و اما، فکر میکردم این میتونه آخرین پست سال 88 باشه ولی خب یه کمی تنبلی کردم و ترجیح دادم بجای اینکه بیام جلوی تلویزیون و خلوت علی و هدی و البرز رو هم بهم بزنم، وسط لحاف تشک خر قَلط بزنم تا سال تحویل بشه این شد که دو سه ساعتی جا موندم از آخرین پست سال! هر چند هنوز شنبه ۲۹ اسفنده و سال بطور رسمی از فردا شروع میشه. بقول این خارجیها don't worry!
سال 88 گذشت. سالی که در عین اینکه به سختی و مرارت و بدبختی و یه جاهاییش دیوثی! گذشت ولی بهرحال گذشت و میدونیم برای همین سال نکبت هم بزودی دلمون تنگ میشه. اصولأ ما ایرانیها عادت داریم برای پشکل گوسفندِ خان جونمون هم دلتنگی کنیم و از اَن خشک هم نوستالژی بسازیم، دیگه 365 روز که خودش آدمها و خاطراتی داره بس فراموش نشدنی. بدور از تمام جریانات سیاسی، این سال هم برای من سالِ بسیار خاصی بود که خب ... بگذریم.
چند سالییه که دعای من برای تمام دوست و دشمنان، سلامتی روح، روح، روح و آنگاه جسم هستش. این تاکید من بر روی سلامتی روح بیدلیل نیست که خدا برای گرگ بیابون هم نخواد به هم ریختن روح و روان رو که بنظرم هیچ دردی بدتر از این مورد توی زندگی نیست. بنابراین مواظب هر جاییتون نیستید و هر جایی رو سوراخ کردین. بتونه کردین. نصفهاش رو بردین. دوختین. جر دادین، بنا به یه سری محدودیتها لاپایی گذاشتین، دماغی عمل کردین، پایی گچ گرفتین، گوشوارهای آویزون کردین، بخیهایی زدین و ... ایرادی نداره ولی تو رو خدا مواظب روح و روانتون باشید.
با تمام سختی و فراز و نشیبِ زندگی، ولی هنوز هم هستیم تا یکبار دیگه سبز شدن بنفشههای شهر و دیار خودمون رو ببنیم. توی سال جدید و پای سفره هفتسینی که قطعاً با تمام مشکلات و مصائب، هنوز بسیار پُررنگتر از سبزههای طلاییترین ایالت آمریکاست، توی اون خلوت خودتون یادی هم از من بکنید. اسمم کیوان هست و شهرتی هم که ندارم. توی سال جدید اگه با نوشتهی، کلامی، ایمیلی و توی دنیای حقیقی و مجازی کسی رو آزردم ببخشید. ببخشید و ببخشیم و دعا کنیم تا همه در کنار هم، خوب باشیم و بزرگ بشیم و رشد کنیم تا بینهایت. سال نو مبارک.
کالیفرنیا با علامت اختصاری CA غربیترین ایالت آمریکاست. ایالتی بلند و تقریباً دراز شمالی جنوبی که ساکرمِنتو، مرکز این ایالت تخم طلایی آمریکاست. با جمعیتی نزدیک به 35 میلیون، میشه گفت پُرجمعیتترین ایالت آمریکا و مرکز فنآوری و علوم کامپیوتر و IT همینجاست! توی کالیفرنیا شرکتهای بزرگی چون یاهو، گوگل، اینتل، اوراکل، آکروبات و ... تنها یه لوگوی سادهی روی کامپیوتر نیستند که شرکتهاییند پُرابهت و با عظمت که توی دنیای واقعی میتونی ببینیشون و حتی بری جلو و به نمای ساختمون و چیز مدیر شرکت یاهو دست بکشی!
اینجا وقتی داری توی خیابونهاش قدم میزنی اصلأ بعید نیست که امید کردستانی یا بیل گیتس رو ببینی که با شلوار کوتاه دارن میدوند! البته توی این دو روزه من هر ایرانی رو که دیدم خودش رو یه جورایی با امید خان وصل پینه کرده و یا نهار با امید بوده و یا قرار بوده فردا شب شام با هم برن بیرون!
سنحوزه و سانفراسیسکو در شمال و لسآنجلس در جنوب، مهمترین شهرهای این ایالت هستند. البته وصف بسیاری از اورنجکانتی که شهری کوچیک کنار لسآنجلسه شنیدم ولی خب تا الان که توفیق نداشتم این شهر رو از نزدیک ببینم. ظاهراً اونجا هم بهشتی واسهی خودش. البته خدا پدر مادر این گوگل اِرت رو بیامرزه که حداقل باهاش میشه از توی خونهی علی قلمبه و بدون هیچ خرجی تموم آمریکا رو سیر و سلوک کرد تا خیلی هم دچار عذاب وجدان بابت ندیدن یه سری جاهای قشنگ نشم. احتمالاً عصری هم با گوگل ارت برم و گرندکنیون رو هم ببینم!
یکی از مشخصههای بارز برای ماهایی که ایران هستیم اینه که کالیفرنیا رو با آرنولد شواتزنگر میشناسیم! غافل از اینکه این ایالت مرکز بسیار بزرگی از ایرانیهای مهاجره. همین ایالتی که گلدنگیت و زندان آلکاتراز و هالیوود و نمیدونم چیچی ود و دیزنیلند و بیژن و .... غیرهاش شهرت جهانی داره. هر چند مال بابام هم که نیست و پول دستی هم که نگرفتم که اینجوری از اینجا تعریف و تمجید میکنم ولی خب مطمئن باشید که سومین ایالت آمریکا از لحاظ وسعت، به Golden State آمریکا معروفه.
بدون در نظر گرفتن اختلاف ساعتی که از سال جدید، ایران با اینجا خواهد داشت باید بگم در حال حاضر کالیفرنیا با تهران – 10:5 ساعت اختلاف زمانی داره. یعنی من خودم اینجوری حساب میکنم مثلأ الان که تهران ساعت 18:30 عصر جمعه است اگه یک ساعت و نیم زمان رو ببری جلو و بعدش اون رو برعکس کنی میشه ساعت کالیفرنیا. یعنی ساعت شیش و نیم عصر جمعهی تهران، 8 صبح اینجاست. البته فکر کنم اینجوری که من توضیح دادم قضیه یه جورایی سختتر شد!
قوانین زیست محیطی و استانداردهای ساختمانسازی و مباحث مربوط به مدیریت انرژی، توی این ایالت با خیلی از ایالتها متفاوت و البته سفت و سختتر اجرا میشه. اینجوری نیست که مثلأ اگه قراره از آریزونا بیایید توی این ایالت ماشینتون رو هم براحتی کولهپشتیتون وردارید و بیارید، بلکه ماشین باید استانداردهای زیست محیطی و آلایندگی این ایالت رو پاس کنه تا مجوز عبور بهش بدن. خلاصه که این ایالت خیلی نازنازی و تیتیش مامانی بار اومده. وقتی ایرانیها توی یه مملکتی یه جایی جمع و کولونی میشن شما شک نکنید که جای خوبی رو انتخاب کردن و خب همونجوری که گفتم این ایالت، مرغ تخم طلای آمریکاست که البته بابت هر تخمش خواهر مادر ساکنین این ایالت .... بله!

