ری‌را صدایی می‌آید امشب

بدون‌شک آخرین هفته‌ی خردادِ نودودو، در تاریخ موندگار می‌شه. روزهایی که تو گویی خداوند، نه فقط روی این گربه‌ی خوابیده رو بوسیده که همه‌ی ایران و ایرانی رو بغل کرده! انتخابِ حسن روحانی به‌عنوان رئیس‌جمهور منتخب و حالا هم که راهیابی تیم فوتبال ایران به مسابقات جام‌جهانی 2014 برزیل.

سال‌هاست که ایرانی به این حجم از خوشحالی عادت نداره! انگار همه‌مون منتظریم تا کسی با نیشگون یا لگد، از خواب‌ناز بیدارمون کنه و خوشبختانه گویا تاریخ داره تکرار می‌شه و امسال رو شبیه سال‌های نه‌چندان دور کرده. همون سالی که ایران بعد از بُرد تیمِ استرالیا به جام جهانی رفت و خاتمی، رییس‌جمهور منتخب مردم شد و...

در کنارِ تمام شعارهای گل‌و‌گشادی که ایرانی مهمون‌نوازه و هزاران بهترینی که همیشه خودمون به قبل و بعدِ ملت و کشور ایرانی می‌چسبونیم، واقعیت جامعه اینه که مدت‌ها بود چهره‌ی همه‌مون اون‌قدر عبوس و گرفته و افسرده بود که پنداری آدم‌هایی هستیم سیاه و در بهترین حالت خاکستری، و چقدر خوب که این دو تا جشن شادی به‌فاصله‌ی چند روز تَنگ هم چسبید تا ملتی رو خوشحال کنه. که حتماً جامعه‌شناسان و روانپزشکان خیلی بهتر می‌تونند این حجم از افسردگی جامعه امروز ایرانی رو تجزیه تحلیل کنند که خودمون خوب می‌دونیم چقدر خسته بودیم (و هستیم) و چقدر جامعه نیاز به این شادی و رها کردن صدای گرفته و بغض گره‌خورده داشت. که انگار هر کدوم از ما دو متر طناب برای روز مبادا دَم دست داشتیم تا اگه شرایط بدتر و تَنگ‌تر از این شد، خودمون رو حلق‌آویز کنیم و اگه این‌جا، توی کافه نادری، با هدایت سَر یه میز ننشستیم در عوض اون دنیا هم‌پیاله‌ی هم باشیم!

و اما کی‌روش سرمربی تیم ملی نشون داد که تفاوت مربی بین‌المللی با مربی در حد بومی-محلی و فولکور، خیلی بیشتر از تومنی دوزار می‌تونه باشه! تا چند ماه پیش کی می‌تونست تصور کنه تیم ملی فوتبال ایران رو بدون حضور سیدمهدی رحمتی، عقیلی، علی کریمی؟ و کی‌روش نشون داد که مربی بزرگ، به‌راحتی در مقابل قر و قمیش بازیکن سر تسلیم فرود نمیاره. از کنار سیدمهدی می‌گذره و دروازه رو توی سه مسابقه‌ی مهم و حساس و حیاتی می‌سپاره به دروازه‌بانی که تجربه‌ی ملی نداره و بدون گل‌خورده، در این سه بازی، با سه بُرد مهم تیم رو به جام جهانی می‌بره.

ای‌کاش، پاقدم دولت جدید خوب باشه. او‌ن‌قدر خوب که بعد از این، شاهد روزهای شاد این‌چنینی باشیم. ای‌کاش هفته‌‌هایی مثل آخرین هفته‌ی خرداد نودودو، خیلی بیشتر از این، توی تاریخ این مملکت تکرار بشه که سهم همه‌ی ما از شادی و از زندگی، خیلی بیشتر از اینه.   

زمین سوخته

کمردردی که اصلاً معلوم نشد سَروکَله‌اش از کجا پیدا شد، تمومِ تعطیلاتِ هفته‌ی قبل رو خونه‌نشینم کرد. بد هم نشد. اون وسوسه و ویر زدن به جاده و رفتن به مسافرت رو کُشت و باعث شد بشینم خونه و... البته درازبه‌دراز بخوابم خونه و استراحت کنم و مناظره‌ی کاندیداهای ریاست جمهوری رو تماشا کنم.

«زمین سوخته» کتابی بود که توی این چند روز خوندم. یکی از اولین کتاب‌هایی که درباره‌ی جنگ ایران و عراق، توسط احمد محمود نوشته شد. محمود، نویسنده‌ی محبوب من بوده و هست. موقع خوندن کتاب و توی جابه‌جا شدن‌ها، کمردرد گاهی چنان می‌پیچه توی عضلاتم که نَفس کشیدن رو برام سخت می‌کنه. چندتایی قرص و مُسکن و کپسولِ خوش‌رنگ هم که یادگاری سفرهای خارجی بود خوردم ولی افاقه نکرد. بعد از سال‌ها دوباره رو آوردم به ژل متیل‌سالیسیلات و...

آدم‌هایی که قراره یکی از اون‌ها، تا چند روز دیگه رییس جمهور این مملکت بشه درباره‌ی مسایل مختلف سیاسی، فرهنگی و اجتماعی صحبت می‌کنند. تا همین چند روز پیش خیال می‌کردیم مدیران مملکت اصلاً خبر ندارند از این همه وخامت اوضاع و گرونی و بدبختی و... ولی حرف‌ها همه نشون از اون می‌ده که انگار همه چیز رو خوب می‌دونند. خیلی بهتر از همه‌ی ما آدم‌های عادی جامعه. از دشمن می‌گن. همه‌شون. از دشمنی که انگار روی خط مرزی سنگر گرفته.

