بیابون همین نزدیکی‌هاست

جام ملّت‌های اروپا به روزهای حساس خودش رسیده. اونجا و اینجا که روز نیست، باید گفت به شب‌های حساسِ خودش رسیده. نتایج به مراحل حساس خودش رسیده. نتایج مسابقاتِ فوتبال رو نمی‌گم که خوشی موقتی این روزهای ماست. اونجا و اینجا که روز نیست، باید گفت خوشی موقتی این شب‌های درازِ آخرِ بهار و شروع تابستون‌مونه. فرقی هم نمی‌کنه آلمان اول می‌شه یا اسپانیا. انگلیس برنده می‌شه یا فرانسه.

دو هفته که بگذره و غَم‌ها دوباره غَمبرک بزنه کُنجِ دل‌مون یادمون می‌ره کاپیتانِ کدوم تیم جام رو بالای سَرش بُرد. مگه الان یادمونه که چهار سال پیش کی قهرمانِ مسابقاتِ جام ملت‌های اروپا توی سال 2008 شد؟ کل سال 2008 یادمون رفته، دیگه چه برسه به قهرمان مسابقاتِ فوتبالِ جامِ ملت‌های اروپاش!

داستان داره به روزهای حساسش می‌رسه. فقط روز که نیست، شب هم داره. عصر هم داره. صبحِ خیلی زود، کلّه‌ی سحر که هنوز آفتاب نزده، همون موقع که رنگ آبی و سبز غلبه می‌کنه به هر رنگی، از همون موقع‌های گیج و منگ و نئشه‌آور هم داره. پیچ‌و‌خمِ جاده داره. بیابون داره. طبقه‌ی سی و نمی‌دونم چندم یه بُرج بلند، یه جای دنجی اون بالاهای شهر هم داره.

از بدبختی‌های زنِ امروز داره، همون زنی که پتانسیل این رو داره که تبدیل بشه به مادر آینده. از حیرونی مردهای خوش‌پوش داره. همین مردِ دو حرفی که سال‌هاست شده پای ثابت دو تا از ستون‌های سفید و خالی عمودی یا افقی جدول‌های متقاطع با توضیح «جنس به‌ظاهر قوی». ماشین داره. خونه داره. کافه داره. پول داره. بُرج‌و‌بارو داره، نَر و ماده داره و اونوقت هیچی نداره. هیچی هیچی. یعنی تو بگو حتی همین سه حرفِ «هـ ـیـ چ» رو هم نمی‌شه لابه‌لای اون همه واژه و کلمه پیدا کرد.

خب وقتی مرد می‌شه نر و زن می‌شه ماده، دیگه نباید دنبال چیزی گشت. باید همون روزِ اول که چشم‌مون خورد به این واژه‌ی دو حرفی، همون موقع که مرد شد نر، شمال و جنوب شهر شد جنگل، کلِ قد و وزنِ زن شد و.ا.ژ.ن، همه‌ی داستان شد دروغ و خیال و خالی‌بندی، اسلحه زمین می‌ذاشتیم. دست‌هامون رو بالا می‌گرفتیم. فارغ از جنسیت، همه با هم تسلیم می‌شدیم. مگه پارچه‌ی مِتقال متری چنده؟ چند متر متقالِ سفید می‌گرفتیم بالای سرمون و دست‌هامون رو می‌ذاشتیم روی کله‌مون و می‌اومدیم بیرون از سنگرهای بتونی‌مون. یا بر فرض که غرور و غیرتی هم باشه و نخواهیم تسلیم بشیم، خب بیابون که دیگه دور نیست. شکر خدا، دورتادورمون شده لَم‌یزرع، راحت می‌شه، شبی، نصف‌شبی، تَنگِ غروبی بدون این‌که آب از آب تکون بخوره، سَر به بیابون گذاشت.

دو هفته که بگذره قهرمانِ مسابقاتِ جام ملت‌های اروپا فراموش می‌شه. کسی یادش نمیاد کاپیتان کدوم تیم اون جامِ طلایی رو بوسید و هنوز بالا نبرده، میلیون‌های آدم مست و غیرمست براش هورا کشیدن. خیلی زودتر از چهار سال دیگه، آدم‌ها کل سالِ 2012 رو فراموش می‌کنند. کلِ کلش رو. نه فقط قهرمان مسابقات قوتبالش، بلکه همه‌ی سال و همه‌ی آدم‌هایی که توی سال 2012 رفتن و سَر به بیابون گذاشتند.  