دیروز از صبحِ ناشتا تا عصر با علی توی شهر گشت میزدیم. البته این چرخیدن، نه برای گردش و دید و بازدید من از شهر بود که این خارجیها هیچ رحم و انصاف و مروتی ندارند! اون موقع که دوران طلایی و رشد و شکوفایی اقتصاد آمریکا بود اینها وقت نداشتن سرشون رو بخارونند چه برسه به حالا که دیگه شرایط اقتصادی آمریکا دچار رکود هم شده. بنا به شرایط کاری علی، توی محلههایی رفتیم و خونههایی رو دیدیم که هوش از سر آدم به ربایش تا ثریا میرود معمار کج!!! یعنی قطعاً محاله که بشه توصیف کرد ریخت و قیافهی بعضی از خونههای اینجا رو. حالا فکر نکنید من ندید بدید هستم و رنگ و لعاب زندگی غربی چشم و چالم رو کور کرده، اینی که اینجا یکی از بهترین جاهای آمریکاست رو نه فقط من که خیلیهای دیگه هم میگن. حالا اگه حرف من رو هم قبول ندارید خودتون گوگلیش کنید ببنید درست میگم یا نه. دیروز ظهر چاینیز فود و عصر هم استارباکس خوردیم و خطر سقط شدن بچه از من بکلی منتفی شد! چون سابقه نداشت 48 ساعت خارج از ایران باشم و سری به استارباکس نزده باشم.
پریشب هم رفتیم سنفرانسیسکو و دوری زدیم. 17 مارچ روز ملی ایرلند و سنت پاتریک بود. همه باید نمادی از رنگ سبز به خودشون آویزون میکردند. شال، کلاه، دستمال گردن، دستبند، تیشرت و ... که منهم از همه جا بیخبر با دیدن این همه آدم سبزپوش یه لحظه جوگیر شدم و با دیدن این صحنه، وسط شهر چنان عربدهایی زده و یا حسینی گفتم که کُرک و پَر خیلی از این جماعت خارجی بیواسطه و بدون واجبی ریخت و توی دلشون گفتند حتماً در آستانه روز ملی ایرلند دوباره کینگکنگ به شهر مراجعت کرده! تو رو خدا غیرت و تعصیب رو میبینید؟! در حالیکه یه سری از خیابونهای سانفراسیسکو بواسطهی حضور برادران گی عزیز شهرت و اعتبار جهانی داره اونوقت من دیدن این عزیزان رو فراموش کرده و وسط سانفراسیسکو فریاد یا حسین سر دادم. حالا اگه اینجا هم کهریزک داشته باشه، من چه خاکی به سرم بریزم با درد شیشه نوشابه و چیز کلفت این سیاهپوستان نره خر؟!
آمریکا، همون آمریکاست. با همون بزرگی و عظمت!
16 ساعت پرواز از دبی تا سانفراسیسکو خوب بود. تقریباً توی تموم مسیر بیدار بودم و پلک رو پلک نذاشتم. تموم آرزوهام برای اینکه بغل دستیم یه خانم خوب و خوشگلِ فارسی باشه تا توی مسیر با هم حرف بزنیم، بیفایده بود. کنار پنجره بودم و بغل دستم یه آقای حدود 55 سالهی ایرانی که بنده خدا، کاری هم به کارم نداشت نشسته بود. کلی فیلمهای خوب روی مانیتور جلوی صندلیم بود که میتونستم انتخاب کنم و ببینم ولی گشتی توی موسیقیها زدم و ماریا کری و جرج مایکل و التون جان و U2 و استینگ رو پیدا کردم و تا مقصد همونا رو گوش کردم. یعنی من میونهی با این قرطیبازیها ندارم ولی هر چی گشتم توی پگیج موسیقی امارت، ابی و گوگوش و حتی حسن خشتکی هم نبود تا گوش کنم، این شد که رو آوردم به موسیقی منحظ غربی!
اگه شناختی از فرودگاه سانفراسیسکو نداشته باشی حس میکنی برای هواپیما مشکلی پیش اومده و خلبان قصد داره توی آب فرود بیاد چون لبهی باند دقیقاً از جایی شروع میشه که آب تموم میشه ولی بواسطهی دوربینهایی که جلوی هواپیما قرار داره و تو میتونی روی مانیتورت، جلوی هواپیما و لحظهی فرود رو ببینی خیالت راحت میشه که مسیر بدرستی داره طی میشه. البته قبلأ هم توی این فرودگاه فرود اومده بودم و الان که یه ذره بیشتر دنیا رو گشتم باید اعتراف کنم دیگه محاله شهری به رویایی و زیبایی سانفراسیسکو توی دنیا وجود داشته باشه. فوقالعاده است زیبایی این شهر رویایی آمریکا.
نسبت به آخرین باری که آمریکا بودم باید بگم بازرسی و چک پلیس، فوقالعاده بیشتر و شدیدتر شده. به محض اینکه پات رو از هواپیما میذاری زمین و وارد سالن میشی از همون لحظهی اول، پلیس حضور کاملاً جدی داره و ظاهراً اصل رو بر این گذاشتند که با توجه به تموم بازرسیهایی که توی فرودگاه قبلی داشتی ولی شاید بدون مدارک و پاسپورت سوار هواپیما شدی! چون به محض فرود و لحظه خروج از هواپیما باید تمام مدارک شناسایی و پاسپورت رو نشون بدی.
ساعت 2:30 که پلیس مُهر ورود به آمریکا رو توی پاسپورتم نزد و من رو راهنمایی کرد به اطاقی که مربوط به اداره مهاجرت هستش تا لحظهای که با هزار و یک اما و اگر رضایت داد، دقیقاً 4 ساعت طول کشید. اگه گرینکارت دارید و یا قبلأ با ویزا تجربهی سفر به آمریکا رو داشتین مطمئن باشید که توی این یکسال، بشدت نحوهی برخورد پلیس فرق کرده و قوانین کاملأ جدی جدی و بدون هیچ ارفاقی اجرا میشه. بعد از 16 ساعت پرواز طولانی و 4 ساعت سوال و جواب با پلیس خانمی که فکر میکرد تمام مسئولیت حفظ و ادارهی کره زمین به عهده ایشون هستش و هر سوالش رو ده مرتبه به شکلهای مختلف تکرار میکرد و پُر کردن هزار تا فرم و .... نهایتاً ساعت 7 بعد از ظهر به وقت کالیفرنیا تونستم علی قلمبه، یکی از عزیزترین آدمهای روی زمین رو بغل کنم.
هر چند چهارشنیهسوری تهران رو بقول خارجیها میس کردم ولی با همون ریخت و قیافه، به مهمونی ایرانیهای مقیم کالیفرنیا رفتیم. هر چند دوستان از قاشقزنی و روی آتیش پریدن برگشته بودند ولی ما به شام و خوردن آجیل مشکلگشاش رسیدیم. آمریکا هستم .... دور و بر شهر رویایی سانفراسیسکو.
