ما آدمهای هیولایی
هیولاها، توی جوامع امروزی بهشدت دارن زیاد میشن. دارن زادوولد میکنند. خیلیهامون هیولا شدیم و بعضیهای دیگه، توی این پروسه هستیم. شهر، داره پُر میشه از هیولا. روابطمون هیولایی شده. داریم بیتکیهگاه میشیم. بیعاطفه. بیعشق. ما آدمها داریم کجا میریم؟
حسین سناپور، مطلب بسیار خوب و بجایی توی وبلاگش نوشته از ما آدمهای هیولایی. خواستم شما هم توی خوندنش شریک باشید و بخونید تا بتونیم کمی فاصله بگیریم از هیولا شدن!
زیاد میشنویم که آدمها مستقل هستند یا نیستند و دنبالِ تکیهگاه هستند یا دنبالِ بریدن از تکیهگاهشان. ظاهرا مستقل بودن و احتیاجی به تکیهگاه نداشتن فضیلت است و خصلت آدمهای قوی. گرچه در کل، این گزارهیی درست است، اما میبینیم که اغلب این طور وانمود میشود که باید هر کس، تمام و کمال مستقل باشد و به هیچ کس و به هیچ چیز تکیه نکند. این را گاهی مثلِ نصیحت از کسانی به کسان دیگر میشنویم و گاهی هم مثلِ آرزویی از طرف آدمها (اغلب جوانها) که خسته شدهاند و آزار دیدهاند از سلطهیی که دیگران بر روشان داشتهاند. گمانم اغلب یادمان میرود که استقلال داشتن، یا تکیهگاه نداشتن شکلهای گوناگونی دارد، از مادی و عاطفی گرفته تا فکری و روحی و کاری و غیره. البته معمولا همین چند تا است که آدمها بیشتر درگیرشان هستند، یا دستکم بیشتر مسئلهشان است، و طبیعی است که وقت حرف زدن از استقلال، بیشتر هم همین چیزها هم موردِ نظرشان باشد.
به نظرم فقط یک چیز این میان فراموش میشود؛ اینکه آدمیزاد ذاتا وابسته است به دیگری. وگرنه اصلا مثل بعضی حیوانات تنها زندهگی میکرد و جز برای ارضاء نیازِ جنسی و تولیدمثل سراغ کسی و جنسی دیگر نمیرفت. یعنی مشکل در این نیست که کسی احساس کند وابستهی کسی دیگر است، به خصوص از نظر عاطفی. مشکل وقتی است که این وابستهگی چند جانبه باشد و از آن مهمتر ناخواسته.
گمان من این است که آدمی بدون وابستهگی به کسان دیگر، به خصوص بدون وابستهگی عاطفی، تبدیل میشود به هیولا. هیولایی که فقط فکر و احساس شخص خودش براش مهم است و نه هیچ کس دیگر. در این صورت است که احساس نیاز نکردن به کسی دیگر، منتهی میشود به بیعاطفهگی و بریدن از روابط انسانی (حتا اگر بیشترین روابط ظاهری هم وجود داشته باشد)، و بالاخره تعدیل نکردن خود، صاف نکردنِ تیزیهای خود، و بعد زخم زدن و نابودن کردن دیگران با همین تیزیها. چنین کسی معمولا به شدت هم میتواند تکیهگاه دیگران بشود و آنها را به خود وابسته کند، چون ضعف ندارد و چیزی از ضعف نمیفهمد. میتواند در همه چیز قاطع و بیدرنگ تصمیم بگیرد و حتا قاطع و بیدرنگ، اگر لازم بشود، تصمیماش را عوض کند. و آدمهای کاملا وابسته اتفاقا چنین کسی را میخواهند، چنین کسی را که میتواند هیچکس را دوست نداشته باشد. آنها که کاملا وابسته اند و فقط دنبال دوست داشتناند و نه دوست داشته شدن، به راحتی عاشق چنین کسانی میشوند. چنین هیولاهایی به نظرم در جوامعی که چندان روابط عاطفی و غیرعاطفی درستی میان مردمش نیست، به راحتی هم خلق میشوند. هر کسی که مدتی طولانی از روابط درست محروم شده باشد و نیازهایش نادیده گرفته شده باشد، اگر به مرور یاد بگیرد که بینیاز از تکیه دادن به دیگران زندهگی کند، زندهگیاش ناگزیر به هیولاشدن ختم میشود. حتا اگر این تکیهگاه نخواستن عمدی باشد و آدمی به خواست خودش از همهکس و همه چیز مستقل باشد و هیچ تکیهگاهی (به خصوص تکیهگاه عاطفی) اگر نخواهد، راهی جز هیولاشدن نخواهد داشت.
