کاش همه‌ی «جدایی»ها این‌قدر شیرین بود

جدایی نادر از سیمین | A Separationوارد سالن شماره 1 [پردیس ملت] که شدم، پیمان معادی و لیلا حاتمی کنار هم و رو به آقای قاضی نشسته بودن و داشتند از دلایل طلاق‌شون می‌گفتند. کاپشن‌م رو که درآوردم و نشستم، روی صفحه‎‌ی بزرگ سینما نوشت، «جدایی نادر از سیمین».

دو ساعت مثل برق و باد گذشت و فیلم تموم شد. حالا پیمان معادی این ور و لیلا حاتمی اون ور، جدا از هم و پُشت یه شیشه، منتظر نشسته بودند. ولی نه فیلم تموم نشده بود که انگار تازه شروع شده بود.

48 ساعت مونده بود به تحویل سالِ نو ولی این‌بار فیلم نبود که قصه‌ی زندگی من بود. قصه‌ی زندگی تو بود. داستان زندگی ما مردم شیک و ُمدرنی بود که ماشین‌های 50 میلیونی‌مون توی پارکینگ پارک شده و هر روز چند تا آپولو هوا می‌کنیم و غافل‌ایم از روابط بین‌مون. غافل‌ایم از این همه تنهایی‌هامون. از این همه دروغ‌هامون. 

وقتی از سینما اومدم بیرون 48 ساعت مونده بود به تحویل سالِ نو. دوست داشتم برای ساعت 7 شب هیچ قراری نداشتم با هیچ کسی. دوست داشتم، سَرم رو مینداختم پایین و میرفتم توی پارکِ ملت. می‌رفتم و قدم میزدم. بی‌هدف. گیج بودم. گیج گیج. فرهادی نذاشت نفس بکشم، لامروت. توی سالن تاریکِ سینما زد. بدجوری هم زد. چپ و راست. عینهو رینگ بوکس. داستانی پُرکشش. داستان که نه، زندگی است «جدایی نادر از سیمین».

«جدایی نادر از سیمین» بد خوبه. خیلی بد! آخر فیلم بغض می‌کنی چون شخم می‌زنه همه‌ی روح و روانت رو. شاید همه‌ی زندگی‌ت رو. داستان برات آشناست. نادر رو می‌شناسی. خیلی خوب. باهش بارها رفتی شمال و کنج خلوتِ یه کافه، اسپرسو خوردی و گوش دادی به دغدغه‌هایی که از بزرگ شدن ترمه داشته. سیمین رو می‌شناسی، به تعداد همه‌ی زن‌های دور و نزدیکِ زندگی‌ت. غریبه نیست این خانم معلمی که حالا پاش رو کرده توی یه کفش تا برای زندگی بهتر، بره خارج از ایران.

فیلم رو که دیدی حتماً جایی رو برای خودت در نظر بگیر تا خلوت کنی و بری و قدم بزنی. بعدِ فیلم قراری نذار با کسی تا بتونی گز کنی زندگی رو. تا دوباره پیدا کنی نادر و سیمین رو. تا دوباره دعوت‌شون کنی برای شامی، نهاری تا شاید نرن. بمونند. فیلم رو که دیدی واسه‌ی هفته‌ی بعد روزی رو خالی کن چون دوباره خواهی رفت و فیلم رو خواهی دید.

48 ساعت مونده به تحویل سالِ نو و سلام آقای فرهادی. ایکاش فیل شما دیگه یادِ هندوستان نکنه. ایکاش بمونی توی همین خراب شده‌ی که اسمش ایران. خواسته‌ی زیاد و نابجایی است ولی قید گرفتن مدرک و دکترا رو بزن و بمون. ایکاش بدونی که بعدِ دیدن فیلم جماعتی که نا نداشتن از روی صندلی بلند بشن برات دست زدند. زیاد هم زدند. پس بمون تا شاید این همه «نادر و سیمین» جدا نشن آقای فرهادی.

جدایی نادر از سیمیندو روز مونده به شروع سالی که دیگه داریم تمومش می‌کنیم «جدایی نادر از سیمین» رو دیدم و نوشته‌ی بالا رو همون موقع توی لابیرنت گذاشتم. دو سه روز از عید گذشته بود. همه در گیرودار دید و بازدیدهای عیدانه‌شون بودن که من عصر یکی از همون روزهای هفته‌ی اول نوروز، دوباره یواشکی چپیدم توی تاریکی سینما و فیلم رو برای بار دوم دیدم. و حالا اصغر فرهادی روی قلّه‌ی بلندِی واستاده و مهمتر از همه «ایران» رو با خودش بُرده اون بالا. دعای من مستجاب نشد و فرهادی از ایران رفت. هرچند همین چند روز پیش اعلام کرد دوباره به وطن برمی‌گرده ولی...