هر شب این زندگی، چند؟

آدمیزاده دیگه، دوست داره یکی از همین روزهایی که هُرم گرما زودتر از فصلِ ضخیمِ تابستون هجوم آورده به شهر، صبح که از خواب بیدار می‌شه، بدون این‌که مُرده باشه، بدون این‌که ساعتش به‌وقتِ مملکتِ دیگه‌ای تیک-تاک کنه، بدون این‌که خودش رو وشگون بگیره، بدون این‌که خدای نکرده زبونم لال، انکر و مُنکر روی شونه‌های چپ و راستش نشسته باشن، حس کنه خوبه. خیلی خوب. خیلی عالی. حس کنه بی‌درده. حس کنه می‌تونه از جاش بلند بشه و تا به درِ حموم یا توالت برسه با صدای بلند بخنده و بخونه، بدون این‌که مُهرِ مجنونی از جانب یکی از اهالی خونه به پیشونی‌اش بخوره... توقع زیادی‌یه. می‌دونم!

هر چی بزرگ‌تر می‌شیم تنهاتر می‌شیم و دایره‌ی آمال و آرزوهامون کوچیک و کوچیک‌تر. نه دکتر و خلبان شدیم و به آرزوهای دوران بچگی‌مون‌ رسیدیم، نه با فلان دخترِ خوش‌قد و بالا و چشم درشتِ همسایه ازدواج کردیم و پُشت بی‌ام‌دبلیو، عشق‌های دوران نوجوانی و جوونی‌مون نشستیم و تاختیم این شهر و خیابون‌های باز و بُن‌بستش رو.

حقیقتش اینه که دهه‌های زندگی رو یکی پس از دیگری فتح کردیم و هیچ پُخی نشدیم که واقعیت زندگی هم این بود ‌که اصلاً قرار نبود پُخی بشیم. قرار نبود فتح خیبری کنیم. قرار نبود اورستی رو صعود کنیم و پرچمی آویزون اون ارتفاع هشت هزار متری کنیم. قرار بود فقط باشیم، ساده و راحت تا زندگی کنیم و افسوس، کسی نبود تا یادمون بده همین «بودنِ ساده و بی‌غل‌و‌غش» رو. همین «زندگی کردنِ بدون فتح درب و دروب!» رو.  

بدون شک رَمز و رُموز زندگی رو نمی‌دونستیم وگرنه غلط می‌کردیم آرزو کنیم خلبان بشیم و آسمون رو فتح کنیم و روی زمین، قلبِ خوشگل‌ترین دختر محله‌ی ساکن خونه‌ی شماره‌ی فلان رو فتح کنیم و خودمون و اون رو هی توی اتاق عقد و حجله و شب زفاف، لُخت و عور ببنیم که وقتی به این سن‌و‌سال می‌رسیم هرهر بخندیم.

بخندیم، هم به هواپیمایی که با اون تا کیوان و ناهید و زُهره و عطارد و مشتری رفتیم و هم به خوشگل‌ترین دختر محله که هر شب توی خواب و رویا لباس سفید عروسی رو از تنش در‌آوردیم و امروز توی واقعیتِ زندگی بدبخت‌تر از تموم دخترهای کوروکچل محله شده که روزی فکر می‌کردیم برای همیشه روی دستِ ننه‎‌هاشون می‌مونند.

واقعیت‌های تلخ و شیرین زندگی رو نمی‌دونستیم که فکر می‌کردیم بزرگ‌ترین نویسنده‌ی دنیا می‌شیم که اگه می‌دونستیم زندگی اینقدر بالا و پایین داره، غلط می‌کردیم قلم دست بگیریم و بهترین انشاء‌های کلاس درس رو بنویسیم که: «علم بهتر است، یا ثروت؟»، «تابستان را چگونه گذراندیم؟»، «بیست‌و‌دوم بهمن چه اتفاقی افتاد؟» و هی برای بچه‌های خنگِ کلاس درس که از سَر کودنی زودتر از ما، درس و کلاس و سیکل و دیپلم رو ول کردن فی‌امان‌الله و رفتن و چسبیدن به تَه بازار و دیوارهای سیاه تیمچه کوچک و بزرگ و حالا هم توپ، فلان و زندگی‌شون رو داغون نمی‌کنه، قصه‌های راست و دروغ بنویسیم.

