همه چیز خیلی زود اتفاق افتاد. اصلاً قرارمون این نبود. بعضی وقت‌ها با تمام تجربه‌ی که داری و درس‌های مدیریتی که توی کلاس‌های مختلف خوندی و با پُشتِ سر گذاشتن خیلی از فراز و نشیب‌های زندگی که ادعا می‌کنی تونستی از پَس‌شون بربیایی ولی باز این تو نیستی که بازی روزگار رو پیش می‌بری که انگاری روزگار می‌خواد هربار یادآوری کنه که تو کاریه‌ی نیستی در این هستی و اون پَر کاه بودنت رو هی به رُخ بکشه. هر چند شاید هم، خیر و صلاح در این بوده، که ما آدم‌هایی که هنوز تفکرات و رگه‌های مذهبی داریم تو خیلی جاها توکل می‌کنیم به‌خدا و می‌سپاریم دست همون اوس کریمی که اون بالا نشسته.

هر شروع دوباره‌، کار سختی‌یه و بعضی‌ وقت‌ها همتی می‌خواد که خب البته فقط بحث همت هم نیست که کار خیلی فراتر از این حرفهاست. از زندگی متاهلی قبلی من، چیزی بجز خوبی و خاطراتِ خوش باقی نمونده. آدمی که سالها شریک زندگی من بوده برای همیشه و تا آخر عمر برای من قابل احترامه و همیشه و هر جای دنیا که باشه براش از صمیم قلب آرزوی بهترین‌ها رو دارم و خب این‌که بعد از چند سال، دوباره بخوام زندگی دوباره‌ی رو استارت بزنم، کار بسیار سختی بود، اونهم برای منی که توی این مدت عادت کرده بودم به این تنهایی و فقط خودم بودنِ بدون هیچ مسئولیت و تعهدی.

روزهای آخر سال 89، در دفترخونه‌ی توی خیابون شریعتی قراردادی به اسم ازدواج بین ما بسته شده. به‌طبع خواسته‌ی خودم بود که ترجیحاً همسن و سال باشیم و کسی باشه که اون‌هم قبل از این، زندگی رو تجربه کرده باشه. حس کردم نگاه، نیاز، حس‌ها و خوسته‌های طرفین این‌جوری به‌هم نزدیکتره. مراسمی نبود. دعوتی نبود. سفره‌ی عقد و ریسمون و نُقل و نباتی نبود. سفر به آنتالیا، نقطه‌ی شروعی بود برای یک زندگی جدید. اینبار امیدوار که گره این زندگی هرگز باز نشه. شما هم دعا کنید.