کار سختی‌یه یه تَنه بار هفتادوپنج میلیون جماعتی رو به‌دوش کشیدن که خواستار صلح و آرامش‌اند و از دیدِ بقیه‌ی دنیا اسلحه برداشتن تا تنگه‌ای رو ببندن و مجهز بشن به سلاح اتمی تا دنیا رو وارد فاز جدیدی از جنگ و خونریزی کنند. کار سختی‌یه ساختن فیلمی که این‌قدر بومی، محلی باشه ولی بتونه ارتباط برقرار کنه با آدم‌های اون سَر دنیا که، نه مهاجرت دغدغه‌ی زندگی‌شونه و نه پیر شدن باباشون. کار سختی‌یه نشون دادن چهره‌‌ای از ایران و ایرانی، بدونِ بودن کنار بمب و اسلحه و الکترون‌های سرگردون!

ایکاش این مملکت به‌جای این همه اکبر، فقط اصغر داشت. اصغری مثل، اصغر فرهادی.

سرزمین یتیم

آدم‌های مهاجرآدم‌ها دارن میرن. فرقی هم نمی‌کنه کجا و چه جوری. دسته‌ای. گروهی. فله‌ای. بعضی‌ها تنهایی، عینهو کرگدن که تنها سفر می‌کنه راهی میشن و یه سری هم گروهی مثل غازها که اول فصل کوج می‌کنند. هر محفلی که وارد میشی، هنوز کونت به زمین نرسیده می‌فهمی یکی دیگه هم داره دَر چمدونش رو می‌بنده. چهار تا رخت‌و‌لباسِ پاره و دو تا دفتر و کتاب و کلی آمال و آرزو و خاطره رو می‌ریزه توی چمدون و فشار میده تا به‌زور درش بسته بشه و بره تا دیگه این‌جا نباشه.  

آدم‌ها دارن کوچ می‌کنند و میرن و رفتن همیشه دغدغه‌ی آدم‌های زمینی بوده ولی ما چه کنیم که دوست داریم بمونیم؟ ما چه کنیم که توان و دل و موقعیتِ رفتن نداریم؟ ما چه کنیم با این همه دوست و رفیقی که هی میریم تا فرودگاه و می‌سپاریم‌شون دستِ اون هواپیماهای سفید و گنده‌ای که انگار با دَهن باز منتظرن تا همین دو تا و نصفِ رفیق رو هم بخورند و ببرن اون دوردورها و تُف‌شون کنند توی ناکجاآباد و بعدش پوزخند بزنند به مایی که هنوز سَرپا واستادیم با کاسه‌ی آب و اسفندهایی که دیگه خیلی وقته از دود و دَم‌شون گذشته؟

آدم‌ها دارن میرن و شهر از رفتن هیچ‌کدوم‌شون، خلوت‌تر نشده. شهر شلوغ‌تر از گذشته و ما تنهاتر از قبل شدیم. اونایی که رفتن زنگ می‌زنند و ما وسطِ هیاهوی این شهر شلوغ نمی‌شنویم. کر شدیم. کور شدیم. لال شدیم. اون‌ها میگن، الو، ما داد می‌زنیم، الو.... الو، الو.... الو،

صدا به صدا نمی‌رسه. شهر شده دیوونه‌خونه. موتوری بوق میزنه. یکی از دخترها، وسط میدون فردوسی جیغ میزنه. وانتی صداش رو ول می‌کنه توی کوچه‌های بن‌بست این شهر که: خونه‌دار و بچه‌دار زنبیل رو بردار و بیار. بادمجون قلمی. سبز و سیاهه بادمجون. نرسیده به میدونِ انقلاب، پسر سیاه‌سوخته‌ای که معلوم نیست اون صدای نکره و کلفت، از کجای اون بدنِ ضعیف و نحیفش درمیاد داد میزنه: کتاب‌های نایاب. کتاب‌های کمیاب. برو تو زیرزمین. پیرمردی پُشت چراغ وصال میگه: آزادی از توی دکه‌ی روزنامه‌فروشی یکی شیشکی می‌بنده و موتورسواری که کلاه کاسکت سَرش گذاشته کیفِ پیرمرد رو از دستش قاپ میزنه و ما هنوز پشت چراغ قرمز عابر پیاده داد می‌زنیم: الووووو..... الووووووو