نمی‌دونستیم وقتی زندگی بگذره از پونزده و شونزده سالگی، بگذره از تپش‌های بی‌قرار برای دیدن چشم‌های شهلای دختر خوشگل بلوک فلان، بگذره از وقتی که آب دهنت راه می‌افته برای دیدن هشت سیلندر فلان ماشین آمریکایی و دو سیـ.ـنه‌ی قلمبه‌ی زنی نیمه‌لخت کنارِ یکی از همین سواحل کشورهای همسایه دیگه همه‌اش می‌شه واقعیتهای تلخ و زهرمار زندگی و تناقض‌های بزرگ و کوچیکی که خودِ خود زندگی‌یه. تلخ تلخ. اونوقته که دیگه، نه نوشتنش دست توه و می‌تونی همه‌ی ورقه‌های کاغذ رو از شهرهای نرفته‌ی روزهای عید بنویسی و نه دیگه می‌تونی سوار هواپیما و بنز و پورشه‌ی رویایی‌ت بشی و خودت و اون رو ببری تا اون دور دورها.

واقعیت زندگی یعنی این‌که، حالا دیگه نه قراره متخصص مغز و اعصاب بشیم، نه برنده‌ی جایزه‌ی اسکار و نوبل، هواپیما که نداریم هیچ، ضلِ گرما دربه‌در دنبالِ اتوبوس بی‌آر‌تی می‌دوییم توی خط ویژه تا فاصله‌ی میدون آزادی–امام حسین رو پونصد تومن کمتر بدیم. پونصد تومن یعنی نصفِ نون بربری! یه عمله که آجر می‌ندازه بالا هر وعده خودش به تنهایی می‌تونه سه تا نون بربری رو بدون پنیر و خیار و گوجه درسته قورت بده. سه ضربدر هزار تومن به‌عبارتی می‌کنه سه هزار تومن. سه وعده داری، می‌شه نُه ‌هزار تومن. شیش ماه اول سال سی‌و‌یک روزه ضربدر نه‌هزار تومن... بربری که بشه هزار تومن این می‌شه واقعیت زندگی.  

خوشگل‌ترین دختر محله رو کسی به حجله برد که زودتر از همه‌مون قید درس و کلاس رو زد و بد ریخت‌ترین دختر آبله‌رُو محله هم مهریه‌اش به نیتِ چهارده معصوم فقط چهارده تا از هزار تا سکه‌ی تمام بهار آزادی کمتر بود. باباش منت گذاشت سَرمون و فتیله رو کشید پایین و نرخ رو کمتر کرد و نُه‌صد‌وهشتاد‌و‌شیش تا سکه‌ی بهار آزادی شد مهریه دختر ریقوی همسایه که مِهرش به دل پسر یابوی محله بالایی افتاد. زندگی‌شون به سال نمی‌کشه. این خط، این‌هم نشون. امسال ماه عسل می‌رن آنتالیا و سال دیگه همین موقع، توی نزدیک‌ترین دادگاه خانواده‌ی اون محله‌ی قدیمی می‌شینن جلوی قاضی. پسره می‌گه: آقای قاضی به این قبله‌ی محمدی ندارم و دختره می‌گه: دستِ بزن داره. خانم‌بازه. شیشه می‌کشه. دیوثه.

و من نُه‌صد‌وهشتاد‌و‌شیش تا سکه‌ی بهار آزادی رو هی ضربدر شیش‌صد، هفت‌صد هزار تومانی که هی توی بازار ارز و طول اون تَه شهر بالا و پایین می‌شه، می‌کنم تا ببینم هر شبِ اون زندگی چقدر افتاده. هر روزش. هر ثانیه‌اش. هر راه‌ش. این یعنی واقعیت زندگی.

وبلاگ سرزمین نوچ

وبلاگ سرزمین نوچبرای ما که از خیلی وقت پیشترها، توی این سَرازیری وبلاگستان خلاص کردیم و خیلی از چیک‌و‌پوک زندگی و روزمرگی‌هامون رو توی وبلاگ‌هامون، بدون ویرایش و گذاشتن نقطه و ویرگول و (تا حدی) خودسانسوری و در نظر گرفتن نکاتِ تکنیکی ادبی و نگارشی و... می‌نویسیم سخته که حالا به‌صرف نوشتن یه داستان و کتاب بخواهیم دور بشیم از این نوعِ خاصِ وبلاگ‌نویسی که بدون‌شک تفاوت زیادی هم داره با داستان‌نویسی.