ساعت ۷:۴۰ دقیقه صبح سه شنبه است. توی فرودگاه جدید دبی هستم. لپ تاپم شارژ نداشت (آره بابا خیلی وقته لپ تاپ خریدم. از شما که خیری بهمون نرسید مجبور شدم خودم برم بخرم) وسط سالن و چسبیده به یه ستونی به این کلفتی! که پریز برق داره کف سالن ولو شدم. اصولاْ این خارجی ها خیلی راحت هستند و حتماْ نباید روی مبل و صندلی بشینن. این آلات و ادوات مال اینهاست اونوقت چس و افاده اش مال ما ایرانی هاست. اینها همچین وسط فرودگاه دراز میکشن که آدم هوس میکنه بره و کنارشون بخوابه!
هواپیمای شرکت امارات قرار بود ساعت ۴:۱۰ صبح از فرودگاه امام خمینی بلند بشه ولی با یکساعت تاخیر پرواز کردیم. من وقت ندارم شما بگردید ببنید مقصر شرکت امارات بود یا مدیریت فرودگاه امام. تا اینجایی که رسیدم سی بار کفش و کمربند و کیف کمری رو درآوردم و هر وقت هم که خواستم از زیر اون ماس ماسک های الکترونیکی رد بشم باز هم بوق بوق کرده. دیگه شک ندارم یه قسمتی از بدنم آهن داره!
خیلی زود و بدون خون وخونریزی به وایرلس اینجا وصل شدم. توی فرودگاه امام هم کانکت شدم. اینترنت ش خوب بود ولی قهوه اش همچین تعریفی نداشت. تک و تنها نشستم و قهوه خوردم. الان هم وقت زیادی برای چک کردن سرعت اینرنت ندارم. برسم این مطلب رو به یه جایی برسونم شانس آوردم.
مامان دیشب شام خورشت بادمجون و زرشک پلو با مرغ درست کرده بود. رفقهای نامرد شام رو که خوردن گفتن کیوان تا یه آژانس میرسونیم ت خودت با آژانس برو فرودگاه! ولی قرارمون این نبود. قرار بود شام بیان خونه و بعد از شام من رو برسونن فرودگاه. این علی شلمبه آتلیه عکاسی داره ولی سرش از هر چی متخصص مغز و اعصابه شلوغتر. این روزها که ۲۴ ساعت کار میکنه حالا کی بیوفته و سکته کنه و مجبور بشیم تا بهشت زهرا هم بریم خدا داند. باز هم گلی به گوشه جمال هادی که من رو تا فرودگاه رسوند. هادی جون دمت گرم. راسته که میگن کچل ها بامعرفت هستند.
این خانمه حالا هی زرت و زرت اسم اون شهری رو که من میخوام برم اعلام میکنه و من هول میشم و دستم خط میوفته. توقع ندارید که توی این هیرو بیری نیم فاصله رو هم رعایت بکنم احیاناْ که! تا همینجا هم خاطرتون خیلی عزیز بود که بدون اینکه برم و فرودگاه رو بگردم اومدم و دارم وبلاگ آپدیت میکنم. بنظر باید جایزه متعهدترین بلاگر فارسی رو به من بدن!
یا قمر بنی هاشم! همه رفتن و من موندم و این کوله پشتی ای گه به گور این اعتیاد به اینرنت که الانه از پرواز جا بمونم.
يكی دو روزه دو تا چمدون، گوشهی اطاق، تكيه دادند به ديوار و با دهن باز زُل زدند به من تا هرباری كه رد ميشم يه تيكه لباسی، كتابی، ماشين ريشتراش و يا بستهی آجيلی رو بندازم توی اون دهنی كه اينجور مواقع انگار قراره همهی خاطرات آدم رو دُرسته قورت بده. حس میكنم هر بار كه از جلوی اين دو تا چمدون رد ميشم، با چشمهای نگرانشون اَزم میپرسن، كيوان اين دفعه ديگه كجا؟ كی؟ چرا؟ باز چه خوابی برامون ديدی؟!
سال 88 برای همهی ماها اونقدر بد گذشت كه هيچ دلِ خوشی نداشته باشيم برای موندن همين چند روزه آخریش ولی خب مردم اونقدر كم رمق و بیانرژی شدند كه اون شور و حرارت روزهای خاص نوروز كه قديمترها از چند ماه مونده به عيد بخوبی در شهر و آدمهاش حس ميشد الان ديگه اومده چسبيده به همين روزهای آخر اسفند.
همين روزهايی كه شاعر آرزو میكرد: كاش میشد وطنش رو مثل بنفشهها، در جعبههای خاك، همراه خويشتن ببرد هر كجا كه خواست، اون بنفشهها حالا فصلشه. حالاست كه بايد بياد و رنگ بزنه به بیرنگی اين زندگی ولی بايد ديد مياد يا اينهم مثل خيلیهای ديگه، قولش قول نيست و ميره و پاك اين شهر و آدمهاش رو فراموش میكنه.
خلاصه تا اينجايی كه سه چهار روز بيشتر به سال نو نمونده، هيچ بويی از عيد به مشام نمیرسه و ظاهراً بايد دلخوش بود به يكی دو روز آخرِ آخر سال. شايد از پنجشنبهی همين هفته و اونهم بواسطهی يادآوری خاطراتمون با اسيران خاك، بویی از عيد برسه به اين شهر خاكستری.
همزمانی سال نو و سفر، قوز بالا قوزی ميشه توی اين اَبرشهری كه روز عادیش انگاری زلزله هشت ريشتری اومده، ديگه چه برسه به اين روزهای پُرهياهوی ته سال. جمعهی دو روز پيش، خوابِ تا لِنگ ظهر رو به خودم حروم كردم. زدم به تجريش تا شايد ببينم اون شور و هيجان آدمها رو، تا شايد انرژی بگيرم، تا شايد انگيزهای بشه برای ...
كسی نبود. آدمها اونهايی نبودند كه بايد باشن. تكيه دادم به اون نردههايی كه بالای اون رودخونهای هستش كه از زير خيابون و كنار ترمينال اتوبوسها رد ميشه. از توی مقصود بيك ميره تا اون پايين پايينهای شهر. پشتم كوه بود و جلوم برجهای سر بفلك كشيدهی متری خداد ميليون تومن فرشته. و چه حقير بودند اين برجهايی كه انگاری داشتند شاخ و شونه میكشيدن برای كوههايی كه پشت غبار، كمرنگ و بیرنگ شدند. صدای آب رودخونه، تنها چيزی بود كه انگاری زنده مونده بود توی اون صبح جمعهی ميدون تجريش.
اين روزها شهر رو پياده گز میكنم. بعضی وقتها هدفمند و خيلی وقتها بیهدف. حالا ديگه دو هفتهای هست كه MP3 پليرم رو هم گذاشتم كنار يه مُشت كتاب و خودكار و دستنوشته تا برای خودشون درددل كنند. میخوام گوش كنم زندگی اين شهر رو. سكوت آدمهاش رو. حرفهايی كه هيچوقت گفته و شنوفته و باور نشد. حالا ديگه مدتیيه كه دارم با موزيك اين شهر، نَفس میكشم.
