با بعضی از محلّه‌ها و با بعضی از خیابون‌ها نمی‌شه قهر کرد. نمی‌شه نسبت بهشون نا رفیق بود. نمی‌شه دلتنگ‌شون نشد. نمی‌شه بهشون پُشت کرد و منتظرِ کارتِ‌دعوت و دستِ دراز‌شده‌شون موند. باید برای دیدن‌شون رفت. وقت و بی‌وقت. صبحِ شنبه یا عصر پنج‌شنبه. صبح و ظهر و  شب.

با بهونه و بی‌بهونه، باید هر چند وقت یک‌بار شال‌و‌کلاه کرد و توی اون خیابون‌ها فارغ از آمارِ راست و دروغِ آلاینده‌ها و سیستمِ ناکوکِ هواشناسی و بالا و پایین بودن ذراتِ نیترات و دود و دوده و کوفت و هزارویک زهرمار دیگه، قدم زد و لذّت برد از آب‌و‌هوای اون جغرافیای چندین صد متر که انگار مستقل از اتمسفر تمامِ دنیاست. پیاده‌رو خیابون انقلاب، از خودِ میدون تا چهارراه ولیعصر، انگاری بهشت منگنه شده به شهر تهران‌ست. انگاری عزیز دُردانه‌ی پایتخت است. انگاری این پیاده‌رو، با مشخصات ایکس و وایی کاملاً متفاوت جوری وصله‌پینه شده به تَن و بدنِ تهران که محال است این شهر رو بدون این منطقه تصور کرد.

پیاده‌رو روبروی دانشگاه تهران، فقط یک خیابون نیست. یک شهر است. یک کشور‌ است. یک قاره است. آن چندین صد متر، خودش به تنهایی یک دنیاست.

نوشته شده توسط K1 در ساعت 20:33 | لینک  | 

«چند متر مکعب عشق» فیلمی است به نویسندگی و کارگردانی جمشید محمودی (افغانی‌الاصل) که گویا اولین تجربه فیلم‌سازیش بوده.  

داستان، عشقِ بین مرونا دختر افغان (با بازی بسیار خوب حسیبا ابراهیمی که در جشنواره فیلم فجر، نامزد سیمرغ شد) و صابر یک پسر ایرانی، که در یک کارگاه کار و زندگی می‌کنند.  

«چند متر مکعب عشق» فیلمی است ساده، بی‌غل‌و‌غش، بدون ادعا و بدون هنرپیشه‌ی معروف که فقط ساعد سهیلی و نادر فلاح کمی آشنا هستند و والسلام!

«چند متر مکعب عشق» محصول مشترک ایران و افغانستان، یک فیلم بسیار «صـادق» است با محوریت عشق و مهاجرت. فیلمی که کاش وضعیت اکران بهتری داشت. فیلمی خوب و دوست‌داشتنی با پایانی نفس‌گیر.

نوشته شده توسط K1 در ساعت 8:14 | لینک  | 

عددها صرفاً بهانه است. روز و ماه و سال را به شمسی و قمری و میلادی نوشتن، نه باعث خوش‌حالی ما آدم‌هاست و نه ربطی به بدحالی‌مان دارد. تاریخ و جغرافیا و خط و مرزهای آبی و خاکی و سیم‌های خاردار که دنیا را بخش‌بخش کرده‌اند تنها باعث شده که ما این‌وری‌ها بگوییم «سلام» و آنوری‌ها بگویند «هِلو»، آن‌ها این روزهایشان را سال نو می‌دانند و ما چند ماه دیگر را جشن می‌گیریم، کمی رنگِ پوست و چشم‌مان با هم فرق می‌کند و کمی طول و عرضِ قد و اندام‌مان، وگرنه فرقِ چندانِ دیگری نیست. پس آن‌چه که مهم است، دنیای درون ما آدم‌هاست که می‌تواند بدون مرز و محدودیت و ترس از نگهبانِ اسلحه‌به‌دستِ لبِ مرز، آن‌قدر بزرگ شود که دیگر در هیچ محدوده‌ای نگنجد.

موهای سفیدی که حالا در بین موهای سیاهِ سر و صورت، جایی برای خود دست‌و‌پا کرده‌اند به من ثابت کرده‌‌اند آن چیزی که حال‌ِ من را خوب می‌کند چیزی نیست جز گردگیری حال و هوای دنیای درون. آرامش و سلامتی روح ربط چندانی به تاریخ و جغرافیا و آب و هوای این حوالی ندارد. آرامش را باید در جای دیگری جست. این‌ها شعار نیست که واقعیت است. وقت تنگ است و لاغرشدن تقویمِ زندگی، جایی برای حرف‌های شعاری باقی نمی‌گذارد.