دوست داشتم جایی باشه که بتونم اخبار سایت‌ها و روزنامه‌ها، نقدها و نظراتِ دوستانِ حقیقی و مجازی، ایمیل‌ها و کامنت‌های عزیزانی که درباره‌ی «سرزمین نوچ» نوشتند رو اون‌جا انعکاس بدم. از طرفی هم دوست نداشتم جو و محیطِ خاصِ وبلاگی این‌جا هم از بین بره و این محیط و این نوع خاصِ نوشتن رو از دست بدم که من همیشه عاشقِ خوندن و نوشتن وبلاگ بودم.

فکر کردم خیلی‌ از شما دوست نداشته باشید هر بار که این‌جا رو باز می‌کنید نوشته، نظر و خبری درباره کتاب بخونید، بنابراین با حفظ این محیط با همین سَبک و سیاق «وبلاگ سرزمین نوچ» رو هم راه‌اندازی کردم تا انشالله با هدفی که بالاتر توضیح دادم توی اون وبلاگ صرفاً اخبار و نقدهای مربوط به کتاب باشه.

تا الان که شروع کار هست، دو سه تا خبر و نظر گذاشتم و خیلی خوشحال می‌شم دوستانی که کتاب رو خوندن، نقطه‌نظرات‌شون رو برام بفرستند یا اگر توی سایت و وبلاگی، مطلبی درباره کتاب نوشته شده که من ندیدم بهم خبر بدن که به‌ مرور زمان اون نوشته‌ها رو به وبلاگ سرزمین نوج منتقل کنم تا شناسنامه‌‌ای از آن‌چه که درباره‌ی این کتاب نوشته شده توی یه وبلاگ جمع‌آوری و دسته‌بندی بشه.

بدون‌شک نظرات و پیشنهادات شما عزیزان می‌تونه هر دوی این وبلاگ‌ها رو بهتر کنه.

ما می‌سوزیم

برج خلیفه دبیتور لیدر که پسرِ سی ساله‌ی پاکستانی‌ای بود با نوکِ انگشت به ساختمونِ خیلی بلندی اشاره کرد و گفت: «قبل از رکودِ اقتصادی 25% جرثقیل‌های دنیا توی دبی کار می‌کرد.»

همه‌ی 40 مسافرِ اتوبوس که اتفاقاً همگی هم ایرانی بودن سَرشون رو یه‌وری خَم کرده و نگاهی به ساختمونِ بلند، که تا وسطِ آسمونِ آبی بالا رفته بود کردن و همه‌شون یا بهتره بگم همه‌مون یک‌صدا گفتیم: «اَه.»

هیچ‌کسی نگفت، ماشالله! همه گفتن «اَه» و توی همون کَسری از ثانیه که دهن‌ مسافرها از تعجب باز بود، یه رَج دیگه به میلیون‌ها رجِ برج بلند اضافه شد و ده سانت ارتفاعش بیشتر شد و بالاتر رفت.

اون‌ها سی ساله، بیست‌و‌چهار ساعته آجر رو آجر می‌ذارن و ما دوهزاروپونصد ساله که چهل‌و‌هشت ساعته فقط حرف می‌زنیم و هی می‌گیم که «از این عرب‌های ملخ‌خور متنفریم» و فکر می‌کنیم اون‌ها حق آباء و اجدادمون رو خوردن و هر بار که چشم‌مون به قَد و بالاشون می‌افته می‌گیم «از این عرب‌ها، کثیف‌تر نداریم» و هر بار از صرافی‌های میدون فردوسی، درهمِ 488 تومن و پنج زاری می‌گیریم و می‌ریم دُبی و همین‌که پیچ اولِ فرودگاه‌های شماره 1 و 2 و 3‌ام این شهر رو می‌پیچیم و چشم‌مون به اولین ساختمونِ جدید و نوساز می‌افته یادمون می‌ریم که ما تُحفه‌ی جدا بافته‌ی دنیای معاصریم و بدون شک از بهترین‌های کیهان و هستی هستیم و عرب‌ها کثیف‌ترین آدم‌های روی زمین‌اند‌ که خیلی هم هیز و عوضی‌ هستن و اونوقت سَر هر خیابون و اتوبان با دیدنِ ساخت‌و‌سازهای بلند و کوتاه و پَهن و باریک، هی با صدای بلند می‌گیم: اَه!