دو تا چمدون و يه كولهپشتی. چند تايی كتاب. بیمعرفتی فَت و فراون. اينجا و اونجا هم نداره. هر جا بری بقچهی زندگیت رو كه باز كنی، عينهو مورچهای كه به شيرينی حمله كنه يهويی پُر ميشه دور و برت. روزنامهايی كه نمونده ولی چند تايی ويژهنامه تا حس كنی دغدغههای اين شهر رو. آجيل تواضع، نه به ميزان لازم. بارم سنگين نيست. چه خوب كه موقع رفتن، دل آدمها رو وزن نمیكنند وگرنه شايد هيچوقت اجازه رفتن بهم نمیدادند.
خدا شاهده! هيچوقت توی عمرم به يه خوانندهی معروف، اينقدر نزديك نبودم كه ديشب به فرمان فتحعليان بودم. VIP. رديف اول. صندلی 18 جوريكه اگه عمود منصف رسم ميشد، نوك دماغ من و پايه ميكروفون و چيز فرمان، توی يه خط مستقيم بود و با يه فاصلهی 2 متری.
وقتی وسطهای اجرا، فرمان اسم يه سری آدم معروف رو میخوند و اينها چپ و راست از توی همون چند رديف ابتدايی بلند ميشدن و يه دايره نورانی ميومد روی سرشون و جماعت يهويی خودشون رو جر میدادند برای اين هنرمند، بازيگر، پيشكسوت، ورزشكار، آبدارچی، حس خوبی بهم دست میداد. البته بیمعرفتها تا آخرش هم اعلام نكردن كه كيوان از پشت يك سوم فيلتر شده اَسبق و لابيرنت فعلی هم در ميون ماست تا همه جا تاريك بشه و اون نور بياد بيوفته روی من و از جام بلند بشم و به علامت اينكه من خاك پای شما عزيزان هستم، تا كمر دولا بشم و حداقل در كسری از ثانيه حس كنم الان مهمترين بشر روی زمينم، ولی هماينكه بقيه میديدن من هم رديف اول نشستم قطعاً پيش خودشون گفتند اين آقاهه هم آدم حسابی و بچه معروفه كه دقيقاً همون جلوی جلو نشسته و هرازگاهی هم فرمان يه نگاهی بهش میكنه و لبخندی مليحی ميزنه!
يعنی اينجاش برای خودم هم جای سوال داشت كه چرا ميون اين همه جماعت فرمون هی من رو نگاه میكنه و اينجوری با احساس چشم و چالش رو يه جوری میكنه كه وسطهای پارت اول، قبل از خوندن يكی از آهنگها گفت من اين ترانه رو تقديم به نيلوفر همسر خوبم میكنم و دوباره همون نور اومد سمت من و يهويی خانمی كه بغل دستم نشسته بود از جا پريد و نور رفت رو ايشون و اونجا بود كه من فهميدم دقيقاً كنار دست نيلوفر خانم، همسر فرمان فتحعليان نشستم. يعنی من صندلی 18 بودم. همسر فرمان صندلی 17. به اين قبلهی محمدی اگه دروغ بگم.
حالا اينها كه چيزی نيست. دو سه رديف اونورتر كامبيز ديرباز كه انگاری بازمونده از نسل دههی 20 تاريخ سينمای ايران و داداش كريم آب منگله نشسته بود. پشت سرم محمد حسين لطيفی كارگردان سينما و عقبترش محراب قاسمخانی. دوباره پشت سرم، البته نه پشتِ پشت يه كم اونورتر يه سری آدم معروف ديگه چون همين پشت سرم يه آقايی با يه خانمی بودند كه قطعاً امروز خانم رو بايد ببرن حنجرهاش رو عمل كنه از بس دَم گوش من عَر زد و من همونجا میخواستم، خيلی محترمانه بهش پيشنهاد كنم بره يه پولی بگيره و ليدر اين تيمهای فوتبال بشه و با اين همه استعداد خدادادی و حنجره طلايی توی استاديوم عَربده بزنه، دقيقاً سه تا صندلی اونورتر اين خانم، هم روزبه نعمتالهی نشسته بود.
از وقتی هم كه فهميدم اين خانمی كه بغل دست من نشسته همسر فرمان خان فتحعليان هستش، بعد از هر آهنگ كلی دست زدم و ابراز علاقه كردم تا ايشون بدونه كه من طفيلی نيستم بلكه كسی كه مياد و رديف اول حتی جلوتر از جواد يحيوی و رضا يزدانی و روزبه ميشينه قطعاً از دوستداران هنر و فرهنگ اين مرز و بومه!
خب اگه قرار باشه با كنسرتی كه چند سال پيش از فرمان ديدم مقايسهای داشته باشم بايد بگم تومنی پونزدهزار اين كنسرت با اون يكی كه توی يه استاديوم ورزشی و زير حلقه بسكتبال! برگزار شد و حالا ديگه نمیخوام از جزئياتش بگم، فرق داشت كه البته اون بخاری كه هر 5 دقيقه روی صحنه، جاری و ساری ميشد كماكان حضور جدی و موثری داشت جوريكه ماهايی كه اون جلو نشسته بوديم بايد مهشكن میبستيم تا میتونستيم صحنه رو ببينيم. يعنی به ازای هر ده دقيقه، چهار دقيقهاش فرمان و گروه ايليا توی دود و مه و بخار گم ميشدند!
بهرحال نقش و حضور مجله رويش و دستاندركاران اون دربرپايی اين كنسرت خيلی مهم و موثر بوده. رويش نشون داده كه ديد و نگرش خوب، فرهنگی، حرفهای در برگزاری اينگونه مراسم داره. هرچند ما كه دل خوشی از رويش و رويشيان نداريم ولی اينگونه كارهاشون ارزشمنده و نمیشه ازش ياد نكرد.
ده دوازده روز دیگه عیده ولی زرشک. دریغ از اندک بویی از روز و شبهای خاص این ایام. فقط طبق معمول همیشه، همه چیز ریخته بهم. خر تو خری شده اوضاع و احوال من و تو و ما و تموم مردم این مملکت، بس دیدنی. روز روزگارش سگ صاحبش رو نمیشناخت توی این تهرون خرابشده حالا که دیگه باید رونما بدیم برای پیدا کردن یه جای پارک یکونیم متری که یه ماتیز چُسکی، قد یه فرغون رو توش جا بدی.
ده دوازده روز دیگه عیده. قراره همهمون چُسان فِسان کرده و عطر و اُدکلن زده، بشنیم پای سفرهی هفتسینی که هر تخممرغش دونهای هزار تومن آب میخوره و چشمهامون رو ببندیم و روحانی بشیم و توی خلسه یا مُحولَ الحُولِ وَ الاَحوال بخونیم یعنی اگه باز اون رگ ایرانی بودنمون ورقلمیبده نشه، وگرنه خودمون خوب میدونیم که با عرب و عربی که هیچ میونهی خوبی نداریم. آره قراره دعای سفره هفتسین و بزرگترین آرزوی امسال و سال دیگه و پارسالمون، تحول و تغییر و دگرگونی باشه. میخونیم همچین با صوت هم میخونیم که پنداری خواهرزاده عَبدالباسط هستیم. عین این آدم حسابیهایی که خیلی چیزها از سیارات و کائنات و زمین و سماوات و ماوراء و متافیزیک، حالیشونه، چشمهامون رو هم میبندیم و میخونیم ولی والله از اپسیلونی تغییر. میکرونی تحول. ذرهای دگرگونی.
