ریز دانه خر است!ریز دانه‌ها اومدن و اومدن و اومدن، این‌جا روی نوکِ دماغ و رُژ لَب و فر مُژه و فریم عینک و روی تارهای نَخ‌نما شده‌ی سیبیل‌‌هامون نشستن.

مشکلات خیلی کم بود، حالا دیگه باید عادت کنیم به این مهمون‌هایی که یه زمانی ناخوانده بودن و حالا دیگه کلیدِ طلایی شهر و کشور و همه‌ی مملکت رو توی دست‌شون دارن و هر موقع و هر جایی که بخوان بدون دَق‌الباب می‌رن و می‌آن و هیچ نیازی به اِذنِ ورود و رَمز شب و پَسورد و این قرتی بازی‌ها ندارند که انگاری از خیلی سال‌های دور، مالِ همین محله‌های جدید و قدیم بودند.

دانه دُرشت‌‌ها قرن‌هاست که نقش بزرگی بازی می‌کنند این حوالی. سال‌های سال، اسمی گنگ و مبهم از دانه‌ دُرشت‌ها شنیده بودیم و نقل هر محفل‌ بودند و صد البته ما هیچ‌وقت تُخم نکردیم نگاهی به‌غیر از راست راست بهشون بکنیم و حالا هم رسیدیم به این ریزدانه‌های زپرتی که البته حضورشون خیلی بیشتر از متوسط و درشت‌ و گـُنده ‌دانه‌ها در زندگی‌مون حس می‌شه. حس که چه عرض کنم، وسط زندگی‌مون هستند. دراز به دراز خوابیدن! نمونه‌ی عینی زندگی همزیستی و مسالمت‌آمیز که سال‌های دور توی کتاب‌های علوم و زیست‌شناسی خونده بودیم.

نمی‌دونم کاریکاتور رو کی کشیده وگرنه حتماً اسمش رو می‌نوشتم.بو و طعمِ خاک، عینهو نمکِ نمکدون که سَر سُفره‌های ایرانی به وفور یافت می‌شود، شده مزه‌ی این روزهای زندگی‌هامون. اتفاقاً چیز بدی هم نیست! زرشک پلو با طعمِ خاک، آبنبات قیچی با طعم ریز دانه، خیار سالادی با طعم گردوغبار. کوکو سبزی با طعم شن و ماسه. آب طالبی با مزه‌ی خاک‌و‌خُلِ کویری.

بین لات‌و‌لوت‌های قدیمی، اون بامَرام‌هاش، جمله‌ای رَدوبدل می‌شه با این حال‌وهوا که: «مَزه‌ی لوطی خاکه» و حالا همه‌ی ما، طی‌طریق نکرده و سیبیل از بناگوش در نرفته و خط و خطوط‌های هفتی هشتی روی سَر و سینه‌‌هامون به یادگار باقی نمونده، بزرگ شدیم و لوطی شدیم و بدون نشستن پای بساطِ عرق‌خوری، داریم با مزه‌ی خاک زندگی می‌کنیم.

اتفاقاً بد هم نیست. خوشمزه است. فقط تعدادش رو بیشتر کنن که زیاد توی صف معطل نشیم!