دبی مالسال‌هاست که مَردهای زیادی می‌رن دُبی. می‌رن و فحش می‌دن به تموم جد و آبادِ هر چی عَربه و خودشون و کَمر و دودول‌شون رو توی دیسکو و نایت‌کلاب‌های هتل یا بَر خیابون، با، یا، در کنارِ خانم‌های خوب و متشخص آن‌چنانی خالی می‌کنند.

سال‌هاست خانم‌های ایرانی توی سیتی‌سنتر و دُبی و امارات مال و ابن‌بطوطه و پاساژ فلان و بیسار، دینار و تومان رو هی بهم تبدیل می‌کنند تا قیمتِ مقرون‌به‌صرفه‌ی دامن و شورت و شلوارک رو حساب کنند و کیسه‌های خریدشون رو پُر و بعدش خِرکش کنند و بیارن و اتاق‌های تَنگ و کوچیک سه و چهار و پنج ستاره هتل رو پُر ‌کنند.

این خانم‌ها اونقدر می‌رن و هر بار این عرب‌های مادر مُرده رو فحش می‌دن و خرید می‌کنند و بارکش می‌کنند تا فرودگاه که تموم پروازها و هواپیماها و ایرلاین‌های مختلفِ دنیا وقتی به‌طرف تهران میان، از این حَجم زیاد خرید، توی دل‌شون به تک‌تک ماها فحش خواهر مادر می‌دن؛ شک نکنید که فحش می‌دن. باید زبون غیر آدمیزاد بفهمی که وقتی هواپیما بال‌بال می‌زنه و صورتش از عرق خیس شده و ضربان قلب و فحش‌های چارواداری که به ما مسافرها می‌ده رو بشنوی.

و حالا ما توی دبی می‌سوزیم.

با دیدن ساختمون‌های شیک و قشنگ و بلند می‌سوزیم. با دیدن آخرین لامبورگینی و فراری‌ و بهترین برندهای دنیا می‌سوزیم. با دیدن استاندارد بالا توی همین کشور زپرتی دو سه میلیونی چسبیده به خودمون می‌سوزیم. با بالا رفتن هر روزه درهم و کاهشِ ریال می‌سوزیم. با دیدنِ اتیکت قیمت‌ها می‌سوزیم. با بالا رفتن برج شیخ فلان و حقارتِ برج میلاد در کنار همه‌ی این برج‌های بی‌شمار می‌سوزیم.

از بزرگ شدن جزیره‌ها و نَخل‌های مصنوعی که دیگه اون یکی سرش داره می‌رسه وسط میدون شهرداری بوشهر و بندرعباس می‌سوزیم. وقتی چشم‌مون به اون همه ساخت‌وساز عجیب و غریب می‌افته که بدون ساز و دُهل و مراسم افتتاحیه ساخته و پَرداخته می‌شه و اونوقت یادِ سال‌های ساخت تونل توحید و سه پایه‌ترین و بی‌ریخت‌ترین پل جوادیه دنیا می‌افتیم، می‌سوزیم.

از این‌که شیخ زاید و خیابون‌های امارات دیگه داره هم‌قد و اعتبار نیویورک می‌شه می‌سوزیم. بعد از این‌که 170 درهم دادیم و با ماشین تویوتای ژاپنی کمی پرسه زدیم توی بیابون‌های شهر و تپه‌ها رو بالا و پایین کردیم و آفتاب خورد وسط پیشونی‌مون می‌سوزیم. توی وایدوادی و آتلانتیس و پارک آبی و زیر آفتاب و کنار استخر و حوض و دریا می‌سوزیم.

وقتی می‌ریم ابوظبی و پُشت در سفارت وامی‌ستیم تا رفیق‌مون بره پشت اون دیوارهای آهنی و خوشحال و خندون با پاسپورتی که ویزای آمریکا بهش چسبیده می‌آد بیرون و تو می‌دونی تا یکی دو ماه دیگه اون‌هم از این مملکت می‌ره می‌سوزی.    