یک سال دیگر گذشت. با رسیدن «هفتم دی» من یک سال دیگر بزرگ‌تر، با تجربه‌تر و پیرتر شدم و امیدوارم که توانسته باشم بیش از یک‌سال، یاد گرفته و آموخته باشم.    

نوشته شده توسط K1 در ساعت 10:33 | لینک  | 

این روزها همه‌ی ایرانی‌ها، چه آنان که رفته‌اند و چه آنان که به همین سرزمین میخ شده‌اند، همدیگر را تشویق به کَندن و رفتن می‌کنند.

 

همه می‌گویند برویم تا این‌جا نباشیم. برویم به هر جایی که شد. برویم به آمریکا، ترکیه، دبی، انگلیس، قبرس، ساحل عاج، استرالیا، بنگلادش، گینه، نروژ، سوئد، کانادا و هر کشورِ غریبه و نا آشنایی که حتی به اندازه‌ی سر سوزن است، که حتی به ‌اندازه‌ی پونزِ نقشه‌ی جغرافیاست. برویم به نا کجاآبادی در یکی از پنچ قاره‌ی دنیا که محیط و مساحتش به اندازه‌ی یک محله‌ی شهرداری است. برویم به جایی دور حتی اگر جزیزه‌ی ناشناخته‌‌ایی در گوشه‌‌ی از اقیانوس نا آرام باشد. برویم چون که حتماً به ساحل آرامش می‌رسیم. برویم که هر جایی باشیم بهتر از این خراب‌شده است. برویم که ایران نباشیم. این روزها بعضی‌ها، همچین از ایرانِ خراب‌شده حرف می‌زنند که انگار از جذام و جذامیان می‌گویند.

 

این روزها همه‌ی جماعت زبان می‌خوانند. تُرکی، فرانسه، بلغاری، اسپانیش، چینی، انگلیسی و... این روزها همه زبان می‌خوانند تا بتوانند در جایی غیر از این سرزمین، به مردم آن آبادی به زبانِ خودشان بگویند «سلام» این روزها همگی تمرین می‌کنند تا فراموش کنند وطن و دوست و خانه و خاطرات را. این روزها همگی زبانی بیگانه یاد می‌گیرند تا به خوش‌آمدگویی پاندا و خرس قطبی و کانگورا و کوآلا، با لبخند جوری جواب بدهند که انگار از مردم بومی و مادرزاد همان حوالی هستند.

عکس از اینجا

نوشته شده توسط K1 در ساعت 21:56 | لینک  | 

شنبه‌ی دو هفته‌ی پیش، «پـرویـز» رو دیدم و حالا دو هفته است که پرویز شده رفیقِ شفیقِ و یارِ جدانشدنی من.

وقتی تنهایی توی ماشین نشستم و رانندگی می‌کنم، پرویز کنارم روی صندلی نشسته. کمربندِ ایمنی رو بسته و در حالی‌که به رادیو آوا گوش می‌کنه با چشم، دنبال می‌کنه عابرهای خسته‌ی پایتخت رو. وقتی شب‌های سردِ پاییزی توی باشگاه انقلاب قدم می‌زنم، پرویز با لباس گرمکن و در حالی‌که از فرطِ چاقی به هِن‌هِن افتاده، سعی می‌کنه پابه‌پام بیاد و عقب ‌نیوفته. بعضی وقت‌ها که دیگه خیلی خسته می‌شه، به اسم صدام می‌کنه. برمی‌گردم و می‌بینم خَم شده. دست‌هاش رو روی زانوش گذاشته و نیم‌نگاهی به گربه‌ی گرسنه کنارِ فَنس انداخته و با صدای بلند نَفس می‌کشه. وقتی دارم غذا می‌خورم و لقمه‌ می‌پَره گلوم، به آرومی و با مهربونی می‌زنه پُشتم و می‌گه: «نوش نوش».

