...

همیشه دیر رسیدم. همیشه. ای‌کاش خروسی بود تا لااقل وقت‌بی‌وقت می‌خوند. بهتر از این سکوتِ بی‌انتهای این دشتِ که بوی مرگ می‌ده. ای‌کاش ساعتی بود، عقربه‌ای بود. تیک-تاکی بود حالا به افقِ هر خراب‌شده‌ای مهم نبود، ولی بود. حتی اگه ساعتِ زنگ‌‌زده‌ی آقاجونی بود که همه‌ی زنگ‌هاش رو زده ولی همین هم دل‌خوشی بود. ای‌کاش تقویمی بود، بی‌هراس از تمومِ عصرهای دلگیر جمعه، شنبه، یک‌شنبه. یک‌شنبه. آخ که امان از این یک‌شنبه. یک‌شنبه. یک‌شنبه.

دیر رسیدم. همیشه. صدای سوتِ قطار می‌پیچه توی گوش‌هام. ایستگاه بوی اَلرَحمان می‌ده. فاصله‌ها بیشتر می‌شه. زمان کِش میاد. همه‌ی زندگی می‌شه خرمالویی که به‌زور می‌چپونند توی دَهنت. زندگی گَس. روزهامون یخ. شب‌ها پُر از کابوس. بلیط‌های اتوبوس و قطار و هواپیما و کشتی، یکی بعد از دیگری مُهر کنسلی می‌خوره توی صورتش. همه‌ی عدد و رقم‌ و تاریخ‌ها می‌شن سنگِ روی یخ!

حتماً دورتر از این ایستگاه، دورتر از این خط‌های موازی آهن، زندگی‌هایی وجود داره که این‌جور بدون تقاطع، بدون هیچ نقطه‌ی مشترک، نره تا دلِ آسمون. حتماً هست. ظرفِ گندم و ماشی دل‌خوش به روزهای فردا، برای رسیدنِ نوروز، خیس شده باشه پشتِ آفتاب پنجره که اگه نباشه بی‌معناست؛ تا شقایق هست، زندگی باید کرد.

ما دیر رسیدیم. من دیر رسیدم. گله‌ای نیست. قطار رفته و ایستگاه خالی. گل‌های قاصدک، همه پژمرده. باد جنازه‌شون رو با خودش می‌بره. روی شیشه‌ی غبار گرفته‌ی این حوالی، فقط می‌شه نوشت: حیف.

ببار برایم

تهران هم بارون به‌خودش دید. دیروز، این شهرِ خسته، تَن و بدنی خیس کرد و سَر و صورتی شُست تا کمی این غبار و دوده و خاکستر کمتر بشه.

اون‌قدر همه چیز عجیب‌و‌غریب شده که بارشِ بارون توی فصل زمستون و بهمن ماه، کم از حضورِ غولِ چراغِ جادو وسطِ میدون فردوسی نداره!

دیگه وقتی پراید زپرتی برسه به هیجده میلیون، تو خود بخوان حدیثِ مفصل از این مجمل.

دیروز و دیشب حتماً خیلی‌ها، با چتر و بی‌چتر توی بارون قدم زدند و عاشقونه سَر دادند، چون رفت تا بارون بعدی که خب معلوم نیست کی باشه.

این‌ها رو می‌نویسم برای آیندگان که بدونند روزهایی بود که ما پراید نزدیک به بیست میلیونی سوار می‌شدیم و آخ هم نمی‌گفتیم و تنها چند قطره بارون می‌تونست از خوشی بفرستم‌مون به فضا. بی‌سفینه، بی‌سوخت، بی‌هزینه و بی‌فتیله.

می‌خونم این روزها. مگه کار دیگه‎ای هم می‌شه کرد؟

«گرما زده»۱ مهام میقانی (رمان)، «رگ»۲ یاسمن شکرگذار (مجموعه داستان) رو خوندم و دوست داشتم. «گراف گربه»۳ هادی تقی‌زاده... باید فضای فانتزی و ادبیات تخیلی رو دوست داشته باشی تا همراه بشی با کتاب و شخصیت‌ها و خب «هومِر و لَنگلی»۴ وقتی اسم دکتروف به‌عنوان نویسنده پای کتاب باشه مگه می‌تونه کار بدی باشه؟

1- گرمازده / مهام میقانی / نشر چشمه / 1391 / 330 صفحه / 8500 تومن

2- رگ / یاسمن شکرگذار / نشر چشمه / 1389 / 78 صفحه / 1800 تومن

3- گراف گربه / هادی تقی‌زاده / نشر روزنه / 1391 / 300 صفحه / 10000 تومن

4- هومر و لنگلی / دکتروف / مترجم: الهام نظری / نشر افراز / 1391 / 200 صفحه / 8800 تومن

عکس از عکس‌آباد ـ روزبه روزبهانی

زندگی، یک دورِ ثانیه‌شمار

قرار بود قصه‌ی زندگی‌هامون رو بگیم. هنوز ننشسته بودیم که اون شروع کرد. گفت و گفت و گفت. زیاد. با شرح و تفصیل. با مختصاتِ ایکس و وای و زد. با طول و عرض‌ جغرافیایی. با تاریخ‌های شمسی و میلادی. با نمودار و رفرنس و خاطره. حرف زد. بغض کرد. خندید. بغض کرد. حرف زد. حرف زد. شاید نزدیک به یک ساعت. ساکت نشسته بودم و گوش می‌دادم. هیچی نمی‌گفتم. نمی‌دونم خسته شد یا همه‌ی حرف‌هاش تموم شد که نَفس بلندی کشید، سیگاری از پاکت درآورد و روشن کرد. نیم‌نگاهی بهم کرد و گفت: خب حالا تو بگو.

پُکِ عمیقی به سیگارش زد. هنوز داشت مَزمَزه می‌کرد قهوه‌ی تلخی که بی‌شیر و شکر، سفارش داده بود. فنجون توی دستش بود و زُل زد توی چشم‌هام. لبخندی روی لبش نشست که از دو طرفِ فنجون قهوه بیرون زده بود. با علاقه سَری تکون داد به معنی این‌که، تو بگو من دارم گوش می‌کنم. شاید عقربه‌ی ثانیه‌شمار یک بار صفحه‌ی بزرگِ ساعت دیواری چسبیده به ستونِ وسطِ کافه رو چرخیده بود. نگاش کردم. نگام کرد. فنجون رو هنوز پایین نذاشته بود که گفت: خب بقیه‌اش.

شونه‌هام رو بالا انداختم و با بی‌تفاوتی گفتم: بقیه نداره. همه‌اش همین بود.

نگاش می‌گفت حرفم رو باور نکرده. عصبانی بود وقتی کیف بزرگش رو انداخت روی شونه‌اش و رفت. سفارش چایی دادم. زُل زدم به میز روبرویی که دختر و پسری نشسته بودند. عقربه‌ی قرمز ثانیه‌شمار فقط یک بار چرخید. لبخندِ محوی روی لبم نشست.شونه‌هام رو بالا انداختم و با خودم گفتم: پووووف. جداً بقیه نداشت. همه‌اش همین بود.