ما، آدم‌های تلخ

واژه‌ها عینهو مریض رو به موت شده‌اند. دراز‌به‌دراز رو به قبله خوابیده و منتظرن تا حضرت، بالا سَرشون برسه. آب تُربت رو بریزه تَه حلق‌شون و دست روی چشم‌شون بکشه تا سفیدی غالب چشم آروم بگیره پشت پلک و فاتحه. بی‌رنگ و بی‌بو شده‌اند؛ واژه‌ها رو میگم. شُل و وارفته. مثل غذایی که خودت مزه نکردی ولی می‌دونی چی پُختی. نَه نمکی داره و نه فلفل و زردچوبه‌ای و تو می‌دونی که لبخندِ همه‌ی مهمون‌های پای سُفره، کم نداره از فحش خوار مادر!

واژه‌ها تلخ شده‌اند مثل خودِ منِ این روزها. بی‌حوصله. کلافِ سَر در گم، حکایتِ منِ این روزهاست. نمی‌دونم باید ربط‌ش بدم به هوای تهران و آزبست لنت‌های ترمز که روزبه‌روز بی‌حوصله‎ترمون می‌کنه یا هوای مسموم زندگی که هم در نیمکره‌ی شمالی هست و هم نیمکره‌ی جنوبی. حتی جاهایی که سال‌هاست ترمزهای بدون آزبست تولید میشه، آدم‌های شهر، تلخ و بی‌حوصله و زَهرماری شده‌اند. انگاری تلخی آدم‌ها، نمی‌تونه محدود بشه به هیچ نصف‌النهار و خط‌الراس جغرافیایی. حتی اون‌جاهایی که هنوز لایه‌ی اُزن، بکرات خودش رو از دست نداده آدم‌ها تلخ هستن. تلخ تلخ.

واژه‌ها کـُند شدن. میاد و نمیاد. عینهو قطره‌چکون. خسیس شدن؛ واژه‌ها رو میگم. انگاری باید تَشت بذاریم و ساعت‌ها منتظر بشینیم تا شاید بچیکه و تشت پُر بشه. واژه‌ها هم نارفیق شدن. مثل دوست‌های تلخ این‌ور مرز، مثل دوست‌های زَهرماری اون‌ور مرز،

تموم داستان‌هایی که باید نوشت مثل گوسفندِ آماده‌ی ذبحی دراز‌به‌دراز رو به قبله خوابیدن. به‌یادِ شهید کربلا، آبی هم تَه حلق‌شون ریخته شده که چهار صباح دیگه، مَدیون خدا و پیغمبر و چهارده معصوم نباشم تا به‌خاطر یه پیاله آب نداده به گوسفندِهای همیشه تشنه‌ی این شهر، شرمنده‌ی گذرگاه باریک پُل صراط بشم ولی حیف که واژه‌ها همراهی نمی‌کنند. کُند شدن. لامروت‌ها نمی‌بُرند.

و حالا من موندم و این حجم زیادِ داستان‌های تلخ، مردم تلخ این شهر تلخ و چشم‌های معصوم گوسفندِ بلاتکلیف که خسته شده از خوردنِ این همه روزنامه‌ی باطله.

قارا چوپان

این‌جور نیست که اگه این‌جا نمی‌نویسم، یعنی کتابی نمی‌خونم و فیلمی هم نمی‌بینم، که همه‌ی این کارها رو می‌کنم ولی صداش رو درنمیارم چون حالِ نوشتنش رو ندارم. انگیزه‌ها کم‌رنگ شده و روزگار، انگاری سیاه‌و‌سفید و بی‌رنگ شده و مهم‌تر از همه، باسن که گشادتر از قبل میشه امورات زندگی هم سخت‌تر می‌گذره!