عصرهای پنج‌شنبه که این فرصت هست تا خیابون‌های تهران رو پیاده‌ گز کنم، پرویز دست‌هاش رو از پشت به‌هم گره می‌زنه و به آرومی کنارم راه میاد. یه وقت‌هایی هم زیر لب با خودش حرف میزنه. جلوی بعضی از مغازه‌ها وامیسته و زُل می‌زنه به شیشه‌ی قَدی ویترین و جنس‌های رنگا‌وارنگ. حوصله‌اش که سَر می‌ره بی‌تاب می‌شه، سرش رو می‌خارونه، پابه‌پا می‌شه و لبوفروشی کنار خیابون رو نشون می‌ده و می‌گه: «بریم لبو بخوریم؟» و بدون این‌که منتظر جواب من بمونه راه میوفته طرفِ بساطی سَر چهارراه.

سال‌هاست همه‌ی ما یک «پرویز» آروم، ساکت، مهربون و بی‌آزار در وجودمون داریم. پرویزی بومی، اهلی و رام که سال‌هاست ساکنِ همین محله است. این بَشر قرار نیست جایی بره. ساکن همین کوچه و خیابون‌هاست و امون از وقتی که صبوری پرویز به آخر برسه. امون از وقتی که من و تو، زیر و رو بکشیم براش. امون از وقتی که این کوچه و خیابون و محله، برای پرویز غریبه بشه. امون از وقتی که خلق‌و‌خوی پرویز، توی این کوچه‌های آشتی‌کنون، تَنگ بشه.

همه‌ی ما یک پرویز در وجودمون داریم که ای‌کاش هیچ‌وقت هَوس تَرک این محله رو نکنه.  

نوشته شده توسط K1 در ساعت 21:35 | لینک  | 

شیار 143فیلم «شیار 143» رو دیدم. فیلمی ساده، طولانی، خسته‌کننده و ملال‌آور. مادری روستایی با رادیویی که پانزده سال به کمرش بسته و انگاری سوژه اصلی فیلم هم همین رادیوی درب‌و‌داغون بوده سال‌ها چشم‌انتظارِ برگشت پسرش از جنگ می‌مونه و همین... تمام!

فیلم، بر پایه‌ی یک ایده یک خطی ساده، نوشته و ساخته شده و قصه و شخصیت و خُرده داستان‌ها به‌قدری کمرنگ باقی می‌مونه که حاصلش می‌شه یک فیلم کم‌رمق و بی‌کشش و لاجونِ صدوچند دقیقه‌ای. آدم‌های فیلم همگی غریبه و ناشناس باقی می‌مونند. همه درباره یونس حرف می‌زنند ولی تماشاچی تا پایانِ قصه هیچ شناختی از یونس پیدا نمی‌کنه و داستان بدون فرازونشیب، ساده، تخت و بدون کشش تا آخر ادامه پیدا می‌کنه.

اگه بازی نسبتاً خوب مریلا زارعی در نقش اُلفت رو از فیلم بگیریم، شیار 143 هیچ چیزی نداره و من نمی‌دونم این همه هیاهو و تعریف و تمجید بابت چی بوده؟ آیا نشون دادن «انتظار» و منجمد شدن پانزده‌ ساله‌ی زندگی الفت، فقط در چین و چروکِ‌ دست و پیشونی و بلاتکلیف بودن دار قالی است؟

فیلمی که بر اساس انتظار ساخته می‌شه نباید این انتظار را به شکلی کُشنده به تصویر بکشه؟ انتظار حتی در حد دقیقه و ساعت، چیزی شبیه به مرگه، اون‌وقت چطور می‌شه انتظارِ پونزده ساله مادری روستایی را صرفاً با عدد و دیالوگ نشون داد؟ آخرین سکانس و هم‌اندازه کردن شهید و بچه‌ی در قنداق، چه چیزی به‌غیر از سوءاستفاده از احساسات تماشاچی داره؟ آیا باید اشک رو این‌جوری از تماشاچی گرفت؟ آیا اصلاً تماشاچی باید پای هر فیلمی که ربطی به جنگ داره گریه کنه؟

نوشته شده توسط K1 در ساعت 8:26 | لینک  | 

مربوط به روزهای خیلی دور هم نیست. روزهایی که طهرون جیره‌بندی بود و خاک‌اره قاطی آردگندم می‌کردن تا تنورها خاموش نشه و نون‌ها تَه نکشه و آب‌ها رو توی زیرزمین حبس و یخچال می‌کردن تا گرمای تابستونِ خیابون لاله‌زار رو خُنک کنه عینهو دربند. روزهایی که انگلیس‌ها توی جنوب خط‌و‌نشون می‌کشیدن و روس‌ها وسطِ میدون بهارستان قدم‌آهسته می‌رفتن. روزهایی که فقط متولدینِ دهه‌ی بیست و سی خورشیدی یادشون مونده باشه و همچین لَم بدن به پُشتی و بادی به غبغب بندازن و با افتخار بگن: «یادش بخیر، اون روزها وقتی پاییز می‌رسید و نَمِ بارونی زمین رو خیس می‌کرد زن و مرد و پیر و جوون، عاشق می‌شدیم و می‌زدیم بیرون از خونه و زیر بارون عشق می‌کردیم و...»

