شب جمعه است. فارغ از هياهو، گرما و كثافت‌های معلّق در هوا و زمين ِ تهران بزرگ، خونه‌ی دوستی ولو شدم روی مبل. كانال‌های ماهواره رو بی‌هدف بالا و پايين می‌كنم. پرنده‌ی خوشبختی وقتی قراره بشينه روی شونه‌هات، شَك نكن كه هر جای اين دنيا باشی می‌گرده و پيدات می‌كنه و خُب اَمان از وقتی هم كه قرار بشه برينه به سَر و كله‌ات. حتی اگر در آب‌انبارهای قديمی شهر كاشان هم باشی حاضر است دوهزار و پونصد پله‌ی گِلی رو پايين بياد تا تيرش رو به هدف بزنه!

احمد شاملوبرنامه‌ی آپارات بی‌بی‌سی فارسی خبر از پخش فيلم مستندی با عنوان شاملو شاعر بزرگ آزادی ميده. توی اين هشت سال وبلاگ نوشتن شايد اين اولين شاملویی باشه كه من توی نوشته‌هام بكار بردم. با تمام علاقه‌ام به شعر نو و شعر نيمايی ولی هيچ‌وقت شعرهای شاملو جذب‌م نكرده. گلّه‌ای نيست نه از شاملو و نه از من!

فيلم شروع شد. فيلمی كه بنا به گفته‌ی مجری، حدود 14 سال پيش تهيه و ضبط شده و بواسطه‌ی اختلاف بين كارگردان و تهيه‌كننده‌ها، چيز چندان خوبی هم از آب درنيومده ولی همين اندك بضاعت، جزء معدود مستنداتی است كه در رابطه با شاملو ساخته شده.

شاملو حرف زد. شعر گفت. دوربين موهای مجعد و پليور قرمز پيرمرد رو نشون داد و فقط چند دقيقه‌ای كافی بود تا من گُم بشم لابه‌لای واژه‌های اين مرد. دوربين چهره‌ی آيدا رو نشون داد. آيدايی كه بنا به گفته‌هایی هيچ‌وقت همسر رسمی شاملو نبود. شايد فقط همخونه‌ای بود. دوستی. رفيقی. پارتنری، معشوقه‌ای يا نميدونم چه اسمی برای اين رابطه بذارم ولی به جرات ميتونم بگم سالهاست كه نگاه هيچ زن رو اين‌چنين عاشقانه نديدم. آيدا هر چی كه بود عاشق شاملو بود. نوع رابطه مهّم نيست. امروزه زيادن زن و مردهايی كه پيوندهای سفت و محكم زبونی، محضری، ثبتی، سندی، رسمی و دفتری دارند ولی هيچ كدوم علاقه‌ای به هم ندارند ولی آيدا عاشق بود و مهم همين عشقی‌يه كه تو نگاه آيدا و از پشت شيشه‌ی ضخيم تلويزيون و بعد از چهارده سال ميشد ديد.

آيدا در يكی از مصاحبه‌هاش در رابطه با نحوه آشنای‌ش با شاملو ميگه:

14 فروردين 1341 پس از تعطیلات نوروز، ساعت 9 صبح از آبادان به تهران رسیدیم. آبادان سر سبز بود اما در تهران درختان تازه داشتند بیدار می‌شدند. به خانه كه رسيديم بعد از مدتی ناگهان دویدم به سمت بالكن تا ببينم رُزها جوانه زدن يا نه. ناگهان برگشتم ديدم مردی در حیاط همسایه، ایستاده و من را نگاه می‌‌كند. اين نگاه گِره خورد. همین‌گونه آغاز شد. در طی سه ماه یکی دو کلمه حرف زد. بدون حرف زدن می‌فهمیدیم. اين اتفاق در تهران، خیابان کریم‌خان زند، خیابان خردمند جنوبی، کوچه‌ی رازقی افتاد.

آيدا ادامه می‌دهد:

آيدا و شاملودر بخش دوم فیلم به نام حرف آخر، من و شاملو کنار یکدیگر نشسته‌ایم که ناصر تقوایی می‌پرسد: چطور رابطه‌ی شما آغاز شد؟ شاملو می‌گوید: هیچی. فقط یکدیگر را دیدیم. من می‌گویم: ما یکدیگر را دیدیم و همه چیز تمام شد. شاملو نگاهی به من می‌کند و می‌گوید: ما یکدیگر را دیدیم و همه چیز آغاز شد!   

شاملو حرف ميزد. با مداد روی كاغذهای كاهی می‌نوشت. خط‌خطی‌هايی كه بعداً چاپ شد. دهان‌ت رو می‌بويند مبادا گفته باشی دوستت دارم. از مسافرت‌هاش می‌گفت. از دوستان قديمی‌ش. از نيما. از بی‌مهری‌هايی كه بعضی‌ها در حق كوچه كردند. از دولت و ملّت و من حس می‌كردم چقدر اين پيرمرد رو دوست داشتم و خودم خبر نداشتم!

در يكی از مصاحبه‌هاش در رابطه با نموندن‌ش در لندن، نيويورك و پاريس گفته: راستش بار غربت، سنگین‌تر از توان و تحمل من است... چراغم در این خانه می‌سوزد، آبم در این کوزه ایاز می‌خورد و نانم در این سفره ‌است.

شاملو حرف ميزد و من گم شده بودم لابه‌لای واژه‌های اين مرد و نگاه عاشقانه‌ی آيدا. نگاهی كه سالهاست نديدم زنی اين‌چنين عاشقانه مردش رو نگاه كند. خوش بحال شاملو. خوش بحال آيدا.