ریز دانه‌‌های دوست‌داشتنی و خوشمزه

ریز دانه خر است!ریز دانه‌ها اومدن و اومدن و اومدن، این‌جا روی نوکِ دماغ و رُژ لَب و فر مُژه و فریم عینک و روی تارهای نَخ‌نما شده‌ی سیبیل‌‌هامون نشستن.

مشکلات خیلی کم بود، حالا دیگه باید عادت کنیم به این مهمون‌هایی که یه زمانی ناخوانده بودن و حالا دیگه کلیدِ طلایی شهر و کشور و همه‌ی مملکت رو توی دست‌شون دارن و هر موقع و هر جایی که بخوان بدون دَق‌الباب می‌رن و می‌آن و هیچ نیازی به اِذنِ ورود و رَمز شب و پَسورد و این قرتی بازی‌ها ندارند که انگاری از خیلی سال‌های دور، مالِ همین محله‌های جدید و قدیم بودند.

دانه دُرشت‌‌ها قرن‌هاست که نقش بزرگی بازی می‌کنند این حوالی. سال‌های سال، اسمی گنگ و مبهم از دانه‌ دُرشت‌ها شنیده بودیم و نقل هر محفل‌ بودند و صد البته ما هیچ‌وقت تُخم نکردیم نگاهی به‌غیر از راست راست بهشون بکنیم و حالا هم رسیدیم به این ریزدانه‌های زپرتی که البته حضورشون خیلی بیشتر از متوسط و درشت‌ و گـُنده ‌دانه‌ها در زندگی‌مون حس می‌شه. حس که چه عرض کنم، وسط زندگی‌مون هستند. دراز به دراز خوابیدن! نمونه‌ی عینی زندگی همزیستی و مسالمت‌آمیز که سال‌های دور توی کتاب‌های علوم و زیست‌شناسی خونده بودیم.

نمی‌دونم کاریکاتور رو کی کشیده وگرنه حتماً اسمش رو می‌نوشتم.بو و طعمِ خاک، عینهو نمکِ نمکدون که سَر سُفره‌های ایرانی به وفور یافت می‌شود، شده مزه‌ی این روزهای زندگی‌هامون. اتفاقاً چیز بدی هم نیست! زرشک پلو با طعمِ خاک، آبنبات قیچی با طعم ریز دانه، خیار سالادی با طعم گردوغبار. کوکو سبزی با طعم شن و ماسه. آب طالبی با مزه‌ی خاک‌و‌خُلِ کویری.

بین لات‌و‌لوت‌های قدیمی، اون بامَرام‌هاش، جمله‌ای رَدوبدل می‌شه با این حال‌وهوا که: «مَزه‌ی لوطی خاکه» و حالا همه‌ی ما، طی‌طریق نکرده و سیبیل از بناگوش در نرفته و خط و خطوط‌های هفتی هشتی روی سَر و سینه‌‌هامون به یادگار باقی نمونده، بزرگ شدیم و لوطی شدیم و بدون نشستن پای بساطِ عرق‌خوری، داریم با مزه‌ی خاک زندگی می‌کنیم.

اتفاقاً بد هم نیست. خوشمزه است. فقط تعدادش رو بیشتر کنن که زیاد توی صف معطل نشیم!

قیدار

احتمالاً این نوشته نه می‌تونه تعدادِ علاقمندانِ آثارِ «رضا امیرخانی» را کم کنه و نه، دلیلی باشه برای اون‌هایی که تا حالا کتاب‌های این نویسنده رو دوست نداشتن، حالا بهش علاقمند بشن و زحمتِ خرید و خوندنِ کتاب جدیدش را بکشند.

«قیدار» جدیدترین کار امیرخانی توی نمایشگاه کتابِ تهران عرضه شد. گویا روزهایی هم که خودِ نویسنده توی غرفه‌ی افق حضور داشته صفِ طویل و بلندی هم از دوستدارانش جمع بودن تا کتاب رو تهیه کنند و صاحبِ اثر براشون امضاء‌ایی هم به یادگار پای یکی از صفحات بذاره.

خوب یا بد، نوشته‌های امیرخانی سَبک، رَسم‌الخط و طرفداران خودش رو داره و کسانی‌که دنبال می‌کنند آثارش رو، خیلی کاری به نقد و نقطه‌نظراتِ دیگران برای خوندن یا نخوندنِ کتاب‌های جدیدش ندارند.

