خانهای برای بیوطن
برای بار دوم دارم بیوتن (بیوطن) رضا اميرخانی رو میخونم. نه از سر اجبار كه اتفاقاً با شور و شوق هم میخونم. توی كتابخونهی هر كدوم از ماها اونقدر كتابِ خوب هست كه يه كتاب بايد خيلی خوششانس باشه كه برای بار دوم، توسط يه نفر خونده بشه و خب بیوتن (و شايد هم من) اين شانس رو داشت (داشتم) كه دوباره كنار هم باشيم.
بیوتن داستانِ انسانی است كه برای زندگی بهتر راهی ينگه دنيا شده و حال در آمريكا بين خودِ سنتی و خودِ مدرن، حيرون و سرگردون مونده. واقعيتی كه برای انسانی كه سالها در كشور جهان سومی و يا بقول امروزیها، كشور در حال توسعه زندگی كرده، با مهاجرت به دنيای مدرن و پيشرفته پيش مياد. حالا برای يكی بيشتر و برای يكی كمتر و خوشابحال اونهايی كه اصلاً نمیفهمن ما داريم از چی حرف ميزنيم و رنگ و لعاب زندگی غربی اونقدری هست كه حالا حالاها يادشون نياره كی بودن و چی بودن!
رگههای پُررنگی از تفكرات و ديد مذهبی آرميا، راوی داستان، در تمامی جمله و پاراگرافهای كتاب به چشم میخوره و توی اين چند روز كه همراه با آرميا، آرميتا و خشی راهی آمريكا شدم، دائماً به اين فكر میكنم كه آيا منِ كيوان، آدم مذهبیام يا نه؟!
احتمالاً با تعاريف دنيای امروز مملكتِ خودمون، من آدم مذهبی نيستم. خب راستش برام مهم هم نيست كه حالا آدمهای دور و بر و سازمان و اجتماع قراره با چه طول و عرض و خطكشی منُ متر کنند و اندازه بزنند، تا همين جايی كه توی اين سرزمين مَهدورالدم! شناخته نشيم و ريختن خونمون واجب و لازم نباشه بايد خوشحال باشيم و كلاهمون رو بندازيم هوا.
مرز بين مذهب و لامذهب رو نمیدونم. آدمهايی منفور زيادی ديدم كه پيشونیشون بابتِ سجدههای طولانی پينه بسته و عرقخورهای سبيل از بناگوش دررفتهای كه پا به هر مجلس و محفلی گذاشتن همه جلوی پاشون بلند شدن و پشتسر، هميشه به خوبی و بزرگی ازشون ياد شده. اگر گيری به واژه و كلمه نديم بايد بگم كه من به شخصه اعتقاداتی دارم و وابستگیهايی حالا اينی كه اين اعتقادات از كجا ريشه زده و تا كجا قراره رشد كنه، همه رو گذاشتم توی بقچهی شخصی خودم.
لائيك نيستم بهيچ عنوان و به خدايی كه اون بالا نشسته اعتقاد دارم. پُزها و چُسهای روشنفكریم، هيچ وقت به محدودهی اعتقادات خودم و ديگران راهی نداشته. شايد خيلی وقتها اونقدر درگير و مَست و مَلنگ بودم كه فراموش كردم هم خالقُ و هم مخلوق رو، ولی هروقت كه يادش ميوفتم، هميشه اين حس خوب رو داشتم كه يكی هست، ورای همه چيز. نمیدونم آدم مذهبی هستم يا نه، ولی بارها و بارها خدا رو حس كردم. نزديكتر از رگِ گردن بود يا نبودش رو نمیدونم، فاصلهش مهم نيست ولی هست، توی زندگی من هست، خيلی هم ملموس. اون هست حالا اگر يه وقتهايی من نيستم، اين رو بايد بذارم به حساب بیمعرفتی خودم نه عدم حضور و وجود او.
تا اينجا هر وقت كه به زندگی خارج از ايران فكر كردم، مطمئن شدم كه اگر موندگار شده بودم جايی اونور اين مرزهای آبی و خاكی و زمينی، كليسا يكی از مهمترين جاهايی برام ميشد كه بیبرو برگرد خلوتم رو پُر میكرد. توی مسافرتهايی كه داشتم ديدن كليساهای مختلف و گذروندن ساعتی از وقتم توی اين فضای روحانی هميشه جزيی از برنامههای مسافرتم بوده.
حس فوقالعاده خوبی بهم ميده اين مكان و اون همه انرژیهای مثبت محيط. حس و حالی رو كه توی كليسايی واقع در سِدونای آريزونا داشتم از اون حسهايی بود كه به اصطلاح، طرف حاضره همه چيزش رو بده تا دوباره به اون حس خاص برسه و من تا آخرين روز عمرم محاله كه فراموش كنم، اون كليسا و اون نوای دلنشين و اون ظهر بيابونهای آريزونا رو كه انگار برای من شده بود كانون و مركز زمين.
پاييز امسال و در سفری كه به پاريس داشتم، كليسای نُتردام تنها جايی از پاريس بود كه برای ديدنش دو بار رفتم. يكبار شب و در سكوتِ مطلق و ديگری عصر، وقتی گروهی مشغول راز و نياز بودند. پاريس اونقدر زيباست و مكانهای ديدنی داره كه وقتی رو كه برای نُتردام گذاشتم، میتونستم برم و جاهای ديگهی شهر رو ببينم ولی اون فضا برام بقدری جاذبه داشت كه من رو دوباره به سمت خودش كشيد. ايفل و پرلاشز و شانزهليزه و لوور فقط يكبار و اونوقت عصر آخرين روزی كه پاريس هستی بری و دوباره توی كليسای نتردام ساعتی بشينی، روی اون نيمكتهای دراز چوبی قهوهای سوخته و به آوای هماهنگ گروهی كه مشغول راز و نيازن گوش كنی. پاريس باشی و نتردام، پنج هزار كيلومتر دور از خونه و اونوقت اين همه آشنا با حس و فضا و محيط؟!
عصر اون روزی كه برای بار دوم رفتم نتردام، توی كليسا شمع 5 يورويی رو بدون اينكه، ذهن ناخودآگاه مثل هميشه دنبال اين باشه كه 5 رو ضربدر 1450 تومن كنه، روشن كردم. برای همهی اون آدمهايی كه دوستم داشتن و دوستشون داشتم دعا كردم. معتقدم به دعا كه نميشه منكر انرژی شد. معتقدم به خدايی كه اون بالا هست نه فقط وقتی هواپيما توی چالههای هوايی ميوفته، خيلی زودتر از اونی كه بخوام سوار هواپيما بشم و برم اون بالا. آره دعا كردم برای همه مريضهايی كه نگاهشون برام آشناست. برای كامرانی كه نزديك به چهل ساله فلجه. مكه نرفته بودم. كليسا بود ولی هيچ تضمينی نيست (حداقل برای من) كه خونهی خدا برم و به اون حس غريب برسم كه مگه كليسا خونهی خدا نيست؟!