اطلس پود حراج زده. توی اتوبان همت، تابلو زده این هوا. همین امروز که میرفتم سر کار دیدم. پس بیاید همه با هم بریم از اون پردههای مزخرف اطلس پود بخریم. والله من که توی این سن و سال، هنوز از خودم یه متر خونه و زمین هم ندارم ولی اگه داشتم شاید میرفتم چند متر از پردههای اطلس پود میخریدم و به پنجره کوچیک مستراح خونهم آویزون میکردم. اصلاً به هیچ جایی هم آویزون نمیکردم ولی میخریدم تا مدیریت محترم، دلشون خوش باشه. تا تشویق بشن و هر سال، هر سال تخفیفهای 50٪ بدن. هر چند ظاهراً اونها نمیدونند که این روزها خیلیها پردهشون رو مفت و مجانی به باد میدن. دیگه حتی اگه پردهات رو هم نیمبها بدی، شاید دیگه مشتری نباشه!

میگن کاسبی نیست. کساده. امسال زمستون نبوده. برف و بارونی نبوده. همهی لباسهای زمستونی، پولیور و کاپشنها مونده رو دست مغازهدارها، پس بیایید یه کاری کنیم. شک نکنید حالا که امسال زمستون نداشتیم، سال دیگه کونمون پاره میشه از سرما. همیشه همینجوری بوده پس همه با هم بریم و حالا که لباسهای زمستونی حراج شده، از الان برای سال دیگهمون لباس زمستونی بخریم. هم ارزون میخریم و هم یه کاری میکنیم این کاسبهای مادر مُرده خیلی هم ضرر نکند. مثل وقتی که یه سالی سیبزمینی کم میشه سال دیگه همهی کشاورزها میرن سیبزمینی میکارن! توی اون سال چیزی که زیاد میشه سیبزمینییه اونوقت پیاز کم میشه. عقل درست و حسابی و مدیریت که نیست، سال بعد همه میرن پیاز میکارند دوباره سیبزمینی کم میشه! اونوقت قرنهاست که توی این سرزمین یه خط در میون یا پیاز نایاب بوده، یا سیبزمینی اونوقت ما قراره نسخه بپیچیم برای تمام دنیا. مایی که موندیم توی همین نون بربری و لپه و قیمت مرغ یخزده. برای تمام دنیا ... میدونی دنیا یعنی چی؟!
یعنی شک نکن که اگه کور مادرزاد باشی و فقط صد متر با ویلچر توی فرودگاه جان.اف کندی نیویورک، اینور اونور بری میفهمی آمریکا کجاست و چه عظمتی داره. دنیای نوین سالها از این مملکت عقبتره. شک نکن اروپا 30-40 سال و ما که دیگه مرخصیم به حول قوه الهی، اونوقت ما میخواهیم مدیریت جهانی کنیم. مایی که موندیم توی تامین سیبزمینی پیاز این مملکت که میگن چهار فصله و خاکش کیمیاست و بادش زن یائسه رو آبستن میکنه و آبش کویر رو فلان میکنه.
بخدا ندیدیم! هنوز زیبایی ندیدیم که فکر میکنیم جنگلهای شمال بهشت و کویر مرنجاب، آخر آرامش و حس و زیباییهای دنیاست. به والله دنیا رو ندیدیم که فکر میکنیم ایران چهار فصلترین کشور دنیاست. مردمش مهربونترین آدمهای روی زمیناند. این همه دروغ، این همه فحش خار مادر، این همه بداخلاقی، این همه تهمت هست و اونوقت ما ایرانیها از اون قسمت پاره شدهی اونجای آسمون افتادیم زمین و فکر میکنیم ما بهترین دنیا هستیم؟! نه والله. ماها موندیم توی دیدن نوک دماغی که اونقدر هم عمل و کوتاهش کردیم که دیگه حتی اندازهی طبیعی خودش رو هم نداره. حداقل باز اگه دماغمون رو عمل نکرده بودیم شعاع دیدمون بیشتر از الانمون بود!
حالا نیایید کامنت بذارید کور مادرزاد، روی ویلچر نمیشینه و فقط نیاز به عصای سفید داره، این کور مادرزادی که من بردمش جان.اف کندی نیویورک، هم کوره و هم کونش خیلی گشاده. خودم دیدم که به همراهش گفت توی اون فُرم بنویسه که موقع سفر نیاز به ویلچر داره.
((يادم هست وقتی ده يازده ساله بودم يك بچه گربهی فضولی را توی زيرزمين خانهمان پيدا كردم كه جا خوش كرده و ماندگار شده بود. چند بار انداختمش بيرون اما باز برمیگشت و میرفت توی پشت و پسلهها. يك روز، اتفاقاً هوا برفی بود، گرفتمش و بردمش توی كوچه. يك شيشه نفت پاشيدم روش و كبريت كشيدم. تا حالا نديدهام موجودی مثل آن بچه گربه جستوخيز كند. بالا میپريد، خودش را به زمين میكوبيد، جيغ میكشيد. نمیدانيد! بعد شروع كرد به دويدن و دور خودش چرخيدن. مثل گلولهی توپ. دور خودش میگشت و زوزه میكشيد. آخرش هم تركيد. گمان میكنم تركيد. اما خيلیخنديديم. بچههای محل گريهشان گرفته بود و نتوانستند تا آخرش بايستند و تماشا كنند. اما من و يكی از بجهها، آن روزها ميخمان را توی محله كوبيديم.))
صورت ماريا پژمرد و غمگين شد. سرش را توی دستهاش گرفت: ((مُرد؟))
بازجو خنديد: ((نه، نمُرد. پروانه شد.)) و قهقهه زد. (۱)
**********
بايد بگم كه مدتها بود داستانی به اين زيبايی نخونده بودم. ذوب شده معروفی بعد از 26 سال هفتهی گذشته چاپ شد! نمیدونم اين همه تاخير از طرف نويسنده بود يا مجوز چاپ بهش نمیدادند ولی هر چی كه بود، بعد از خوندن كتاب، داستان و شخصيتهاش چنان رسوب كرده توی روح و روانم كه چند روزیه درگير داستانم. اسفاری چون روح سرگردونی يقهم رو گرفته و لامصب ولَم نمیكنه و حالا ديگه همه جا باهام هست. عباس معروفی در پشت جلد كتاب نوشته:
رمان ذوبشده، خيالها و خاطرههای من از فضايی است كه در آن نَفس كشيده و زبستهام، داستانِ نويسندهای كه زير بازجويی و شكنجه ناچار به قصهپردازی شده و آنگاه در قصّههای خودش گم میشود. .... و من نمیدانم حالا بايد خوشحال باشم يا غمگين كه نخستين رمان من بيست و شش سال دير به دست خوانندگانش میرسد. جوان بيست و شش سالهای كه همسن و سالهاش را نمیشناسد و نمیداند كجا بايد بايستد؛ كنار متولدين پاييز 1362 يا متولدين پاييز 1388 واقعاً نمیدانم، كدام؟
ذوب شده داستان اسفاری نويسنده است كه دستگير شده و حالا تحت بازجويی است. بازجو بدنبال شخصی به اسم آزاد است كه فكر میكند اسفاری اين فرد را میشناسد. اسفاری تحت شكنجه مجبور میشود تا آزاد ...