برای من کار سختی‌ بود که «قیدار» رو بخونم و هی پُل نزنم به «منِ او». هرچقدر هم که بخواهی بگی این کتاب خیلی فرق داره با «منِ او»یی که تهران دهه‌ی بیست و سی رو به تصویر کشیده بود ولی حداقل من یکی رو که خیلی یادِ اون داستان انداخت.

قیدار / رضا امیرخانیبه‌نظرم نویسنده اونقدر برای درآوردن لَحنِ و نوع خاصِ حرف زدن آدم‌های دهه‌ی پنجاهی و اون تیپ خاص گاراژی و راننده و شوفرهای بیابون زحمت کشیده بود که دیگه دلش نیومده بود یه کمی از حجم این کلمات و واژ‌ه‌ها و نوع خاصِ حرف زدن‌شون کم کنه و از اول تا آخرِ داستان، این لحن و نوع حرف زدن بود که انگاری غالب شده بود به شخصیت‌ها و رَوندِ قصه و داستان.

این داش مَشتی حرف زدن قطعاً نمی‌تونه نوع حرف زدن همه‌ی آدم‌های اون زمونه باشه که امروزِ روز هم همه‌ی دکتر مهندس‌ها، لفظ قلم و قاشق چنگالی با هم صحبت نمی‌کنند و شاید همین عامل باعث شد که برای من همه‌ی رانند‌های گاراژ قیدار یه شکل، یه اندازه، یه حجم، یه دور سینه و بازو بودن و توی همین ابعاد شخصیتی باقی موندن.

شخصیت‌پردازی طوری بود که هیچ فرقی بین هاشم شامورتی، صفدر و ناصر نبود. انگاری همه یه دست بودن و یه اندازه. وقتی یکی‌شون رفت تازه معلوم شد که دستِ راست قیدار بود و وقتی یکی مُرد، انگار از اول بود و نبودش برای داستان و قیدار مهم نبود.

اشتباهه که بخواهیم از امیرخانی حرف بزنیم و ایراد بگیرم از تفکر و نوع نگاه مذهبی‌اش که قاعدتاً این نویسنده با این جهان‌بینی، شخصیت‌های داستانش رو خلق می‌کنه. پس اگه کتابی از امیرخانی دست گرفتیم و شروع به خوندن کردیم باید بپذیریم و احترام بذاریم به نوع دید و نگرش این نویسنده. این نگاه در تمامِ آثار امیرخانی بوده و قاعدتاً خواهد بود. از خانی‌آباد گرفته و جنگل‌های شمال تا شخصیت‌هایی که از نیویورک، عرض آمریکا رو سفر کردن و رفتن تا لاس‌وگاس و توی کازینوهای اون سَرِ ینگه دنیا قمار کردن و قمار دیدن. عینهو سینمای کیمیایی که از اول تا انتها، از قیصر تا حتی توی فیلم‌های تهران 1391‌اش هم، چاقوی دسته سفید زنجانی حضور کاملاً جدی و موثر داره و نوک تیزش توی جیب شخصیت‌های‌ اصلی و فرعی داستان پیدا می‌شه!

به‌نظرم داستان می‌تونست با تکیه بر همون شعار «گـُنده‌نامي، گـَندنامي، گـُم‌نامي» تا آخر پیش بره و اینقدر ملموس و محسوس کسی تَه داستان گم‌و‌گور نشه. ایکاش اون حضورِ برجسته‌ی قیدار توی داستان بود و پُررنگ می‌موند. جامعه‌ی بدون خط و خط‌کش امروزِ ما خیلی بیشتر از این «قیدار»ها لازم داره.  

 قیدار / رضا امیرخانی / نشر افق / 1391 / 300 صفحه / 9 هزار تومن

کنعان

کنعان / نشر هرمسموسیقیِ فیلم «کنعان» رو گوش می‌کنم. دو سه سالِ پیش، فیلم رو یک بار توی سینما دیدم و شاید اغراق نباشه که بگم تا حالا بیشتر از پنجاه بار، صد بار، چهار صدوسی‌وهفت بار... خلاصه که خیلی زیاد، کلِ آلبومش رو سَروتَه کرده و گوش دادم.