شاهد و خالد جنوبی‌اند. هر دو برادرند. جنگ شروع شده. شهرهای خوزستان درگیر توپ و تانک‌اند. دشمن، نه پشت دروازه‌های شهر که پُشتِ در خونه‌ی آدم‌های خونگرم جنوبی منتظره. توپی شلیک می‌شه و خالد رو که به‌زور، زن و بچه‌ی چند ماهه‌اش رو فرستاده شهر دیگه‌ای، و حالا با ماشین اومده تا مصدومی رو به بیمارستان برسونه آتیش می‌زنه. شاهد، شاهد مرگِ برادرش خالده.

کاندیداها از دشمن می‌گن. از اوضاعِ وخیم مملکت. کمرم تیر می‌کشه. سالیسیلات آتیش می‌زنه کمرم رو. داغ می‌شم. می‌سوزم. عراق، سوریه، افغانستان، ترکیه و پاکستان، کشورهای همسایه‌‌مونن. همه‌شون وسط دود و آتیش. تیر و خمپاره. کتاب رو ورق می‌زنم. لحظه‌ی خاکسپاری خالد، آتیشم می‌زنم. ساعت از دو شب گذشته. تنها توی اتاق اشک راحت چشمم رو تر می‌کنه.

شاهد، سینه خالد را به سینه چسبانده است. دست‌ها را دور کمر خالد حلقه کرده است و تو سردخانه پابه‌پا می‌شود. پای خالد برهنه است. موی جوگندمی‌اش خونی است. پیراهن لاجوردی رنگش از خون، سیاه شده است...

_ از صمد خبر نداری؟

_ کشته شد.

_ خدامراد شهید شد.

_ پریروز که دیدمش. دَم دکان نانوایی.

_ دیروز شهید شد.

_ عباسعلی؟

_ خدا بیامرزتش. کشته شد.

این روزها مرگ همه جا دام گسترده است. هیچ‌کس توقع ندارد که کسی برایش کاری انجام دهد.

شاهد سی سال پیر شده است. خمیده از سردخانه بیرون می‌آید و انگار که کوکش کرده باشند با گام‌های یکنواخت می‌رود تو آمبولانس و می‌نشیند کنار خالد. انگار نمی‌تواند ازش دور شود.

محمود از جنوب می‌گه. از کارون. از شرجی هوا. از خوزستان. کاندیداها از دشمن. از فتنه. از گذشته و آینده. آتیش دورتادور میدون تقسیم رو روشن کرده. توی عراق به یه کاروان ایرانی حمله می‌شه. کمرم تیر می‌کشه. شاهد، جنازه‌ی خالد رو بغل کرده و اجازه نمی‌ده دفنش کنند. بوی باروت می‌پیچه توی دماغم.

نانوشته‌‌ایی چسبیده به درِ یخچالِ فریزر ارج

برای دوستی نوشتم، این روزها حتی آدم‌های متاهل و متعهد هم وقتی قرار باشه سنگر رو خالی و محل رو تَرک کنند و برن، به‌راحتی می‌رن دیگه وای به‌حال غیرمتعهد‌هاش. آدم‌ها برای رفتن پی بهونه نمی‌گردند. عقد و مهر و قباله و لباسِ سفید و کفن فلان و... هیچ‌کدوم از این‌ها، گره محکمی نیست برای چسبوندنِ آدم‌ها به هم و به زندگی‌ها‌شون. وقتی قرار به رفتن شد یکی‌شون، فرقی نمی‌کنه زن یا مَرد، چمدونش را برمی‌داره و راهش رو می‌کشه و می‌ره.

کجا و ناکجاآبادش با خودش. مهم اینه که دیگه نمی‌مونه و می‌ره. اگر هم ریش‌سفیدی، دوستی، بزرگتری خریت کرد تا پادرمیونی کنه و بخواد اون‌ها و زندگی‌هاشون رو دوباره عینهو چینی بندزن بهم تُف‌مال کنه زن و مرد مجبورند در دفاع از خودشون حرف‌هایی بزنند که فقط خودشون فکر می‌کنند مبتنی بر اصل و اساس و منطق هستش، ولی واقعیت اینه که دوزار نمی‌ارزه و شاید فقط میگن تا عذاب وجدان‌شون کم بشه.

یه کم که فکر کردم دیدم اصلاً چه عذاب وجدانی؟! این وسط کسی عذاب وجدان نداره. کسی عذاب نداره. کسی وجدان نداره. بعد برای همون دوست نوشتم، شاید دیگه مثل قدیم برای موندن یا رفتنِ آدم‌ها نباید دودوتا چهارتا کرد. هم اومدن‌شون بدون حساب‌کتابه و هم رفتن‌شون. نشستی وسط حیاتِ زندگی، لَب حوض، داری هندوونه محبوبی قاچ می‌کنی یهویی می‌بینی طرف با پاراگلایدر از آسمون اومد لَب باغچه و تو دیدی و دل باختی و سال‌ها باهاش ساختی و... یه روز هم می‌بینی رفته. همچین رفته که اصلاً انگار نبوده. بدون حتی یه نوشته که عینهو همه‌ی فیلم‌های کلیشه‌ای سینما به در یخچال چسبونده باشه.

دیدم حالا که (حداقل از دید خودم) همچین بی‌راه هم نمی‌گم شاید بد نباشه این تئوری‌ها رو جهانی کنم. ثبت و عرضه کنم. حیفه که این‌جور در انزوا خاک بخوره!

پس یادمون باشه آدم‌ها نه با کارتِ دعوت و ساز و دهل میان و نه به خودشون زحمت میدن برای شما، دو خط بنویسن و بچسبون به در یخچال. به در توالت. کنار سیفون. این روزها آدم‌های حتی اگه بابهونه بیان، بی‌بهونه میرن. ‌