كتاب 17 فصل داره كه البته فصلها خيلی كوتاهند. بعضی فصلها از زبان راوی كل حكايت شده و چند فصلی هم از زبان خود افساری مادر مُرده! (علت اين تغيير راوی رو نمیدونم) شايد تمام دلايلی كه توی اين 26 سال مانع از چاپ ذوب شده بوده حداقل توی سال 88 پُررنگتر از تمام اين سالها بوده! ولی هر چی كه هست خوشبختانه كتاب چاپ شده. بقول خود معروفی "ما آدمهايی هستيم كه زمان و مكانمان بههم ريخته، نمیدانيم كی چرا كجاييم!"
**********
سريعاً لحن را عوض كرد: ((دشمناتونو كوچيك نشمرين! برمیگردن. اگه خونهتون آتيش گرفت دوباره بسازين، اگه خرمنتونو سوزوندن دوباره بكارين، اگه بچههاتون مُردن دوباره بچهدار بشين، اگه شما رو از دره بيرون كردن، برين توی دامنهی كوه، ولی زندگی كنين.))
يك نفر از ميز كناری گفت: ((اميليانو زاپاتا)) و بعد ديديم چند نفر از ميزهای كناری لبخندزنان و در سكوت به ما نگاه میكنند. (۲)
**********
بعد از خوندن سمفونی مردگان بود كه ديگه جرات نكردم سَمت كتابهای معروفی برم. از اون كتاب اصلاً خوشم نيومد و با درد و ناله و مويه! كتاب رو به آخر رسوندم ولی حالا كه فكر میكنم میبينم شايد توی شرايطی كتاب رو خوندم كه نتونستم باهاش ارتباط برقرار كنم. شايد من متوجه منظور معروفی نشدم و خيلی شايدهای ديگه و حالا خوشحالم كه با معرفی دوست عزيزی تونستم هم ذوب شده معروفی رو بخونم و هم رمان همون دوستی رو كه متاسفانه هنوز ارشاد بهش مجوز نداده. پس جا داره برای تمام اسيران و زندانيانِ در بند و كتابهای بیسرنوشت و بدسرنوشتِ مونده در ارشاد دعا كنيم. باشد كه از بند اسارت رهايی يابند.
(۱) صفحه ۳۱ فصل چهارم
(۲) صفحه ۶۴ فصل هشتم
ذوب شده / عباس معروفی / انتشارات ققنوس / 127 صفحه / 2200 تومان
برمیگردی و پشت سرت رو نگاه میكنی، هست. داره مياد. عقبتره از توه، ولی هست. مهم همينه كه هست. مهم همينه كه داره مياد. مهم همينه كه هر دو، توی يه مسير داريد میريد. به اين رابطه بايد مثبت نگاه كرد. بقول آدم حسابیها برآيندش مثبته، پس ميشه بهش اميد بست. رابطهای كه هر دو نفر، توی يه مسير و به يه سمت حركت میكنند ديگه نياز به نذر و نياز و دخيل بستن نداره. اين رابطه خودش رشد میكنه و توی دل زمين، جا باز میكنه.
آفت رابطه، موقعی جوونه ميزنه و رشد میكنه، تويی كه جلوتری يهويی بترسی از اينكه چرا اون يكی، بغل دستت نيست، اونجاست كه متر ورمیداری و فاصلهی خودت و طرف مقابلت رو هی اندازه ميزنی. همونجايیكه ترسيدی از جلوتر بودن، همونجايی كه متر ورداشتی، همونجايی كه خواستی تا طرف مقابلت اونقدر بياد تا برسه كنار تو، بدون كه تيشه برداشتی و داری ريشهی همهی اون حسهای خوب رو از بيخ و بُن ميزنی.
نبايد ترسيد از جلوتر بودن و عقب موندن. دوست داشتن بحث كيفیيه. كمّی نيست تا متر ورداری و يه سرش رو خودت بگيری و سر ديگهاش رو بدی به اون آدم مادر مُرده تا ببينی تو بيشتر دوستش داری يا اون. توی رابطهای اگه جلوتر بودی، اين اجازه رو بده تا اونیكه پشت سرت مونده بهت برسه. نترس از اين جلوتر بودن و توقع نداشته باش اونی كه داره مياد ولی سَلانه سَلانه، يه شبه برسه به همونجايی كه تو هستی. و تويی هم كه داری دليه دليه میكنی، سعی كن شناختت رو بيشتر كنی. سرعتت رو تندتر كنی. برسی به اونی كه جلوتر از توست. درسته كه رابطه، دوی سرعت نيست و خط پايانی نداره ولی اين مردم هم عقل درست درمونیكه ندارند. وقتی ببينند كنار هم نيستين. همدوش و همقد و همسر و همدرد هم نيستين اونقدر زر میزننند تا هم چيز رو خراب كنند.
توی رابطه فاصلهها مهم نيست. عقب و جلو بودن مهم نيست ولی وقتی كه متر زدی، سانت زدی، اندازه زدی، وزن كردی، از اينجا به بعد نه تنها به هم نزديك نمیشيد كه دورتر ميشيد. روز به روز. لحظه به لحظه. دورتر و دورتر و دورتر. اونقدر دور كه شايد ديگه هيچوقت نتونيد ببينيد خودتون و اون حسهای قشنگ گذشتهتون رو.
باد موافق برای كشتی بیهدف، بیمعناست پس نترس از اينكه همدوش نيستی. بترس از وقتی كه همسو نباشی.
صبح يكی از همين روزهای آخر اسفنده. از همين روزهايی كه اگه چشمهات رو هم ببندن و بعد از سالها، از بيخ سياهچال بيارنت كنار پنچره، میتونی بو بكشی و بگی چه روزی از ساله. روزهايی كه يه حس و طعم خاصی داره. روزهايی كه انگار، لاك و مُهر شده و گره خورده به بهاری كه هنوز نيومده.
پنجرهی اطاق رو باز گذاشتم. بدون در نظر گرفتن صرفهجويی و مديريت انرژی. چلّهی زمستون هم يه كمی لای پنجرهها بازه. نَفسم میگيره از كيپ شدن تموم درز و دورزهای اطاق كه اگه اين يه ذره نسيم هم جريان نداشته باشه، حس میكنم خفه ميشم عَنقريب.
از اينجايی كه من الان هستم تا اون دوردورا دو سه رديف كوه معلومه. مال همين رشته كوه البرزه كه يه سرش اينجا و اون سر خوشبختش رفته تا لا لوهای جنگلهای شمال. اين كوههايی كه توی رديف جلوست، سرشون عينهو اين آدم كچلها، همينجوری گـَر مونده! نه سبزه و نه برفی. گِرد و بعضی نوك تيز و همگی خاكی رنگ ولی كوههای پشت سرشون يه كمی خيالم رو برای بیآبی تابستون برطرف میكنه. اگه بمونه اون برفها و اگه بمونم منی كه خيلی دور میبينم تابستون آينده رو و چند تا اگهی ديگه، اگه با هم جفتوجور بشه، امسال تابستون هم نمیميريم از تشنگی.
