...
تو بگو همسنگر من، ما تقاص چی رو ميديم؟
داريوش توی آهنگِ خونبازی اين رو میخونه و من به سوزنی فكر میكنم كه خانم خوش اخلاقِ عينكی، همين امروز صبح توی آزمايشگاه صاحبقرانيه، بعد از اينكه بسماللهی گفت، فرو كرد توی دست چپم و من بدون اينكه دلم بياد نگاه كنم، رومرو برگردوندم اونور و بعدش همون خانوم يه چسب گوچيك گِردالی همرنگِ پوست كه روش 8 تا سوراخ اندازه كونسوزن داشت چسبوند روی جای آمپول و من همونجا بود كه فكر كردم اين خانوم مهربون از صبح تا شب بايد چند تا بسمالله بگه و پُشتبَندش سوزن رو فرو كنه توی دست و پَكوپهلوی خلقالله؟! خب همون صبح اول وقت كه هم خودش ناشتاست و هم تموم مريضها، يه بسمالله بگه و خيالش رو راحت كنه و بره تا فردا، ولی يه كم که گذشت يادم اومد اين اِنصاف نيست برای اين همه مريض، اين همه درد، اين همه نياز، اين همه خواسته، فقط يه بسماللّه گفت.
داريوش میخونه، آخرين سنگر سكوته ... خيلی حرفها گفتنی نيست.