مالِ همین چند وقتِ پیش بود. مالِ همین چند سالِ پیش بود که ما هم با روزهای مهر عاشق می‌شدیم. با بوی سیب شاعر می‌شدیم. با نَمِ بارون فارغ می‌شدیم از هر چی درد و مَرض و بدبختی‌یه.

حالا انگار همه یادشون رفته عاشقی رو. شاعری رو. حس‌های خوب روزهای بارونی رو. مزه‌ی تُرش‌و‌شیرینِ انارهای تَرک‌خورده‌ی سینه سرخ ‌رو. انگار همگی سِر شدیم. فلج شدیم. لَمس شدیم. بی‌حس و بی‌‌عشق شدیم. مثل کارتُن‌خواب‌های عملی، همگی چمبره زدیم زیر یک سقف و یه سیگار رو دست‌به‌دست می‌چرخونیم و قرقره می‌کنیم حرف‌ها و نگاه و تفکر و هدف همدیگه رو.

من دو خط از نوشته‌ی تو رو می‌دزدم و به اسم خودم می‌چسبونم سینه‌ی سفیدِ این دیوار، تو طول و عرضِ عکسِ اون یکی رفیق رو بُرش می‌دی و کمی تَنگ‌تر از عکس اورجینال، به اسم و با رسمِ خودت منتشر می‌کنی و اون یکی رفیقِ سبیلوی دسته‌موتوری علفی، صبح‌به‌صبح دستی به سروگوشِ حرف‌های ردوبدل شده‌ی مهمونی دیشب می‌کشه و همه رو با عنوان «و این است مانیفیست بنده!» منتشر می‌کنه. انگاری سَر و تَه همه‌مون رو ساطوری کردن تا همگی یه ‌اندازه بشیم. یه شکل بشیم. یه قد بشیم. انگاری قالب گذاشتن. شابلون گذاشتن. همه‌مون داریم شبیه هم می‌شیم. همه‌مون داریم از روی دست هم تقلب می‌کنیم. همه‌مون داریم از روی ذهن هم تقلب می‌کنیم. همه‌مون داریم از روی عشق هم تقلب می‌کنیم. غافل از این‌که اون بیرون داره بارون میاد.  

نوشته شده توسط K1 در ساعت 9:56 | لینک  | 

آخرین روزهای دی‌ماه است. تهران مثل خوزستان، حال دفاع از خود و جنگ و شب‌های ضدهوایی و دیگر اوضاع اضطراری و تنگدستی را ندارد. مردمِ تهران و استان‌های مرکزی و شمالی میهن اسلامی چنان روزگار سپری می‌کنند که انگار جنگی وجود ندارد. اگرچه روزنامه‌ها هر شب از اعزام «صدها گروه لبیک یا خمینی» از «رزمندگان جان بر کف» به جبهه‌ها خبر می‌دهند و سَر خط اخبارِ رادیو و تلویزیون همیشه حاکی از این است که «توپخانه‌ی نیروهای اسلامی، تحرک دشمن کافر را در جبهه‌های غرب کشور» مختل کرده‌اند و «تیزپروازان نیروی هوایی جمهوری اسلامی تجمع دشمن بعثی را در هم کوبید‌ه‌اند» و پوسترها و فریاد «جنگ جنگ تا پیروزی» از در و دیوار هر وزارتخانه و هر اداره و مدرسه و بانک و بیمارستان و به‌خصوص نهادها بالا می‌رود ولی تهران عملاً در تب‌و‌تاب جنگ نیست.

البته مردم تهران هم در زندگی این روزها از فرطِ شادمانی و خنده، روده‌بُر نمی‌شوند. آن‌ها هم مثل همه به‌نوعی منتظر چیزی‌اند. توی صف منتظر اتوبوس‌اند، یا منتظر نانِ لواش‌اند، یا منتظر پاسپورت‌اند، یا منتظر برگشتن بچه‌هایشان از جبهه‌ها، یا منتظرِ اعلانِ کوپن مرغ‌اند، یا منتظرِ اعلانِ کوپنِ نفت‌اند، یا منتظرِ خردادِ سالِ آینده‌اند، منتظرِ یک چیزی هستند... و خدا را شکر می‌کنند.

مردم تهران همیشه خدا را شکر می‌کنند. «بابا، حالا خوبه.» اگر برق دو ساعت برود می‌کویند بابا حالا خوبه که دو ساعت میره. اگر چهار ساعت برود می‌گویند بابا حالا خوبه که نفت هست و اگر نفت نباشد می‌گویند بابا حالا خوبه که زغال هست. اگر توی ستون فقراتشان لگد بزنند می‌گویند بابا حالا خوبه که توی مخ‌مان نزدند. اگر توی مخ‌شان لگد بزنند می‌گویند بابا حالا خوبه که توی شکم‌مان لگد نزدند... شکر می‌کنند و روزگار را در میهن اسلامی می‌گذرانند.

بخشی از داستان «زمستان 62» نوشته اسماعیل فصیح

نوشته شده توسط K1 در ساعت 16:53 | لینک  | 

چرخ می‌خوری توی فیس‌بوک. سَرخوش و بی‌هدف. الواط‌وار. بی‌هیچ قصد و نیتی روی عکس‌های دوستی دیده یا ندیده، کلیک می‌کنی. گم می‌شی لابه‌لای عکس‌ها، رنگ‌ها، آدم‌ها، تاریخ و جغرافیا. سینما آزادی تهران عید 1379، موزه برلین اکتبر 2013، هتل دو ستاره استانبول 2009، نامزدی شادی و علی‌رضا اردیبهشت 1390، شانزه‎لیزه پاریس، دانشکده‌ی حقوق، نقش‌جهان اصفهان پاییز 1389، ساحل کیش، رودخانه‌ی یارا ملبورن، جاده نطنز تابستان 1393. کلیسای فلان، پُل بیسار.

گُم می‌شی لابه‌‌لای شادی، تولد، سفر، نامزدی، فرودگاه و عروس‌و‌دومادهای خوش‌پوش و خوش‌بو. گُم می‌شی لابه‌لای کروات، لباسِ‌شب، کوله‌پشتی، دامن، گردن‌بند، بلیط، سوتِ بلندِ قطار، کفش‌های پاشنه‌بلند پنج و هفت و پونزده و تا الاماشالله سانتی‌متر. بوت‌های بلند و کوتاه چرمی و پشمی، شال‌های بلند و کوتاه پارچه‌‌ایی و کاموایی. توی همه‌ی عکس‌ها، دوستِ دیده یا ندیده خنده به لب داره. خنده‌‌هاش حک شده، ثبت ‌شده به تاریخ و جغرافیای عکس.   

خنده به لَبت می‌شینه از این حجم رنگ و نور و شادی. کلیک می‌کنی. تاریخ‌ جابه‌جا می‌شه. جغرافیا جابه‌جا می‌شه. عکس‌ها جابه‌جا می‌شه. زمان و مکان همچون مستی لاقید تلوتلوخوران سُر می‌خوره از این سَر ایران به اون سَر دنیا. از این تاریخ به اون تاریخ. دوباره خنده. دوباره شادی. دوباره عکسی پُر از خاطره. پُر از حس. پُر از پچ‌پچ و نجوای عاشقانه. پُر از حرف‌های مگوی ولی... انگار فرق داره این عکس با بقیه. این خنده، این شادی، این تاریخ و جغرافیا. انگار قرار نیست این عکس موندگار بشه. این خاطره، این آدم. این لحظه. شاید قراره دست‌به‌دست، همه چیز سپرده بشه به بادِ فراموشی. اون قسمت از زمان و خاطره و آدم‌هاش به ضرب‌و‌زور کَنده بشه از دلِ سیاهِ تاریخ. شاید قراره همه‌ی اون خنده‌ها مات بشه. فلو بشه. گم بشه. نیست بشه.

زل می‌شی به عکسی بی‌تاریخ. به عکس بی‌جغرافیا. به خاطره‌ی فراموش‌شده. به جایی در هیچستان.

تو می‌مونی و کامنت‌های دوستِ دیده یا ندیده. انگاری صبح یا نیمه‌شبی دورتر از این تاریخ و جغرافیا، خیلی دورتر از دهم مهر و هزاروسیصدوفلان، مست و ملنگ و سرخوش و لول، پای یکی از عکس‌ها با خودش حرف زده. انگاری با شَبح حرف زده. با روح. با هیچ‌کس. با دیوار سفیدِ روبرو. حالا دیگه پای عکس، فقط ردی از خودش مونده و حرف‌های بی‌سَر و تَه‌اش. پاک شده همه‌ی حرف‌های کسی که انگار روزی رفیقش بود. عشقش بود. داروندارش بود. همه‌ی زندگی‌اش بود.