قارا چوپان / مرتضا کربلایی لواز مرتضی کربلایی‌لو چیزی نخونده بودم ولی تعریفش رو شنیده بودم. سراغ «قارا چوپان»ش رفتم و همسفر شدم با عیار، شخصیت اصلی داستان. تا جایی‌که با عیار، بدون هدف توی شهر می‌چرخیدم و درگیر روزمره‌گی‌هاش بودم و لابه‌لای دغدغه‌هاش و همراه با رفیق فرش‌فروشش، جنبه‌های مختلف زندگی‌ش رو می‌دیدیم داستان رو دوست داشتم ولی از اون‌جایی که عیار به‌دنبال مارال راهی دَشت‌ودَمن شد و داستان قاطی شد با فرهنگ و زبانِ استان‌های آذربایجان دیگه نه عیار رو دوست داشتم و نه داستان رو.

بهرحال برای ما، عیار موجود چندان شناخته‌شده‌ای نیست. آدمی نیست که چنین موجودی رو دور و برمون زیاد دیده باشیم. باید باهاش خیلی رفیق بشی تا بتونی سوراخ سنبه‌های ذهنی‌ش رو بشناسی. پس احتمالش زیاده که کتاب رو تا آخر بخونی و هنوز با عیار بیگانه باشی!     

قارا چوپان / مرتضی کربلای‌لو / نشر افراز / 285 صفحه / 6800 تومان

Conviction فیلم خوبی بود. فیلمی که باعث شد دوباره من با فیلم دیدن رفیق بشم. مردی به جرم قتلِ عمد به زندان محکوم میشه. خواهرش که از بی‌گناهی برادرش مطمئنه به‌دنبال راهکارهایی می‌گرده تا برادرش رو از زندان آزاد کنه ولی هر بار به دربسته می‌خوره تا اینکه تصمیم می‌گیره خودش...

توی زندگی، همه‌ی ماها باید یه کسی مثل بتی (خواهر) وجود و حضور داشته باشیم که تا این درجه بهمون اعتقاد و ایمان داشته باشه. در حالی‌که همه‌ی شواهد و قراین به ضرر برادرش هست، ولی هیجده سال تلاش می‌کنه تا بتونه ثابت کنه که برادرش بی‍گناهه در حالی‌که همه‌ی ماها این روزها یه طناب دار دست‌مون گرفتیم. گره‌اش رو هم از قبل محکم کردیم و منتظریم تا اولین دوست و آشنایی که می‌بینیم بندازیم دور گردنش و... خلاص!   

...

آدم‌هایی هستند زلال و صاف؛ مثل آب رودخونه. عینهو گوش‌ماهی که وقتی تو دل کویر هم اون رو به گوش‌ت می‌چسبونی، می‎‌تونی صدای امواج دریا رو بشنوی. این آدم‌ها عزیزن. اون‌ها رو باید بوسید و گذاشت لَب تاقچه. حیفه که زیر دست‌و‌پا بمونند. این‌ها بَـرکت زندگی‌اند.

بیایید با هم فوت کنیم، این زندگی رو!

اون‌هایی که بدونِ دَعوا و مُرافه، چهار تا پیرهن بیشتر از ما پاره کردن و بزرگترها و اُدباء و عُرفاء این سرزمین، معتقدن اینجایی که من الان واستادم، جای مهم و نقطه‌ی برجسته‌‌ای از زندگی‌مه. حقیقتش اینه که زندگی اونقدر تُند و پُر شتاب می‌گذره که نه فرصتی داری که از بالا بودنش لذت ببری و نه رَمقی که از توی چاله موندنش بنالی و زودتر از اونی‌که فکر کنی رَد می‌کنی بیست و سی و چهل و پنجاه رو.

شاید یه کمی که زندگی، شوخی و جدی، حالی داد به خودت و فشار آورد و هولی داد به اون‌جاهایی که نباید بیاره و باتجربه‌تر شدی، اونوقت دیگه ضرورتی ندیدی که مثل سال‌های گذشته، چوب ورداری و هر سال دو بار، یکی اول فروردین و پای سُفره‌ی هفت‌سین و دومی روز تولد، خودت رو دراز کنی رو به قبله‌ و هی سین جین کنی که، ای نَفس مطممئنه چه نشستی... که به‌نظرم اگه من ده بار دیگه هم به‌دنیا بیام و مسیر رو طی کنم دوباره همین جایی هستم که الان پَرچم رو به اهتزاز درآوردم. نه خیلی بالاتر از اینجا میرم و نه خیلی پایین‌تر از اینجا می‌مونم. چون نَه قلّه‌ای هست که قراره فتح بشه و نَه دره‌ای که اگه تَه‌ش بمونی همنشین بشی با جن و سَمندون‌های زشت و بدترکیب. 