من موسیقی لایت زیاد گوش می‌دم. توی محیط کار اگه مزاحمی نباشه و خودم مزاحمتی ایجاد نکنم برای کسی، آیین‌نامه و دستورالعملی نباشه برای این‌که یهویی بذارنت سینه‌کِش دیوار برای شنیدنِ چهار تا آهنگ و قرار نشه بری پیش آقای ایکس و ایگرگ و توضیح بدی برای چی گوش دادی به این صور قبیحه، معمولاً آوایی آروم و نَرم و ملو از توی اسپیکرها درمی‌آد تا یه کمی زندگی رو لذتبخش و قابل تحمل کنه.

خبری نیست. حرفی نیست. پیغام و پَسغامی برای کس و ناکسی نیست. اردیبهشت هم تموم شد. خرداد اومد. تهران هم دیشب یه کمی رنگ و بوی بارون گرفت و دیدم شاید بد نباشه که بگم موسیقی کنعان رو گوش می‌دم. همیشه که نباید حرفِ چندانی برای گفتن و زدن و شنیدن باشه. همین!

کنعان / آهنگساز: کریستف رضاعی/ نشر هرمس/ هشت هزار تومن

روزمرگی‌های آخرین روزِ اردیبهشت که البته دیروز بود و گذشت!

:: هنوز هیچ کدوم از همکاران نیومدن. من تنها نشستم توی این اتاقِ بَل‌و‌باریک که کم از سلولِ انفرادی نداره. از پُشتِ سَرم صدای فیش‌فیشِ فن‌کوئل می‌آد و بادِ خُنکی که می‌خوره به پَک‌و‌پهلوم.

ساعت هفت نشده و من به هوای این‌که بتونم وسطِ تهرانِ خیلی خیلی بزرگ، جای پارکی پیدا کنم، هر روز باید یک ساعت زودتر به محل کارم بیام. اتفاقاً هر روز هم فُحش می‌دم، هم به خودم، و هم به یه سِری آدم و نهاد و سازمانِ مسئول و غیر مسئول از این بی‌جایی، از این بی‌پارکینگی، از این بی‌قوارگی، از این بی‌همه‌چی بودن، از این بی‌بی دل که کیمیا شده توی این شهر.

:: کله‌ی سَحر، ایمیلی می‌فرستم و ایمیلی می‌خونم و می‌بینم عکس‌های فان و خنده‌دار و آن‌چنانی و این‌چنانی فورواردی رو. قطر ایرویز، ول‌کُن ماجرا نیست. هر روز پیشنهادات و آفرهای عالی آن‌چنانی می‌ده که پاشو بیا و با یه پرواز از دوحه و با 25% تخفیف بلیت برو پاریس، برو آمستردام، برو بارسلون. حالا هی بهشون بگو بابا، پولم کجا بود؟ ویزام کجام بود؟ ولی مگه حرف حالی‌شون می‌شه.

انگار این شیخ‌نشین‌های عرب، هر روز صبحِ ناشتا تعمداْ می‌خوان این پاسپورت و این پول بی‌اعتبارمون رو یادآوری کنند. بچه‌گی کردیم توی یکی از مسافرت‌ها، بنا به خواسته‌ی شرکتِ عریض و طویلِ خودشون ایمیل‌مون رو زیر ورقه‌ نوشتیم، حالا دیگه قطری دست از سَرم برنمی‌داره. نقشه گذاشته جلوم و می‌گه: تو فقط بوگو کجا می‌خواهی بری تا ما برات بلیت بگیریم. دلامصب آخه تو چرا دَرک و فهم نداری؟ تو چرا شعور و معرفت نداری؟

:: توی این روزهای بعد نمایشگاه کتاب یهویی افتادم توی یه مودِ خوبِ کتاب‌خونی و حالا دارم وحشتناک کتاب‌ها رو می‌جورم! 

شاید باورتون نشه اگه بگم توی این یک هفته چند تا کتاب خوندم. شُکر خدا، یکی هم از یکی بدتر. پنداری نَه دیگه می‌شه به اسم نویسنده اطمینان کرد و نَه نام و نشون ناشر می‌تونه اعتباری باشه برای خوب بودنِ کتاب. البته خوب با دیدگاه من! وگرنه خودم خوب می‌دونم که این صفت و موصوف و مضاف‌الیه‌ها همه نسبی‌اند و توی جامعه‌ی مُدرنِ فعلی باید به ایده و عقایدِ همه‌ی آدم‌ها احترام گذاشت.