی بدون شک می‌تونم یشنهاد کنم که حتماً فوتبال‌های امشب رو ببنید تا مشخص بشه برنده بازی آتلتیکومادرید - بارسلون و بایرمونیخ – منچستریونایتد کدوم تیم‌ها هستند.

نوشته شده توسط K1 در ساعت 18:48 | لینک  | 

زندگی منفی یکدرنقطه‌ایی از زمان قرار گرفتیم که انگار باید صادقانه تکلیفِ خودمون رو با خودمون روشن کنیم. روزمرگی‌ها و هم‌سو شدن با جریانِ رودخونه، به هوای این‌که «خواهی نشوی رسوا، هم‌رنگ جماعت شو» باعث شده تا ما خیلی وقت‌ها حتی از خودمون هم غافل بشیم و این روزهای آخر اسفند، شاید بهترین زمان برای تکوندنِ خونه‌ی دل و گرفتنِ یقه‌ی خودمون باشه.

یک سال دیگه رو با هم گذروندیم. یک سالِ دیگه و سی‌صد‌و‌شصت‌و‌پنج روز و شب رو خط‌خطی کردیم که ای‌کاش توی دفترِ زندگی چیزی نوشته باشیم که وقتی حالا بهش نگاه می‌کنیم، لبخندی از سَر خوشی بشینه روی لَب‌مون.

طول و عرض زمین رو طی‌طریق کردیم و تجربه‌هامون به اندازه‌ی یک سال بیشتر شد و ای کاش نگاه‌مون هم کمی متفاوت و عمیق‌تر به هستی و چرخشِ روزگار بشه و سالِ بعد، به راحتی همه‌ی این سال‌ها، نه دیگه رسوا بشیم و نه هم‌رنگِ جماعتِ هزار رنگ.

سالی که گذشت برای من سالی متفاوت بود. همکاری با برنامه‌ی خوب و موفق «رادیـو هفـت» و متولد شدنِ کتابِ دوم و تجربه‌ی خوبِ کار با نشر محترم و موفق ققنـوس و تلاش برای زنده کردنِ شخصیت‌های رمانِ سوم، برای من بخشی از موفقیت‌های دنیای نوشتن بود.

شاید خبر خوب و ویژه این باشه ‌که توی همین دو سه روز گذشته «زندگی منفی یک» منتشر و توزیع شد.

به این نتیجه رسیدم اون چیزی که آدم‌ها رو خوشحال و راضی می‌کنه و می‌تونه نقطه‌ی برجسته‌ی زندگی و عمر باشه، روزمرگی‌ و پول درآوردن و بدوبدوهای یومیه نیست، بلکه باید ریشه‌ی خوشحالی رو جای دیگه و توی کارهای دیگه جستجو کرد. شاید اون لحظاتی که حس‌های خوب‌مون در کاری دخیل هستن می‌تونه ثبت و موندگار بشه در زندگی و برای من بخش مهمی از این موضوع برمی‌گرده به نوشتن، بنابراین سعی و هدفم اینه که در سالِ جدید بتونم وقت بیشتری برای نوشتن بذارم و کمتر درگیرِ رودخونه‌ی پُر تلاطم روزمرگی بشم.

برای همه‌تون سلامتی و تندرستی و آرامشِ روحِ و روان آرزو می‌کنم. نوروزتون پیروز.

نوشته شده توسط K1 در ساعت 10:37 | لینک  | 

کیوان ارزاقی از نگارش سومین رمانش خبر داد.

این نویسنده به خبرنگار ادبیات و نشر خبرگزاری دانشجویان ایران (ایسنا) گفت: این رمان که در مراحل اولیه نگارش قرار دارد، به چگونگی رویارویی انسان با تکنولوژی می‌پردازد.

او همچنین از انتشار دومین رمان خود با عنوان «زندگی منفی یک» در آینده نزدیک توسط نشر ققنوس خبر داد.

این رمان به زندگی دو زوج می‌پردازد که داستان‌ِ زندگی آن‌ها به هم تنیده شده است. وجه غالب این داستان این است که داستان‌های آن در زمان حال اتفاق می‌افتد و مربوط به آدم‌های امروزی است.

اولین رمان این نویسنده با نام «سرزمین نوچ» با موضوع مهاجرت و در 300 صفحه از سوی نشر افق به چاپ دوم رسیده است.

خبرگزاری ایسنا ـ جمعه ۲ اسفند ۹۲

نوشته شده توسط K1 در ساعت 8:7 | لینک  | 

و ما آدم‌های بزرگ و دنیادیده و چهار تا پیرهن بیشتر پاره‌کرده و دماغ سَربالایی که این روزها خدا رو بنده نیستیم قراره داستان و کتاب و خاطره بنویسیم تا به این بچه‌ها درس‌هایی بدیم آن‌چنانی. قراره از تجربیاتِ زندگی و فراز و نشیبش بگیم تا بچه‌های مدرسه بدونند که آینده‌ی سختی در پیش رو دارند. قراره از گذشت و ایثار و فدارکاری‌هایی که هیچ‌وقت نکردیم، چیزهایی سَرهم کنیم و به زور به خوردِ این بچه‌ها بدیم تا یاد بگیرند بزرگی‌کردن رو.