به‌نظرم زمونه اگه دوباره برگرده عقب؛ خیلی عقب. جایی که من دوباره بچه بشم و قرار باشه دوباره از نو، الفبای زندگی رو هجی کنم بعد از گذشت چند سال دوباره همین آدم امروزی شدم. همین آدمی که تا حالا به اینجای زندگی رسیده که معیارش این نباشه که استارت بزنه و آماده باشه تا طرف مقابل‌ش بگه «ف» و اون به دو بره «فرحزاد» و روی یکی از اون تَخت‌ها بساطِ کباب و قیلیون راه بندازه. میشم همین آدم امروزی با همین خصوصیات خوب و بدی که الان دارم؛ که یه وقت ذره‌بین میذارم تا سَر از فلانِ مورچه دربیارم و یه وقت‌هایی که خودم دوست ندارم کامیونِ ماک و اسکانیا و فلان فیل هم که از روبروم بیاد نمی‌بینم و برام مهم نخواهد بود.

رَوند زندگی بهم نشون داد که زندگی اون رویایی نیست که آدم‌ها خـِـرکش اون رو با خودشون می‌برن و دل‌شون هم نمیاد ولش کنن. زندگی اون رویایی نیست که ما ساختیم. سخت‌تر، کثیف‌تر یا حتی بعضی جاها بهتر و خوشگل‌تر از همه‌ی اون رویاهاست. و خب سخته یه جایی از زندگی بفهمی که تا حالا هر چی بافته بودی مبنای درستی نداشته. این کوه و دَشت و رودخونه‌ی قشنگ، اون خونه‌ی که دود از دودکشش بیرون میاد و درخت‌هایی که سایه‌هاشون رفته تا پادری، هیچ رد و نشونی از واقعیت نداره و شاید بعد از همون سیلی هست که دیگه بزرگ میشی. که می‌فهمی باید بجنگی برای زندگی کردن و زنده موندن. از همون موقع که می‌فهمی زندگی جنگلی‌یه به وسعتِ زمین ولی بی‌ تارزان، بی‌ رابین‌هود. بدون لوطی و طیب. خودت باید حمالِ این زندگی باشی و خب از همون‌جا که کوله‌پشتی رویاها رو ول می‌کنی و با واقعیت زندگی روبرو میشی، زندگی‌ت هم رنگ و بوی تازه‌ای می‌گیره.

رفتم بالای منبر و چرت و پرت می‌گم! قبول دارم ولی امروز و امشب این اراجیف من رو قبول کنید دوباره از فردا ریش و قیچی رو میدم دست خودتون تا ببرید و بدوزید و کوک بزنید که اتفاقاً اگه قرار باشه با واقعیت، زندگی کنیم باید زیاد کوک بزنیم. بخیه بزنیم. بدوزیم دَرز و دورزها و شکاف و رَدهای به‌جا مونده از فراز و نشیب زندگی رو که امون از وقتی که قرار باشه این معلم بهت سخت بگیره. زمستون باشه و تو ننوشته باشی تکلیف شب و روز رو و اون ترکه‌ی بلند آلبالو دستش باشه و سوز بیاد از لای پنجره‌های چوبی. امان از وقتی که قرار باشه نچرخه. امان از وقتی که رو تُرش کنه بهت.

همون‌جور که باید یه وقت‌هایی دو پایی بری رو ترمز، خیلی وقت‌ها هم باید خلاص کنی زندگی رو. باید بسپاری به دست آب و رودخونه؛ منتهی باید قبل‌ش قدرت و تحمل این‌هم داشته باشی که کون لُخت بشی و نترسی از حرف و حدیث و قضاوتِ خلق‌الله و نشون دادن فلان و بیسارت به این موجودات دو پایی که نماینده‌ی خداوندگار در روی زمین اند! شاید اگه بتونیم زندگی کنیم در آن و بتونیم خوش باشیم با همین لحظه‌های اکنون، زندگی خیلی قشنگ‌تر از این ماتمکده بشه.‎‌

بهرحال به اینجا که می‌رسی اصلاً شاید خودت هم ندونی بعد از این همه زمستون و تابستون کردن، حالا زندگی رو دوست داری یا نه؟ می‌تونی حس و بوش کنی یا باید مثل سوپورهایی که سَر صبح جارو می‌کشن آسفالت خیابون رو، دستمالی ببندی جلوی صورتت تا گردوخاک و بوش، اذیتت نکنه.

