کاش همهی «جدایی»ها اینقدر شیرین بود
وارد سالن شماره 1 [پردیس ملت] که شدم، پیمان معادی و لیلا حاتمی کنار هم و رو به آقای قاضی نشسته بودن و داشتند از دلایل طلاقشون میگفتند. کاپشنم رو که درآوردم و نشستم، روی صفحهی بزرگ سینما نوشت، «جدایی نادر از سیمین».
دو ساعت مثل برق و باد گذشت و فیلم تموم شد. حالا پیمان معادی این ور و لیلا حاتمی اون ور، جدا از هم و پُشت یه شیشه، منتظر نشسته بودند. ولی نه فیلم تموم نشده بود که انگار تازه شروع شده بود.
48 ساعت مونده بود به تحویل سالِ نو ولی اینبار فیلم نبود که قصهی زندگی من بود. قصهی زندگی تو بود. داستان زندگی ما مردم شیک و ُمدرنی بود که ماشینهای 50 میلیونیمون توی پارکینگ پارک شده و هر روز چند تا آپولو هوا میکنیم و غافلایم از روابط بینمون. غافلایم از این همه تنهاییهامون. از این همه دروغهامون.
وقتی از سینما اومدم بیرون 48 ساعت مونده بود به تحویل سالِ نو. دوست داشتم برای ساعت 7 شب هیچ قراری نداشتم با هیچ کسی. دوست داشتم، سَرم رو مینداختم پایین و میرفتم توی پارکِ ملت. میرفتم و قدم میزدم. بیهدف. گیج بودم. گیج گیج. فرهادی نذاشت نفس بکشم، لامروت. توی سالن تاریکِ سینما زد. بدجوری هم زد. چپ و راست. عینهو رینگ بوکس. داستانی پُرکشش. داستان که نه، زندگی است «جدایی نادر از سیمین».
«جدایی نادر از سیمین» بد خوبه. خیلی بد! آخر فیلم بغض میکنی چون شخم میزنه همهی روح و روانت رو. شاید همهی زندگیت رو. داستان برات آشناست. نادر رو میشناسی. خیلی خوب. باهش بارها رفتی شمال و کنج خلوتِ یه کافه، اسپرسو خوردی و گوش دادی به دغدغههایی که از بزرگ شدن ترمه داشته. سیمین رو میشناسی، به تعداد همهی زنهای دور و نزدیکِ زندگیت. غریبه نیست این خانم معلمی که حالا پاش رو کرده توی یه کفش تا برای زندگی بهتر، بره خارج از ایران.
فیلم رو که دیدی حتماً جایی رو برای خودت در نظر بگیر تا خلوت کنی و بری و قدم بزنی. بعدِ فیلم قراری نذار با کسی تا بتونی گز کنی زندگی رو. تا دوباره پیدا کنی نادر و سیمین رو. تا دوباره دعوتشون کنی برای شامی، نهاری تا شاید نرن. بمونند. فیلم رو که دیدی واسهی هفتهی بعد روزی رو خالی کن چون دوباره خواهی رفت و فیلم رو خواهی دید.
48 ساعت مونده به تحویل سالِ نو و سلام آقای فرهادی. ایکاش فیل شما دیگه یادِ هندوستان نکنه. ایکاش بمونی توی همین خراب شدهی که اسمش ایران. خواستهی زیاد و نابجایی است ولی قید گرفتن مدرک و دکترا رو بزن و بمون. ایکاش بدونی که بعدِ دیدن فیلم جماعتی که نا نداشتن از روی صندلی بلند بشن برات دست زدند. زیاد هم زدند. پس بمون تا شاید این همه «نادر و سیمین» جدا نشن آقای فرهادی.
دو روز مونده به شروع سالی که دیگه داریم تمومش میکنیم «جدایی نادر از سیمین» رو دیدم و نوشتهی بالا رو همون موقع توی لابیرنت گذاشتم. دو سه روز از عید گذشته بود. همه در گیرودار دید و بازدیدهای عیدانهشون بودن که من عصر یکی از همون روزهای هفتهی اول نوروز، دوباره یواشکی چپیدم توی تاریکی سینما و فیلم رو برای بار دوم دیدم. و حالا اصغر فرهادی روی قلّهی بلندِی واستاده و مهمتر از همه «ایران» رو با خودش بُرده اون بالا. دعای من مستجاب نشد و فرهادی از ایران رفت. هرچند همین چند روز پیش اعلام کرد دوباره به وطن برمیگرده ولی...
کار سختییه یه تَنه بار هفتادوپنج میلیون جماعتی رو بهدوش کشیدن که خواستار صلح و آرامشاند و از دیدِ بقیهی دنیا اسلحه برداشتن تا تنگهای رو ببندن و مجهز بشن به سلاح اتمی تا دنیا رو وارد فاز جدیدی از جنگ و خونریزی کنند. کار سختییه ساختن فیلمی که اینقدر بومی، محلی باشه ولی بتونه ارتباط برقرار کنه با آدمهای اون سَر دنیا که، نه مهاجرت دغدغهی زندگیشونه و نه پیر شدن باباشون. کار سختییه نشون دادن چهرهای از ایران و ایرانی، بدونِ بودن کنار بمب و اسلحه و الکترونهای سرگردون!
ایکاش این مملکت بهجای این همه اکبر، فقط اصغر داشت. اصغری مثل، اصغر فرهادی.