رهاش کن بره، رئیس!
شاید روزهای آخر اسفند، بدترین زمان ممکن برای اکران یه فیلم باشه و وقتی هم که قرار باشه بهصورت محدود و توی بعضی از سالنها و فقط بعضی سانسها اکران بشه، بدون شک آدم قیدِ دیدنِ فیلم رو میزنه ولی شما این اشتباه رو نکنید و توی همین روزهایی که قاعدتاً سرتون هم خیلی شلوغه، ساعتی رو اختصاص بدین به دیدن فیلم بسیار خوب و زیبای «چیزهایی هست که نمیدانی.»
فارغ از بازیهای خوب لیلا حاتمی و مهتاب کرامتی، اینبار علی مصفّا رو در نقشی بسیار دوستداشتنی میبینیم. فارغالتحصیل از دانشگاهی که حالا غربیلک فرمون دست گرفته و راننده آزانس شده و هر بار با داستان و اتفاقاتی که برای مسافرها پیش میاد، ما بیشتر و بیشتر میشناسیمش. راننده آژانسی که درس رو تموم کرده و هیچوقت برای کسی رو نکرده که عاشق کی بود و حالا دیگه اونقدر با تجربه شده که بدونه نمیتونه دنیا رو متحول کنه و شاید اومده و نشسته پُشتِ فرمون ماشین تا حداقل خودش رو کمی بیشتر بشناسه. تا شاید خودش را متحول کنه. بهقول دنیز کافهچی: آدم هست خوب، آدم هست بد، تو اصلاً آدم نیستی. و انگار دنیز راست میگفت!
فیلم ریتم کُند و آرومی داره ولی پُر از جزئیات و تصاویر خوبه. پُر از رنگ و لعابه. مثل همون رنگِ صبح اول اوقت. یه رنگ «سبز – آبی» خوشگل توی هوا موج میزنه که آدم رو ناخواسته، عاشق اون زمان میکنه که انگاری توی خلاء داری پرواز میکنی.
بهنظرم فیلم «چیزهایی هست که نمیدانی» فیلم شخصیت محوره که تو اگه نتونی با شخصیتهای داستان رفیق بشی، فیلم چیز زیادی برات نداره و خیلی زود حوصلهات سَر میره. داستان و قصهی پُر و پیمونی نداره. نه کسی وارد میشه و نه کسی خارج. نه کسی میزاد و نه کسی میمیمره. برش سادهای از زندگییه. منتظر هیچ معجزهایی نباید باشی. فیلم، عاشقانهی آرومییه که اگه بتونی با شخصیتهای داستان همذاتپنداری کنی و باهاشون رفیق بشی، اونوقت دیگه دوست نداری فیلم هیچوقت به آخر برسه. دوست داری سینما، مال بابات باشه و وقتی فیلم تموم شد همونجوری فرو بری توی صندلی و فکر کنی به «چیزهایی هست که نمیدانی» زندگی.