:: هنوز هیچ کدوم از همکاران نیومدن. من تنها نشستم توی این اتاقِ بَل‌و‌باریک که کم از سلولِ انفرادی نداره. از پُشتِ سَرم صدای فیش‌فیشِ فن‌کوئل می‌آد و بادِ خُنکی که می‌خوره به پَک‌و‌پهلوم.

ساعت هفت نشده و من به هوای این‌که بتونم وسطِ تهرانِ خیلی خیلی بزرگ، جای پارکی پیدا کنم، هر روز باید یک ساعت زودتر به محل کارم بیام. اتفاقاً هر روز هم فُحش می‌دم، هم به خودم، و هم به یه سِری آدم و نهاد و سازمانِ مسئول و غیر مسئول از این بی‌جایی، از این بی‌پارکینگی، از این بی‌قوارگی، از این بی‌همه‌چی بودن، از این بی‌بی دل که کیمیا شده توی این شهر.

:: کله‌ی سَحر، ایمیلی می‌فرستم و ایمیلی می‌خونم و می‌بینم عکس‌های فان و خنده‌دار و آن‌چنانی و این‌چنانی فورواردی رو. قطر ایرویز، ول‌کُن ماجرا نیست. هر روز پیشنهادات و آفرهای عالی آن‌چنانی می‌ده که پاشو بیا و با یه پرواز از دوحه و با 25% تخفیف بلیت برو پاریس، برو آمستردام، برو بارسلون. حالا هی بهشون بگو بابا، پولم کجا بود؟ ویزام کجام بود؟ ولی مگه حرف حالی‌شون می‌شه.

انگار این شیخ‌نشین‌های عرب، هر روز صبحِ ناشتا تعمداْ می‌خوان این پاسپورت و این پول بی‌اعتبارمون رو یادآوری کنند. بچه‌گی کردیم توی یکی از مسافرت‌ها، بنا به خواسته‌ی شرکتِ عریض و طویلِ خودشون ایمیل‌مون رو زیر ورقه‌ نوشتیم، حالا دیگه قطری دست از سَرم برنمی‌داره. نقشه گذاشته جلوم و می‌گه: تو فقط بوگو کجا می‌خواهی بری تا ما برات بلیت بگیریم. دلامصب آخه تو چرا دَرک و فهم نداری؟ تو چرا شعور و معرفت نداری؟

:: توی این روزهای بعد نمایشگاه کتاب یهویی افتادم توی یه مودِ خوبِ کتاب‌خونی و حالا دارم وحشتناک کتاب‌ها رو می‌جورم! 

شاید باورتون نشه اگه بگم توی این یک هفته چند تا کتاب خوندم. شُکر خدا، یکی هم از یکی بدتر. پنداری نَه دیگه می‌شه به اسم نویسنده اطمینان کرد و نَه نام و نشون ناشر می‌تونه اعتباری باشه برای خوب بودنِ کتاب. البته خوب با دیدگاه من! وگرنه خودم خوب می‌دونم که این صفت و موصوف و مضاف‌الیه‌ها همه نسبی‌اند و توی جامعه‌ی مُدرنِ فعلی باید به ایده و عقایدِ همه‌ی آدم‌ها احترام گذاشت.