فرامز اصلانی قلعه تنهایی رو میخونه. يه سری آهنگها مثل همين روزهای آخر سال، ثبت و ضبط شده است. با اين تفاوت كه نبايد دوازده ماه، روزهای اين تقويمی رو كه بعضی وقتها انگاری با سريش بهم چسبيده رو، سـَرك بكشی تا ببينی روزهای اسفندی كی ميرسه كه اين آهنگها انگاری ريجستر شده برای تموم لحظات خوش و ناخوشی زندگی. فرقی هم نداره، چه فصلی از ساله و توی باغچهی خونهات بنفش سه رنگ آفريقايی كاشتی يا بنجامين و ديفنباخيا. با يه سری آهنگها ميشه پـُر كنی جای همهی نبودنها رو. چاله چولهها رو. حسهايی رو كه اونقدر دچار خلاء بوده كه انگاری بادكشش كردن. فرو رفته. گود شده. كبود شده!
توی همين روزهای آخر سال. روزهای اسفندی كه بهاریتر از هر ارديبهشتی هست، حالا كه قراره مَرهم كنی زخمهای سال گذشته رو تا دوباره همراه با تموم يونجه و شبدر زمينهای ده بالا و پايين جوونه بزنی و جون بگيری و سرپا بشی مثل آفتابگردون، برای يه شروع و يه سال جديد، میتونی همونجايی كه كِز كردی پشت شيشههای قدی، تا آفتاب داغت كنه، يه سری از همين آهنگها رو گوش كنی و مثل يه بچه گربه، ليس بزنی تموم اون زخمهای سالی كه گذشت رو.
امان. امان از سالی كه گذشت. امان از بیآبی. امان از تابستونی كه شايد نرسه. امان از قلعهی تنهايی. امان از يونجههايی كه نابالغ درو شد. امان. امان از حسهايی كه هر كسی رسيد يه لگد زد بهش، عينهو يه بچهی سرراهی. امان از زخمهای سالی كه گذشت. امان از تموم اون حسهای كبود شده.
لغتنامهی دهخدا رو كه سرچ كنی میبينی جلوی لابيرنت نوشته: 
1) واژه فرانسوی. بنايی مشتمل بر قطعات متعدد كه پيدا كردن مدخل و مخرج آنها بسيار صعب (دشوار) است.
2) ساختمانی که دهلیزهای اصلی و فرعی بسیار دارد.
3) تو در تو، پیچ در پیچ.
اسمش رو دوست داشتم. از خيلی وقت پيشها. شايد از همون روزهايی كه حتی معنیش رو هم نمیدونستم. لابيرنت! حالا ديگه معنیش رو بيشتر از خودش دوست دارم. پيچ در پچ. تو در تو. اين شد كه بعد از اون وبلاگی كه هيچوقت نفهميدم داستان بسته شدنش چی بود، جُل و پَلاس رو جمع كردم و آواره اينجا شدم با اسم لابيرنت. ظاهراً اين آوارگی از زندگی، به وبلاگمون هم رسيد.
تا اينجا يه چيز رو خوب میدونم كه تقريباً هيچكدوممون فعلاً دوستش نداريم! آره دوستش ندارم. دوستش نداری. دوستش نداريم و وای بحال روزی كه دوستم نداشتی باشی. دوستم نداشته باشيد ولی خب تجربهی اين همه آوارگی، بهم ثابت كرده كه عادت میكنيم. به همين لابيرنت هم عادت میكنيم.
هميشه زيبايی رو دوست داشتم. پارامتر اول زندگیم نبوده ولی قطعاً برام خيلی مهم بوده و هيچوقت نتونستم چشمم رو ببندم برای نديدن. چه فرش و گليم و گل و گلدون بوده، چه زن و شلوار و تابلو و فانوسی كه بايد آويزون ميشد بيخ ديوار كاهگلی يه طويله. پس اسمش برام مهم بود. میبايستی شيك بود و شكيل كه خب هست. يعنی من فكر میكنم هست.
اونهايی كه من رو ديدن میتونند قضاوت كنند ولی خب حالا من چه جوری يقهی شهرام و بهرام و اكرم و اقدس رو بگيرم تا توی اين ترافيكِ آخر سالی بيارم اينجا كه قسم بخورن آره كيوان راست ميگه؟! پس من هر چی ميگم خودتون قبول كنيد. خداوكيلی سعی میكنم دروغ نگم!
در عين اينكه سياستبازی رو مثل همهی مردم ايران زمين، حتی از خود چرچيل هم بهتر بلدم ولی اهل سياسیبازی و سياسیكاری نيستم. برای گفتن يه جمله، دو هفته فكر نمیكنم تا عواقب و عوارضش رو بسنجم و نمودار و فلوچارت رسم كنم كه اگه بگم آره، منحنی تا كدوم قاره و اقيانوس ميره و اگه بگم نه به كجا ميرسم ولی خب آدم سادهايی هم نيستم. نه چنان قاطی شدم با دوز و كلك و دَغلبازی و نه عينهو آب روون، زلال و صاف جاری شدم وسط زندگی. نمیدونم چه جوری بگم كه فردا كـ.ـمـ.ـپين نذاريد برای جمع كردن امضاء ولی آدم سادهايی نيستم و آدمهای ساده رو هم دوست ندارم.
منظورم از ساده، آدمهای دهاتی و روستايی نيست كه بوی گوسفند و پشكل تازه ميدن كه خيلی از اونها هم پيچيدگیهای ذهنی خاصی دارند كه هزار تا كدخدا هم نمیتونه از پسشون بربياد. آدمهای ساده يعنی خيلی از همين آدمهايی كه حتی توی بُرجهای 40-50 طبقهی وسط نياوران ساكنند ولی فاصلهايی ندارند با هالو پشمكیيه كه وقتی باهاشون رودرو ميشی حس میكنی به محض خوردن يه چايی، میتونی تا اون تـَه مُخ و بَصلالنخاعشون رو بخونی. اين آدمها چه زن باشن و چه مرد، برام جالب نيستند. آدمهايی كه هيچگونه ذهن چالشی ندارند. صاف فكر میكنند. صاف نگاه میكنند. صاف زندگی میكنند و اگر هم بخوان برينند بهت، همينجوریی صاف ميرينن بهت. بدون هيچ پيچ و خم و تنوعی!
قطعاً هر آدمی پيچيدگیهای خاص خودش رو داره و البته اين خيلی متفاوت هست با سياست و پدرسوخته بازی كه متاسفانه خيلیها چنان به اين پدرسوختگی تَنيده شدند كه آدم حالش بهم میخوره از ريخت و قيافه و مَرام و مَسلكشون.