پشت دیوار دو صفر

درخت کریسمسکمی اون‌ورتر از این‌جا داره سال نو میشه. شاید هم عده‌ای که اونورن و سال‌شون با January استارت می‌خوره، خیلی وقته سال‌شون دیگه نو نشده و یه سری‌ها که این‌ور، نون سنگگ تیلیت می‌کنند توی آبگوشت و آروغ میزن این هوا، خیلی وقته که کاج‌ها رو سبز نگه داشتن و منتظره یه ویزان که قراره بخوره توی پاسپورتی که سال‌هاست توی یکی از همین سفارت‌خونه‌ها خاک می‌خوره و الله‌ش گیر کرده لای تار عنکبوت‌ها.

حالا دیگه اونقدر بد حساب شدیم و کون‌مون گه‌ای هست که حتی کریسمس هم برف نمیاد. دیگه عیسی مسیح هم پیش خدا اعتبارش رو از دست داده و وقتی نشونش میدن قیافه‌‌اش رو باید شطرنجی کنند. یه وقت‌هایی کریسمس اگه وسط چهله‌ی تابستون هم بود، شبش برف میومد. خودم یادمه. به همین سوی چراغ، راست میگم.

کمی اون‌ورتر از این‌جا داره سال نو میشه. حالا این روزها، حالا این شب‌ها که خسته می‌رسیم خونه؛ ولو میشیم یه جایی از خونه و تلفن رو می‌گیریم دست‌مون تا شماره‌ی یکی از همین عزیزان رو بگیریم. تا عدد و رقم‌ها رو پُشت سر هم ردیف ‌کنیم تا شاید صدایی آشنا از اونور بشنویم. اولش دو تا صفر و بعدش یک و چهار و هشت و نه و ... همین‌جور الاماشالله.

هر چند، بعد از دو صفر دیگه فرقی نمی‌کنه کدِ کدوم شهر و کشور رو بگیریم. تلفن که به دو صفر رسید، آدم‌ها که رفتن اونور مرز، اون مُهر گنده که خورد وسط پاسپورت، غربت بهاری میشه. غنچه می‌کنه. نیم‌کره‌ی شمالی و جنوبی نداره، ترکیه‌ی زپرتی بغل گوش‌مون باشه یا شهری کوچک، نزدیک شهرهای بزرگ مکزیک فرقی نداره. صدا که میگه الووووو اونوقت تو دیگه نمی‌دونی بگی سال نو مبارک، کریسمس مبارک، آقای عیسی مسیح مبارک. لال میشی. حُناق می‌گیری. می‌گی نه! گوشی رو بردار و همین الان به یکی‌شون زنگ بزن.

روزهای آخر ساله. ما اینجا، بدون اینکه دو صفر بگیریم با غربت رفیق شدیم و شما اون‌جا با این    98+ عشق و حال می‌کنید. همه‌ی ماها کم نداریم دوست و رفیق‌هایی که حالا دیگه اون سَر دنیا، جوراب‌شون رو به امید اینکه آقای پاپا نوئل براشون کادو بیاره آویزون در و دیوار کردن. صبح‌های همین روزها که از خواب بیدار میشن، کورمال کورمال و چهار دست‌و‌پا میرن زیر درخت کاج تا کادوهای پاپا نوئل رو باز کنند ولی اگه حاجی فیروز سیاه و کثیف و ژولیده‌ پولیده‌ی ما، شفا داد پاپا نوئل ژیگول و خوشگل اونوری‌ها هم میده. شفا رو میگم.

کریسمس مبارکواسه‌ی شما عزیزان اون‌ور آب‌، روزهای آخر ساله و عید و سالِ نوتون نزدیک. یه چشم‌تون به برفه و اون یکی بدون در نظر گرفتن حمایت از حقوق حیوانات، به گوزون و شهرتون غرق نور شده، شهر و دیاری که خونه نیست و خونه هست. واسه‌ی ما، این روزها، روزهای عادی اول زمستونه که منتظر گوزن که هیچ، منتظر هیچ یابویی نیستیم که با سورتمه و درشکه برامون نون خشک هم بیاره. هواشناسی گفته قراره بارون بیاد و ما ظرف‌هامون رو گذاشتیم دَم در، شاید که بباره.

