احتمالاً این نوشته نه می‌تونه تعدادِ علاقمندانِ آثارِ «رضا امیرخانی» را کم کنه و نه، دلیلی باشه برای اون‌هایی که تا حالا کتاب‌های این نویسنده رو دوست نداشتن، حالا بهش علاقمند بشن و زحمتِ خرید و خوندنِ کتاب جدیدش را بکشند.

«قیدار» جدیدترین کار امیرخانی توی نمایشگاه کتابِ تهران عرضه شد. گویا روزهایی هم که خودِ نویسنده توی غرفه‌ی افق حضور داشته صفِ طویل و بلندی هم از دوستدارانش جمع بودن تا کتاب رو تهیه کنند و صاحبِ اثر براشون امضاء‌ایی هم به یادگار پای یکی از صفحات بذاره.

خوب یا بد، نوشته‌های امیرخانی سَبک، رَسم‌الخط و طرفداران خودش رو داره و کسانی‌که دنبال می‌کنند آثارش رو، خیلی کاری به نقد و نقطه‌نظراتِ دیگران برای خوندن یا نخوندنِ کتاب‌های جدیدش ندارند.

برای من کار سختی‌ بود که «قیدار» رو بخونم و هی پُل نزنم به «منِ او». هرچقدر هم که بخواهی بگی این کتاب خیلی فرق داره با «منِ او»یی که تهران دهه‌ی بیست و سی رو به تصویر کشیده بود ولی حداقل من یکی رو که خیلی یادِ اون داستان انداخت.

قیدار / رضا امیرخانیبه‌نظرم نویسنده اونقدر برای درآوردن لَحنِ و نوع خاصِ حرف زدن آدم‌های دهه‌ی پنجاهی و اون تیپ خاص گاراژی و راننده و شوفرهای بیابون زحمت کشیده بود که دیگه دلش نیومده بود یه کمی از حجم این کلمات و واژ‌ه‌ها و نوع خاصِ حرف زدن‌شون کم کنه و از اول تا آخرِ داستان، این لحن و نوع حرف زدن بود که انگاری غالب شده بود به شخصیت‌ها و رَوندِ قصه و داستان.

این داش مَشتی حرف زدن قطعاً نمی‌تونه نوع حرف زدن همه‌ی آدم‌های اون زمونه باشه که امروزِ روز هم همه‌ی دکتر مهندس‌ها، لفظ قلم و قاشق چنگالی با هم صحبت نمی‌کنند و شاید همین عامل باعث شد که برای من همه‌ی رانند‌های گاراژ قیدار یه شکل، یه اندازه، یه حجم، یه دور سینه و بازو بودن و توی همین ابعاد شخصیتی باقی موندن.

شخصیت‌پردازی طوری بود که هیچ فرقی بین هاشم شامورتی، صفدر و ناصر نبود. انگاری همه یه دست بودن و یه اندازه. وقتی یکی‌شون رفت تازه معلوم شد که دستِ راست قیدار بود و وقتی یکی مُرد، انگار از اول بود و نبودش برای داستان و قیدار مهم نبود.

اشتباهه که بخواهیم از امیرخانی حرف بزنیم و ایراد بگیرم از تفکر و نوع نگاه مذهبی‌اش که قاعدتاً این نویسنده با این جهان‌بینی، شخصیت‌های داستانش رو خلق می‌کنه. پس اگه کتابی از امیرخانی دست گرفتیم و شروع به خوندن کردیم باید بپذیریم و احترام بذاریم به نوع دید و نگرش این نویسنده. این نگاه در تمامِ آثار امیرخانی بوده و قاعدتاً خواهد بود. از خانی‌آباد گرفته و جنگل‌های شمال تا شخصیت‌هایی که از نیویورک، عرض آمریکا رو سفر کردن و رفتن تا لاس‌وگاس و توی کازینوهای اون سَرِ ینگه دنیا قمار کردن و قمار دیدن. عینهو سینمای کیمیایی که از اول تا انتها، از قیصر تا حتی توی فیلم‌های تهران 1391‌اش هم، چاقوی دسته سفید زنجانی حضور کاملاً جدی و موثر داره و نوک تیزش توی جیب شخصیت‌های‌ اصلی و فرعی داستان پیدا می‌شه!

به‌نظرم داستان می‌تونست با تکیه بر همون شعار «گـُنده‌نامي، گـَندنامي، گـُم‌نامي» تا آخر پیش بره و اینقدر ملموس و محسوس کسی تَه داستان گم‌و‌گور نشه. ایکاش اون حضورِ برجسته‌ی قیدار توی داستان بود و پُررنگ می‌موند. جامعه‌ی بدون خط و خط‌کش امروزِ ما خیلی بیشتر از این «قیدار»ها لازم داره.  

 قیدار / رضا امیرخانی / نشر افق / 1391 / 300 صفحه / 9 هزار تومن