کامنت‌های پای عکسِ فراموش‌شده مثل پیرمردی خسته که یکی‌در‌میون، دندون‌هاش افتاده مضحک و مسخره شده. بی‌ربط‌ونشون شده. حرف‌هایی پاک شده. شاید حرف‌های مهم عاشقانه‌ایی ولی جا مونده ردی، اثری، عشقی، نَفسی، یاد و خاطره‌ایی پای اون عکس. بالا یا پایینِ صفحه، شاید اسمی با خطِ سیاه جا مونده باشه از یک رابطه. خطی که روزی آبی بود، روزی دریا بود، روزی وصل بود، روزی شاید همه زندگی بود و حالا پای اون عکس، همه چیز سیاه شده. همه چیز.

رد و خط و اسم و همه‌ی خاطره‌‌های کسی که روزی عشق بود و حالا انگار به ضرب‌وزورِ داروی فراموشی سفر کرده به هیچستان. تبعید شده به هیچستان.

نوشته شده توسط K1 در ساعت 10:23 | لینک  | 

به‌نظرم بدترین چیزی که توی فیلم «شهر موش‌ها 2» وجود داره اینه که نویسنده و کارگردان نتونستند تکلیف خودشون رو با مخاطب مشخص کنند. فیلم برای چه قشر و چه سن و سالی نوشته شده؟ کودکانِ امروز یا کوکانِ دهه‌ی پنجاه و شصت که از کُپل و دُم باریک و خُوش‌خواب و نارنجی خاطره دارند؟

بعید بدونم هیچ گروه هنری حرفه‌ای توی دنیا بتونه اثری خلق کنه که همزمان کودکان دیروز و امروز و با اختلاف سنی سی سال و چندین نسل فاصله از همدیگه رو راضی نگه داره. شکی نیست خیلی از ما که کودکی‌مون با شهر موش‌ها گذشت و باهاش خاطره داریم به دیدنِ این فیلم رفتیم و خواهیم رفت و این نکته رو این گروه هنری می‌دونست ولی کدوم شخصیت با حرف‌ها و برخورد و کارهاش ما رو تونست وصل کنه به فضای فوق‌العاده خوبِ و لطیف اون شهر موش‌های دهه‌ی شصت؟

فیلم امروزی فیلمی‌ست پُر از پَند و نصیحت و موعظه و البته بدون داشتن فیلمنامه‌ی خوب و منطق داستانی درست. گربه‌های بزرگتر قراره بچه گربه‌ای رو بکشند و حالا این بچه موش‌ها هستند که به بچه گربه پناه میدن و... و قاعدتاً ذهنِ بچه‌ی شش هفت ساله‌ای که به دیدن این فیلم میره پُر می‌شه از هزار سوالِ به‌جا که حتی من آدم‌بزرگ هم بعد از هفتادودو ساعت که از دیدنِ فیلم گذشته به جوابش نرسیدم دیگه چه برسه به دختر و پسر چند ساله.

نقطه قوت شهر موش‌ها 2 دکتور خوب و زیباش بود. همین و تمام. به‌نظرم فیلم نه می‌تونه کودک دیروز رو راضی از سالن سینما بیرون بفرسته و نه کودک امروز. در شهر موش‌ها 2 به‌راحتی سوءاستفاده می‌شه از تمام خاطرات خوش کودکی و نوستالیژ‌هایی که با شخصیت‌های قصه‌ی خوب و به‌یادموندنی شهر موش‌های قدیمی داشتیم.

گربه‌های موجود در فیلم کم از زامبی‌های خون‌آشام ندارند! گربه‌هایی غول‌آسا با ریخت‌و‌قیافه‌های آن‌قدر زشت و خشن که منِ بزرگسال دو متری از دیدنش توی تاریکی شاش‌بند شدم. بعید بدونم بچه‌ی چند ساله از دیدن این گربه‌ها، خنده به لبش بشینه و بعد از دیدن فیلم نیاز به روان‌شناس نداشته باشه.

به‌نظرم این فیلم اگه خارج از ایران ساخته شده بود عوامل مجبور بودند حتماً توی تبلیغات و پوستر فیلم بنویسند +18.    

نوشته شده توسط K1 در ساعت 18:16 | لینک  |