شبهای بدون یلدا
شب یلدای خوبی بود. تک و تنها، بدونِ اناری که توی ظرفِ سفالی آبی رنگی دونشده باشه و نَمک و گلپری روش ریخته باشن، شب رو سَق زدم و انارهای نداشته رو میک. تـُخمی نکرده بودم تا آخرین روز پاییز، بشینم کفِ زمین و پاهام رو باز کنم تا بشمارمشون. قـُدقـُدهای این مرغ اجاقکور که همیشه هست، ولی سَبد خالی و بدون تخممرغ. تخم آدمیزاد که شده کیمیا؛ نایاب. کم نداره از تخم اورانگوتان که اگه باشه میلیونها دلار ارزش داره.
شب یلدای خوبی بود. مامان کمی اونورتر از خونه، پرستاری میکرد خواهر مریضش رو که مدتییه دکتر بُریده یکی از سینههای چپ یا راستش رو. از سَر شبم هم اصرار پُشتِ اصرار، تلفن پُشت تلفن، که پسر چرا تنها موندی خونه، پاشو بیا اینجا، زرشک پلو با مرغ درست کردیم. آجیل و هندوونه هست. انار هست و... مامان راست میگفت. همهی چیزهایی که من دوست داشتم بود. همه چیز جز حال و حوصلهی من و سینهی بریده شدهی زنی که انگاری دکتر بعدِ عمل خندیده و گفته بود اون هم برات درست میکنم و دکترهای امروزی چه زجری میکشن بابت این همه سینههایی که هر روز میبُرند و میندازن جلوی گربههای بیحیاءی این شهر.
شب یلدای خوبی بود. برای خودم چایی دَم کردم. بَربَریهای بُریده شده رو که انگاری مامان، خطکش گذاشته و همه رو به اندازه، اندازه زده رو از توی فریزر درآوردم و گذاشتم روی بُخاری. تا چایی و کره و عسل رو آماده کنم نون هم داغ شد. بساط صبحونه رو ساعت نُه شب جور کردم. مثلاً شام بود!
تنهایی خوردم. دلم کمی اونورتر از خونه بود. پیش دلهای شکسته و سینههای بُریدهی زنهای این شهر. موهایی که نه دیگه حالا مشکی پُر کلاغییه و نه شَرابی و هایلایت شده. همگی کچل و تیغ انداخته شده. انگاری به زنهای این ولایت، آماده باش دادن. پنداری همهی زنها قراره به سربازی برن. دوران خوش آموزشی! شاید هم با کمی پنبه و پارچه و همین آت آشغالها که بچپونی توی سوتین، دوباره سینه هم جای خودش برگشت. با همون فُرم. با همون اندازه. حالا که همه چی این شهر بُنجل شده، یکی از سینههای زنهای این شهر هم عاریه باشه، واسهی این زندگی چه فرقی داره. پردهی اتاق رو که کنار زدم شهر قیر بود و سیاه. ظلمات. تاریک. همه جای شهر، شب بود ولی بدون یلدا.
شب یلدای خوبی بود. از سَر صبح هی اساماس اومد و هی لطفِ دوستان گنجونده شده بود توی چند کاراکتر روی صفحهی موبایل که یلدات فلان باشه و شبت خوش باشه و مال ما دیگه از فردا، روزها بلند میشه. حال نداشتم و جواب ندادم ولی خندیدم. تنهایی خندیدم و گفتم چقدر هنوز خوشبختی که باز نصفی از بیستوچهار ساعت، فلانت بلند میشه. روز و شب نداره. همین که بلند شد میتونی یار رو ببری سینهکش کار. وقتی یادِ سینهکش افتادم لبخند روی لبم خشک شد. سینهکش فقط مال یار نیست که انگاری توی این شبهای سردِ زمستونی، سینهکشِ قبرستون نزدیکتر از هر چیزه به من، به تو، به ما. به همهی زنهای باکره و یائسهی این شهر.