اصولاً وقتی با يه آدم جديد پشت يه ميز میشينم، بدون اينكه بخوام نسبت به اين آدم جبههايی بگيرم سعی میكنم هيچ چيزی رو ازش مخفی نكنم (البته خب همه چيز رو هم كه نميشه همون اولش گذاشت روی ميز!) حالا اينكه طرف تا چه حد میتونه از من شناخت پيدا كنه، اين ديگه برمیگرده به مهارت و تجربهی خودش ولی میدونم كه اونقدر ساده و سَهلالوصول نيستم كه بتونه همهی مغز و مُخ و انديشه و تفكرم رو عينهو يه استكان چايی سَر بكشه، خودم هم دوست ندارم طرف مقابلم از لحاظ ذهنی اونقدر ساده و راحتالحلقوم باشه كه براحتی بتونم تموم ذهن و روح و روانش رو لُخت و عور كنم.
آدمها بايد اين مهارت رو داشته باشند كه برای طرف مقابلشون (دوست، همسر، پارتنر، پدر، مادر، همكار) خيلی زود يكنواخت نشن. (میدونم الان ذهن همهتون ميره سراغ چی! خب اون قضيه هم مثل همين قضيه، كاملاً مهمه) ذهن آدمها بايد پيچ در پيچ باشه. تو در تو. لابيرنت. قطعاً همهی آدمها نمیپسندند كه طرف مقابلشون اينچنين باشه ولی سهلالوصول بودن ذهن آدمها رو دوست ندارم. اينكه وقتی به نياز و خواسته و تفكرشون نگاه میكنی يه جاده صاف عينهو دشت ورامين ببينی كه فقط بعضی جاها چهار تا دونه هندوونه و خربزه كاشته شده كه از فاصلهی خيلی دور هم قابل ديدنه رو دوست ندارم. ذهن بايد مثل جادهی چالوس باشه. پيچ در پيچ تا ندونی توی پيچ بعدی قراره چه اتفاقی بيوفته. هر چند اين امكانش هست كه سقوط كنی ته دره. ولی تموم لذتش به اينه كه بتونی طرف مقابلت رو كشف كنی. خودت بگردی تا كليد صندوقخونههای دالونهای مختلف رو پيدا كنی.
برای داشتن و رودرو شدن با يه لابيرنت ذهنی بايد مسلط به خيلی مهارتها بود چون شايد بعد از يه سقوط، ديگه نتونی خودت رو بالا بكشی. اگه چنين روحيهای نداریم بايد دنبال آدمهايی باشيم كه ذهنشون صافِ مثل كف دست و ورقهای راديولوژیيه. بدون هيچ پيچ و خم و انحنايی، جوريكه وقتی توپی رو قل ميدی توی اون فضا، مطمئنی كه بدون هيچ سعی و خطايی ميره و میخوره به هدف.
هر چی فكر كردم متوجه نشدم كه چرا به رنگ ارغوان آخرين فيلم حاتمیكيا، 5 سال غُل و زنجير شده بود. فيلمی خوب و ديدنی، كه گذر زمان باعث نشده بوی نا و كهنگی بگيره.
حاتمیكيا نشون داده كه صرفاً فيلمساز جبهه و جنگ نيست كه قواعد ساخت توی اين عرصه رو هم بخوبی بلده. آدمهايی كه بعد از جنگ، تير و تفنگ رو گذاشتن كنار و اومدن توی عرصههای مختلف اجتماعی و حاتمیكيا قصههای زندگیشون رو برای ما تعريف كرده، معمولاً شخصيتهای موندگاری شدند. آدمهايی كه صرفاً يه سری حرف و ديالوگ و شعارهای گشاد گشاد نبودند كه باعث بشه ماها از ديدنشون واخورده بشيم و رومون رو برگردونيم.
دكمهی پيراهنشون تا اون بالای بالا بسته نشده كه اگر هم بسته شده، باعث شده تا بیشتر دوستشون داشته باشيم. مبارزانی كه حتی بعد از جنگ، به كشور ديگهای پناهنده ميشن و همين صداقتِ داستانهای حاتمیكياست كه خودش و فيلمها و شخصيتهای داستانش رو برای ما دوستداشتنی میكنه و اينبار حاتمیكيا حتی از همين فضايی كه بخوبی میتونه آدمهاش رو برای ما بسازه، جدا ميشه تا در ژانری جديد، سبكی كه توی سينمای ايران كمتر كسی جرات كرده به اون نزديك بشه، به رنگ ارغوان رو بسازه.
[خوندن بقيه متن، قطعاً داستان رو لو ميده]
هوشنگ ستاری (با بازی خوب حميد فرخنژاد) ماموريت پيدا میكنه تا ارغوان كامرانی، دختر دانشجويی كه در دل جنگل درس میخونه را تحت نظر داشته باشه تا از اين راه به شفق پدر ارغوان دسترسی پيدا كنه. شفق خارج از ايران و بر عليه دولت و حكومت اقداماتی انجام ميده و چون حالا ديگه مهره سوخته است گروهی سعی در كشتن شفق دارند. در اين بين مامور امنيتی دل به ارغوان میبنده و ....
و اما نگاه تيزبين! من توی اون تاريكی سينما تونست چند تا سوتی از فيلم بگيره!
استفاده از اون كدهايی كه توی نامه (ايميلها) رد و بدل ميشه توی تيتراژ فيلم ايده جالبی بود كه من خوشم اومد. توی تمام ايميلهای رسيده به شهاب 8 كه مامور اطلاعاتی بود اون خودش بايد كدها رو تبديل به فونتهای خوانا میكرد ولی توی صحنهی كه به كمك ارغوان ميره، خواننده میبينه كه روی صفحهی لبتاب، كدها خودبهخود تبديل به تِكست و متن شده!
قاعدتاً وقتی دستگاه شنود داخل گوشی تلفنِ منزل ارغوان كار گذاشته ميشه، بعد از گذاشتن گوشی تلفن، بايد شنود قطع بشه ولی در تماس آخری كه پدر ارغوان با دخترش داشت بعد از قطع تلفن توسط ارغوان، پدر كه میدونه تلفن داره شنود ميشه با ماموران اطلاعاتی صحبت میكنه! بنظرم اگر اين حرفهايی كه من فردا به ديدن دخترم ميام و از شما هم نمیترسم و .... بين پدر و خودِ ارغوان رد و بدل ميشد خيلی بهتر از اين سكانسیيه كه دختر تلفن رو قطع میكنه و پدر شروع به صحبت با ماموران اطلاعاتی میكنه. اين صحنه حتی اگه از لحاظ فنی هم ايرادی نداشته باشه ولی بدجوری توی ذوق ميزنه.
جايكه فرخنژاد قراره خودش رو بكشه و اسلحه رو ميذاره روی شقيقهاش و شليك میكنه اصلاً مشخص نشد كه چه جوری فشنگ از داخل اسلحه دراومده و روی لبتابشه. اون رو كی و كی درآورد من كه نفهميدم!
هر چند توی اين فيلم ديگه مثل فيلمهای قبلی حاتمیكيا از اون ديالوگهای خوب و بيادموندنی هيچ خبری نيست. هر چند انتخاب بازيگرها خوب انجام نشده. خزر معصومی بازی سرد و بیروحی انجام ميده. رضا بابك وصلهی كاملاً ناجوریه توی فيلم. شخصيتِ دوست و همكلاس ارغوان (كوروش تهامی) اصلاً ساخته و پرداخته نشده ولی در مجموع به رنگ ارغوان رو دوست داشتم.