که ما آدم بزرگ‌ها این روزها چه راحت از کاه کوهی می‌سازیم و چه بی‌دغدغه به‌واسطه‌ی پنجاه تومن صدقه و کوچکترین کمک، آبرو و حیثیت و اعتبارِ دوست و رفیقی رو  چوب حراج می‌زنیم و راهی جوب خیابون می‌کنیم. این روزها برای ما آدم بزرگ‌ها هیچ کاری نداره حماسه‌سرایی کنیم از آن‌چه که هیچ‌وقت نکردیم.

و حالا بیاییم کلاه خودمون رو قاضی کنیم.

جداً قراره ما از کدوم مَرام و معرفت و بزرگی و تجربه‌های زندگی‌مون برای این‌ بچه‌ها بنویسیم که یواشکی به ریش‌مون نخندن؟ قراره ما کدوم لالایی رو بخونیم تا این‌ها خواب‌شون ببره؟! قراره ما کی از خواب بیدار شیم تا بزرگوارانه زندگی‌کردن رو  یاد بگیریم از دانش‌آموزانِ کلاس دومِ دبستانِ شیخ شلتوت مریوان؟

 

همکلاسی‌های دانش‌آموز بیمار مریوانی همدلی کردند موهایشان را تراشیدند

فهیمه‌سادات طباطبایی: ماهان که برای انجام آزمایش‌های پزشکی به تهران آمده بود، وقتی بعد از دو هفته به مریوان برگشت، با همکلاسی‌ها و دوستانی روبه‌رو شد که برای استقبال از او، موهایشان را تراشیده بودند. حالا همه دانش‌آموزان کلاس دوم مدرسه شیخ شلتوت شبیه هم شده‌اند، 24 سر کچل و لب خندان که برگشت ماهان را به او خوشامد گفتند و دوستشان را در آغوش‌های کوچک خود جای دادند‌....

این‌بار اما ایده از «امید» بوده، بعد از کلی خواهش و التماس موهایش را به‌خاطر ماهان از ته تراشیده و به مدرسه‌ آمده، آقای محمدیان، معلم کلاس می‌گوید: «امید را که دیدم غافلگیر شدم، از طرفی بچه‌ها همه گریه و بهانه که آقا! چرا امید موهایش را زده، بعد شما اجازه نمی‌دهید ما موهایمان را از ته بزنیم؟» گویا حرف‌ها و درخواست‌های آقای محمدیان هم که «بچه‌ها هوا سرد است، سرما می‌خورید» به گوششان بدهکار نبوده که نبوده.

آقای محمدیان به «شرق» می‌گوید: «شنبه وقتی وارد کلاس شدم، دیدم همه بچه‌ها موهایشان را تراشیده‌اند و دارند به سروکله هم می‌زنند. خب پیش‌بینی می‌کردم اما نه اینطور! قرار بود وقتی بهار شد همه با هم موهایمان را بزنیم، اما خب دیگر بچه‌ها قانع نشدند و کار خودشان را کردند؛ حالا هم احتمال می‌دهیم کل بچه‌های مدرسه موهایشان را بزنند.»ماهان وقتی بعد از دوهفته انجام آزمایش‌های مختلف به مدرسه برگشته، حسابی خوشحال شده است، او دیگر نگران موهای ریخته‌شده‌اش نیست، از صورت متفاوت خودش نمی‌ترسد و تنها و بی‌حرف گوشه کلاس نمی‌نشیند. او می‌داند که حالا دوستانی دارد که همه شکل او هستند، امید، محمد، داریوش، شایان، پارسا، داژیار، پیام، دیار و... دیگر شکل ماهان شده‌اند؛ دقیقا شبیه خود او. «بچه‌ها تاثیرپذیرند. شخصیتشان شبیه خمیری است که اگر درست ورز داده شود، خوب و بجا پخته می‌شوند. نیازی هم به نصیحت، حرف و سخن ندارند، کافی است کار خوب را نشانشان بدهی خودشان مسیر درست را یاد می‌گیرند و می‌روند.»

اینها را آقای محمدیان گفت و اضافه کرد: «این‌روزها بچه‌ها حسابی هوای ماهان را دارند. هرکدامشان می‌خواهند کاری برای بهبود حال او انجام بدهند، در درس‌ها کمکش می‌کنند و با او بازی می‌کنند. ماهان هم این‌روزها بد نیست و منتظریم ببینیم پزشکان با توجه به آزمایش‌هایش چه تصمیمی می‌گیرند.» بچه‌هایی که تا دیروز شکل و قیافه ماهان برایشان نه‌تنها تعجب‌انگیز بود که حتی از او دوری می‌کردند، کودکانی که از نیمکت ماهان فاصله می‌گرفتند و صورت بی‌موی او را دستمایه خنده‌ها و شوخی‌های خود کرده بودند، امروز به‌واسطه ایده ناب معلم خوش‌فکرشان، همه ماهان شده‌اند. آنها این‌روزها کلمه «همدردی» را به‌خوبی هجی می‌کنند و معنای آن را خیلی بیشتر از هم‌سن‌و‌سالانشان یا حتی خیلی از بزرگ‌ترها می‌فهمند. این را می‌شود در سرهای بی‌مویشان دید.

روزنامه شرق ـ دوشنبه ۷ بهمن ۱۳۹۲

نوشته شده توسط K1 در ساعت 9:39 | لینک  |