درخت کاج رو سبز نگه دارین شاید زودتر برسین به نوروز. هر چند وقتی قرار شد بری Merry Christmas یعنی عیدتون مبارک.

شب‌های بدون یلدا

شب یلدای خوبی بود. تک و تنها، بدونِ اناری که توی ظرفِ سفالی آبی رنگی دون‌شده‌ باشه و نَمک و گلپری روش ریخته باشن، شب رو سَق زدم و انارهای نداشته رو میک. تـُخمی نکرده بودم تا آخرین روز پاییز، بشینم کفِ زمین و پاهام رو باز کنم تا بشمارم‌شون. قـُدقـُدهای این مرغ اجاق‌کور که همیشه هست، ولی سَبد خالی و بدون تخم‌مرغ. تخم آدمیزاد که شده کیمیا؛ نایاب. کم نداره از تخم اورانگوتان که اگه باشه میلیون‌ها دلار ارزش داره.  

شب یلدای خوبی بود. مامان کمی اونورتر از خونه، پرستاری می‌کرد خواهر مریضش رو که مدتی‌یه دکتر بُریده یکی از سینه‌های چپ یا راست‌ش رو. از سَر شبم هم اصرار پُشتِ اصرار، تلفن پُشت تلفن، که پسر چرا تنها موندی خونه، پاشو بیا اینجا، زرشک پلو با مرغ درست کردیم. آجیل و هندوونه هست. انار هست و... مامان راست می‌گفت. همه‌ی چیزهایی که من دوست داشتم بود. همه چیز جز حال و حوصله‌ی من و سینه‌ی بریده شده‌ی زنی که انگاری دکتر بعدِ عمل خندیده و گفته بود اون هم برات درست می‌کنم و دکترهای امروزی چه زجری می‌کشن بابت این همه سینه‌هایی که هر روز می‌بُرند و می‌ندازن جلوی گربه‌های بی‌حیاء‌ی این شهر.

شب یلدای خوبی بود. برای خودم چایی دَم کردم. بَربَری‌های بُریده شده رو که انگاری مامان، خط‌کش گذاشته و همه رو به اندازه، اندازه زده رو از توی فریزر درآوردم و گذاشتم روی بُخاری. تا چایی و کره و عسل رو آماده کنم نون‌ هم داغ شد. بساط صبحونه‌ رو ساعت نُه شب جور کردم. مثلاً شام بود!

تنهایی خوردم. دلم کمی اونورتر از خونه بود. پیش دل‌های شکسته و سینه‌های بُریده‌ی زن‌های این شهر. موهایی که نه دیگه حالا مشکی پُر کلاغی‌یه و نه شَرابی و های‌لایت شده‌. همگی کچل و تیغ انداخته شده. انگاری به زن‌های این ولایت، آماده باش دادن. پنداری همه‌ی زن‌ها قراره به سربازی برن. دوران خوش آموزشی! شاید هم با کمی پنبه و پارچه و همین آت آشغال‌ها که بچپونی توی سوتین، دوباره سینه‌ هم جای خودش برگشت. با همون فُرم. با همون اندازه. حالا که همه چی این شهر بُنجل شده، یکی از سینه‌های زن‌های این شهر هم عاریه باشه، واسه‌ی این زندگی چه فرقی داره. پرده‌ی اتاق رو که کنار زدم شهر قیر بود و سیاه. ظلمات. تاریک. همه جای شهر، شب بود ولی بدون یلدا.

شب یلدای خوبی بود. از سَر صبح هی اس‌ام‌اس اومد و هی لطفِ دوستان گنجونده شده بود توی چند کاراکتر روی صفحه‌ی موبایل که یلدات فلان باشه و شبت خوش باشه و مال ما دیگه از فردا، روزها بلند میشه. حال نداشتم و جواب ندادم ولی خندیدم. تنهایی خندیدم و گفتم چقدر هنوز خوشبختی که باز نصفی از بیست‌و‌چهار ساعت، فلانت بلند میشه. روز و شب نداره. همین که بلند شد می‌تونی یار رو ببری سینه‌کش کار. وقتی یادِ سینه‌کش افتادم لبخند روی لبم خشک شد. سینه‌کش فقط مال یار نیست که انگاری توی این شب‌های سردِ زمستونی، سینه‌کشِ قبرستون نزدیک‌تر از هر چیزه به من، به تو، به ما. به همه‌ی زن‌های باکره و یائسه‌ی این شهر.