هیولانشدن به نظرم یعنی متکی بودن، یا شاید به کلام درستتر، نیازداشتن به دیگری، به همراهی و همکاریاش، کمک مادیاش، راه نماییاش، و از همه مهمتر عاطفهاش. و اینها البته نافی استقلال نیست، وقتی که لازم نباشد به خاطرشان تمام هستی، یا بخش مهمی از زندهگیمان را بدهیم، و آن هم طبعا ناخواسته.
آیا تکیهگاه خواستن پس خوب است؟ به گمان من بله، خوب است. به شرطی که خودخواسته باشد و منتهی نشود به ازدست دادن بقیهی استقلالهای آدمی. به نظرم اینجا هم انسانیترین رفتار، همان تابع همه یا هیچ نبودن است. استقلال تام و تمام بیمعنا و هیولاوار است و اتکای تام و تمام همخردی و زبونی.
۵ اردیبهشت ۹۲ _ حسین سناپور
لحظهی تحویلِ سال نو، آدمها معمولاً قرآن میخونند یا سری میزنند به آقای حافظ شیرازی تا ببینند از گذشتههای خیلی دور چی برای فرداهاشون در نظر گرفته. ولی من امسال، توی همون لحظاتی که قرار بود سال تحویل بشه کتابِ «وردی که برهها میخوانند» رو ورق میزدم. رُمانی نوشتهی «رضا قاسمی» که صفحهی اولش نوشته:
پدر و مادری از پسر پنج سالهشان میپرسند آیا حاضر است به خواهر سه سالهاش خون بدهد چون اگر خونِ مناسب دریافت نکند ممکن است جانش را از دست بدهد. پسرک تردید میکند و میپرسد آیا میتواند فردا صبح جواب بدهد. پدر و مادر قبول میکنند: «البته». 
آرزوهایت بلند بود
همهی ما زخمهایی داریم
از نظر انسانها، سگها حیوانهایی باوفا و مفیدند. ولی از نظر گرگها، سگها گرگهایی بودند که تَن به بردگی دادند تا در رفاه و آسایش زندگی کنند!
كوك كن ساعتِ خویش!
و همه فراموش خواهند کرد
یکی از فرماندههان ایستگاه فضایی بینالمللی فاش ساخت که فضانوردان از انجام 3كث در فضا منع شدهاند.
عشق به دیگری ضرورت نیست، حادثه است.
با همسرم یک ماه و نیم دنبال خانه میگشتیم. برای اجاره. بچهام پیش مادرم بود و ما هر جایی را که بگویید برای اجارهی یک نیمباب خانه زیر پا میگذاشتیم و پیدا نمیشد. شبی – ساعت حوالی نه بود – خسته و امیدباخته از میدان انقلاب – که باری نامش میدان مجسمه بوده است و باری میدان بیست و چهار اسفند و حالا میدان انقلاب - سوار اتوبوس شدیم برویم سهراه تهرانپارس که دپو هم نامیده میشود و ایستگاه دماوند و دروازه مازندران هم. اتوبوس بی آر تی نبود آن وقت.
روسپی به زن شوهردار: