...

انگاری همه‌ی این شهر رو برای جُفت‌ها ساخته‌اند. همه‌ی این قاشق و چنگال‌های بَراق رو. همه‌ی این میز و صندلی‌های گوشه و کنار رستوران و کافه‌ها رو. همه‌ی این استکان و فنجون‌هایی که ناصرالدین شاه با اون سیبیل تابیده و چشمان از حدقه درآمده نگاه‌مون می‌کنه، به قاعده‌ی تموم تاریخ.

انگاری ما یک نفره‌ها جایی نداریم میون این آدم‌های جفت‌جفت. حتماً وصله‌ی ناجور و بَد قواره‌ی این شهریم. انگاری ما که تنهاییم، حتی حق نداریم چای بنوشیم که باید همیشه پُر کنیم استکانِ دوم رو از خاطرات. انگاری وقتی تنهایی، حتی باید جواب نگاه‌های چپ‌چپ کافه‌چی‌ها رو هم تو بدی.

نفرین به این شهر. نفرین به این خاطراتِ جفتی. نفرین به همه‌ی چیزهایی که وقتی تقسیم بر دو میشه، بدون باقیمونده میشه. نفرین به تموم کاسه بشقاب‌هایی که همیشه مضربی از دو بوده. فنجون‌هایی که انگاری وقتی تنهاست، پُر نمیشه از چای.

نفرین بر کافه‌ و کافه‌چی‌های این شهر که همه‌ی میزهای این شهر رو دو نفره چیدند.

اعتیاد به ریدر، از شیشه بدتر است!

گوگل ریدر عامل بدبختی است!گوگل ریدر طفلی بیش نبود که همون روزها نوشتم به‌زودی گودر، مادرمون رو به فاک میده! _ بزرگترهای مجلس اجازه بدن که دیگه لابه‌لای نوشته‌ها نگردم و لینک ندم که نمی‌دونم کی و کجا نوشتم ولی دروغ که ندارم، خب حتماً نوشتم دیگه_ و حالا همون هم شد. البته شانس آوردیم که بسیاری از ما توی کشور جهان سومی زندگی می‌کنیم که «وقت طلاست» را فقط روی پوسترهای سمینارهای مدیریتی می‌بینیم و بواقع در این مملکت، وقت یعنی پَشم وگرنه با داشتن این همه دوست و رفیق و آیتم‌های نخونده، عذاب وجدانی می‌گرفتیم لاتوصیف!

سعی دارم کم کنم این استفاده‌ی لایتنهایی از اینترنت رو. کسی پیشنهاد خوبی داشته باشه نه فقط دستش، که حتی با توجه به چیدمان و لی‌اوتِ کروموزوم‌های X و Y حتی شاید جاهای دیگرش رو هم بوسیدم!

در فاز اول، دوستان ریدری رو که دنبال می‌کردم کم کردم. اول لیست‌شون کردم به ستون یک، دراز‌به‌دراز پُشتِ گردن همدیگه. نگاهی به قد و بالاشون انداختم و بدون در نظر گرفتن رفاقت و عکس آنچنانی و لبخند ملیح سـ.ـکـ.ـسی پروفایل و اینکه شاید بعدها دری به تخته‌ی خورد و نوکی زدیم به نوکی، با غلبه بر نَفس‌های اماره و لوامه که من هیچ‌وقت نفهمیدم کدوم‌شون خوب و کدوم ما رو سوق میده به منجلاب فساد و تباهی، دکمه‌ی ضربدر رو زدم و از شَر آیتم‌های شِـر شده‌ی زیادی دوستان راحت شدم.

انصاف رو که بذاریم وسط، درمیابیم (درمیابیمت تو حلقم!) آدم چیز دندون‌گیری عایدش نمیشه از این گوگل ریدر به‌جز اینکه میرینه توی وقت و زمان و به‌نظرم از وقتی هم که سَر و کله‌اش پیدا شد همچین اساسی تـر زد به وبلاگ‌نویسی.

مرگ بر گوگل ریدر!چُس‌متقال شور و ذوقِ خوندن و نوشتن داریم که اگه قرار باشه از همون صبح ناشتا بذاریم پای ریدر و خوندن نوشته‌ها و دیدن عکس‌های «آی ننه»‌یی که معلوم نیست کدوم مرتیکه‌ی اَلدنگی اونها رو شر و ول می‌کنه توی فضای ریدر، خب دیگه وقت و انرژی و کمری نمی‌مونه برای کارهای دیگه. نه می‌تونیم چیز دیگه‌ی بخونیم و نه حالی میمونه برای نوشتن حتی همین روزمره‌گی‌های وبلاگ. من که خیلی وقته ندیدم حضور تازه‌نفسی رو در وبلاگستان. از اون بترکون‌هاش که آدم لذت ببره از قلم و نوع نگاه‌ش. هرچند کم نیستند دوستانِ بلاگر قدیمی که شُکرخدا حضور کاملاً جدی هم دارند توی ریدر ولی مدتهاست که تار عنکبوت بسته در خونه‌ی وبلاگ‌شون.

ریدر هرچند مُحسناتِ خاص خودش رو داره و می‌تونه کم کنه وقتی رو که برای خوندن سایت‌ها و وبلاگ‌های مختلف می‌ذاشتیم ولی از اونجایی‌که موندن وسط پشت‌بوم برای ما کار سختی است و مدیریت زمان هیچ تعریف درستی برامون نداره شک نکنیم که به‌زودی «ریدر» یکی از پارامترهای مهم و اساسی جدایی زن و مردها خواهد شد!

شاید اگر کم کنیم حضورمون رو در ریدر، ثباتِ زندگی‌های مشترک بیشتر و وبلاگ‌نویسی دوباره پُر رونق بشه و شاهد ارائه‌ی مقاله‌ و گزارشات علمی، سناریو و داستان‌های کوتاه و بلند خوب در عرصه ادبیات بشیم. البته شاید!

شاید سید جلیل زنده شد!

داستان‌نویس که باشی، (حالا قرار هم نیست حتماً اسم و رسمی داشته باشی و یا کتابی پشتِ ویترین کتاب‌فروشی‌های بَر میدون انقلاب و یا زیر پل کریمخان) می‌تونی فارغ از تموم‌ های‌و‌هوی زندگی مدرن و صنعتی، جهانی خلق کنی، شخصیت‌هایی بسازی و تنهایی‌ت رو تقسیم کنی با آدم‌های داستانت که هر روز برات مهم‌تر از قبل میشن. به هر کسی، اونقدری از تنهایی‌ت رو بدی که خودت دوست داری.

داستان‌نویس که باشی، حالا حتماً مهم نیست چیزی بنویسی بر مبنای درستِ پیرنگ و طرح و راوی و زاویه‌ی دید، همین‌که مُهره‌ها رو خوب بچینی که خودت باورت بشه کار تمومه، اونوقته که می‌تونی دنیایی بسازی مطابق بر اون چیزی که خودت دوست داری. حالا نه اینکه حتماً مدینه‌ی فاضله‌ی خلق شده باشه و بهشتِ برین که می‌تونه دنیایی باشه پَست‌تر و جهنمی‌تر و آدم‌هایی نامردتر از دنیای واقعی ولی شاید اون‌جا با اون آدم‌های جانی و آدمکش راحت‌تر باشی. حرف همدیگه رو بیشتر بفهمید. سر یه سُفره بشینید بی‌حرف و قضاوت جلوجلو. بی‌دلخوری.

دنیای امروز ما مزخرف‌تر از اون چیزیه که بشه توش نَفس کشید. بوی گندِ سیاست و چرتکه‌‌هایی که دستِ آدم‌هاست حالت رو بهم میزنه. خیلی وقت‌ها حتی از خودت هم بدت میاد ولی داستان‌نویس که باشی می‌تونی دنیایی بسازی که آدم‌هاش بکشند ولی نه دیگه با این خفت‌و‌خواری. اسلحه بکشند، نه روی رفیق و همسایه. تجاوز کنند نه به مَحرم و ناموس.

داستان‎‌نویس که باشی دروغ‌هایی میگی که راحت‌تر می‌تونی زندگی رو تحمل کنی و من این روزها با «سید جلیل ظروفچی غلام گردشی» زندگی می‌کنم. هر روز رخت و لباسی تَنش می‌کنم و با سید دوری می‌زنم شهر و زندگی رو. نه تهرانِ امروز که تهران چند دهه‌ی پیش که هنوز نامردی وصله‌ی جدانشدنی این شهر نبود. این روزها که سید جلیل هست و بردیا و تارا، این روزها که اعظم روزهای آخر عمرش رو توی آسایشگاه می‌گذرونه، شاید من راحت‌تر تحمل می‌کنم ریزگردهای این شهر رو.

داستان‌نویس که باشی شاید تونستی شهر رو چنان بسازی که راحت‌تر نفس بکشی. راحت‌تر قبول کنی حضور این آدم‌ها رو. تازه با سید جلیل رفیق شدم. فعلاً برای دل خودم می‌نویسم ولی شاید روزی اونقدر خودخواه شدم که سیدجلیل را زنده کردم. حی و حاضر توی این ناکجاآباد به دنبالِ اعظم و بردیا و تارا. کسی چه میدونه شاید روزی اونقدر بی‌وجدان شدم که حاضر شدم سید جلیل رو هم وارد این شهر و بدبختی‌هاش کنم.

سید! این شهر، مَحرم و نامحرم سَرش نمیشه. سیبیل مرد دیگه نه حرمتی داره و نه اعتباری. لقمه‌های نونش آلوده شده به سُرب و نیترات. غفلت کنی می‌زنند. زمونه‌ی شما تو روت وامیستادن و مردونه می‌زدن، حالا نامردها از پشت می‌زنند. سید! شهر بزرگ شده. گل و گشاد شده. تو دیگه نمی‌شناسیش. نه شهرُ، نه آدمهاشُ، و نه قانون و مقرراتشُ. سید! من که نیستم، وقتی داری شهر رو بالا و پایین می‌کنی حواست به اتوبوس‌های خط ویزه باشه. به هوای آب انار محمد، یهویی لواشک نشی کفِ خیابون‌های تهران.

سید! هنوز اونقدر نامرد نشدم که بندازمت وسط این جماعت لای چک و سفته و تراول‌های رنگی ولی آدم‌ها عوض میشن. شاید من‌هم شدم یکی از همین نامردهای عوضی و تو شدی ساکن یکی از همین خونه‌های قوطی کبریتی که دیگه نه حوضی داره و نه باغچه و نه صفایی. اگه قصه‌مون این شد که تو رو ارواح آقات، سید من رو ببخش.

بهشـت زهــرا

بهشت زهرادو سه روزه سَر و کارم افتاده به بهشت زهرا. نه بابا نترسید. چیز مهمی نیست. خیره، انشالله!

دیروز از صبح ناشتا، سایتش رو بالا و پایین کردم. چند تا سوالِ میّتی و شبه‌فقهی داشتم. روی اینترنت سـِرچ کردم ولی جواب بابِ دلم رو پیدا نکردم. زنگ زدم روابط ‌عمومی سازمانِ بهشت زهرا. آقایی اون پشت، حتماً نشسته بود و بعد از اولین زنگ، تلفن رو برداشت. سوالم رو پرسیدم. خوشرو بود و جواب داد.

کیف کردم. گفتم، آقا دَمت گرم. همین‌ها می‌تونه هنوز انگیزه باشه برای موندن توی این طویله! آقاهه بلندتر از قبل گفت: جانم؟! گفتم: خداحافظ. سوالم چیز رُند و سَرراستی نبود که هر کسی بدونه ولی مشخص بود که آقای اپراتور می‌دونه و جواب میده. همین‌جوری دیمی و برای سنگ قلاب کردنم یه چیزی نگفت.

سایتش خوب نیست. به‌نظرم شلوغه و می‌تونه خیلی بهتر از این باشه. قطعاً کار سختیه ولی ایکاش مسئولان بهشت زهرا این امکان رو هم روی سایت می‌ذاشتند تا مثل قبرستون پرلاشز فرانسه می‌شد توی بهشت زهرا هم سیروسلوک کرد. از یه در اومد تو و رفت بالای سر هر قطعه و ردیف و هر سنگ قبری اشکی ریخت. فاتحه‌ی خوند و شاید حتی شمعی روشن کرد! حالا که دیگه Credit card های وطنی هم هست.

قبرستان پرلاشز فرانسهبهرحال اونهایی که اونجا توی سرما و گرما خوابیدن عزیزانِ ما هستند. نه فقط ایرانی‌های خارج از وطن، حتی ماهایی که ساکنِ تهران هم هستیم یه وقت‌هایی دل‌مون چنان تنگِ عزیزی میشه که انگاری اگه تا نیم ساعت دیگه سر مزارش نباشیم غم داغون‌مون می‌کنه ولی راه دور و ترافیک و هزارویک درد و بلای دیگه‌ی زندگی صنعتی، مانع از این میشه که بتونیم بریم و بشنیم بالای مزارش.

حالا من این پیشنهاد رو دادم. یه موقع دیدی به‌گوش مسئولی رسید و تلنگری خورد بهش و اجرایی شد و اونوقت دعاش رسید به من و همین باعث شد این کیوانِ گناهکار و سیه‌سیما، فردای قیامت خُـلد آشیان و جنت مکان بشه!

شاید بد نباشه بدونید فکر تاسیس این مکان برای این‌که قبرستون‌های تهران رو متمرکز کنند مربوط میشه به سال 1345. ظاهراً تا مدت‌ها کسی جنازه‌ی رو توی بهشت زهرا دفن نمی‌کنه تا این‌که در سال 1349 اولين متوفی مرحوم محمدتقی خيال رو در قطعه‌ی 1 رديف 1 شماره‌ی 1 دفن می‌کنند. همه چیز مرحوم میشه NO.1  و آقای خیال كه از خانواده‌ی ارتشی و بانفوذی بوده میشه اولین دفن شده‌ی بهشت زهرا.

امروز توی قسمت «جستجو متوفی» اسم دو سه تا از عزیزانی که سال‌ها قبل فوت شده بودند رو نوشتم. بودند. زُل زدم به مانیتور. نمی‌دونم منتظر چی بودم. شاید خودشون. شاید عکس‌شون. حس عجیبی بود وقتی اسم‌‌شون رو توی اون لیست دیدم. من که یادم نیست قطعه و ردیف‌شون رو ولی یه سری عدد بهم داد که اگه عددها رو تنگ هم بذارم حتماً می‌رسم به خونه‌ها‌شون. با ترس، اسم و فامیل خودم رو زدم. هنوز خالی بود.

...

اسبهای ساری!گیریم اسب‌های نجیب و به میخ کشیده‌ی میدان امام شهر ساری را جمع کردید، با چهار پاهای بی‌نام و نشان و یابوهای آزاد و ولو شده‌یی که سال‌هاست در اجتماع و زندگی ما مردم بیگناه، یورتمه می‌روند چه می‌کنید؟!

پی‌نوشت: دلیل جمع‌آوری مجسمه‌های شهر ساری

کتاب و دیگر هیچ!

 اینجور نبوده که من فقط نمایشگاه برم و مثل خیلی‌ها حمالِ کتاب بوده باشم بلکه برای اثباتِ این‌که آدم‌حسابی‌تر از این حرف‌هام باید بگم تا الان که هنوز یکماه از پایان نمایشگاه نگذشته، نیمی از کتابها رو خوندم و متاسفانه چیز دندون‌گیری هم توشون نبوده.

میراث استرمیراث اِستر رمان خوب و خوشخوانی است. راوی زنی است که بعد از بیست سال قراره مردی رو ببینه که روزی عشقش بوده. لائوس بعد از سالها به خونه‌ی برمی‌گرده که 20 سال قبل تونسته همه‌ی اهالی منزل رو با چرب‌زبونی سحر و جادو کنه. عاشق دختر خونواده بوده ولی با اون یکی دختر ازدواج می‌کنه! و حالا بعد از  این همه سال دوباره برگشته تا بتونه انگشتر و خونه و  ...

شاندور مارای نویسنده‌ی مجاری با مهارت نشون داده که یه مرد چقدر می‌تونه مَنفور و عوضی و بدذات باشه و شاید بَد نباشه شما خانم‌های ایرانی این کتاب رو بخونید تا ببنید این مردان مفلوکِ ایرانی که همه‌تون هم همیشه بهشون شک دارید، در مقایل لائوس چه موجودات نازنین و صادق و درستکاری هستند!

میراث استر / شاندور مارای / ترجمه‌ی فریبا صالحی / نشر مرکز / 140 صفحه / 3300 تومن

درختم دلشوره دارددرختم دلشوره دارد داستانِ تنهایی آدم‌هاست. داستان زنی امروزی مثل خیلی از همین زنهایی که هر روز توی ایستگاه اتوبوس، دانشگاه و یا محل کار می‌بینیم. اصلاً چرا راه دور بریم؟! شاید قصه‌ی خواهر و مادر من و تو باشه. یعنی مال من که نه، بلکه خواهر مادر تو باشه! کسی که همسری داره، بچه‌ی داره، خونه و زندگی داره ولی درد داره، رازی داره نگفتنی.

درختم دلشوره دارد داستان ساده‌ داره. رمانی است روون که وقتی شروع به خوندن می‌کنی به‌راحتی تا آخرش بدون هیچ فراز و نشیب و سختی می‌خونی و خب شاید شش ماهه دیگه فقط اسم کتاب توی ذهنت باشه و هیچ چیزی از داستان و شخصیت‌هاش یادت نیاد.

درختم دلشوره دارد / فریده خرمی / انتشارات هیلا / 128 صفحه / 2500 تومن

ارمیا / رضا امیرخانیرضا امیرخانی هم مثل تمام نویسنده‌ها موافق و مخالفانی داره. من قلم امیرخانی رو دوست دارم و هربار هم که از کتاب‌هاش نوشتم یه سری از دوستانی یه کمی بدوبیراه بهم گفتند که من اونها رو واگذار کردم به پل صراط و خدایی که اون بالا نشسته! و اینبار سراغ ارمیا رفتم. کتابی که سال‌ها پیش امیرخانی نوشت و جزء کارهای اولیه‌‌ی این نویسنده است. خب شاید وقتی سن و سال نویسنده رو موقع نوشتن حدس بزنیم دیگه توقع زیادی از ارمیا نداشته باشیم.

ارمیا رو دوست نداشتم. کتابی که دو شقه شده. دو تکه‌ی کاملاً از هم جدا. قسمت اول که روزهای پایانی جنگ و برگشتِ ارمیا به شهر رو نشون میده برام قابل قبول بود و قسمت دوم بد بود و آخرهای داستان هم که به‌شدت شعاری.

ارمیا بی‌وتن رو خیلی بیشتر دوست داشتم. ارمیایی که سال‌ها از تموم شدن جنگ گذشته و حالا پخته شده و شهر و آدم‌ها و قواعد اجتماعی رو شناخته و حتی پا میذاره به ینگه دنیا ولی شخصیتِ ارمیای دانشجوی جبهه‌برو رو توی کتابی با همین اسم، دوست نداشتم.

ارمیا / رضا امیرخانی / انتشارات سوره مهر / 224 صفحه / 3300 تومن

عادت ندارم کتاب‌های خیلی بد و افتضاحی رو که می‌خونم ازشون چیزی بنویسم ولی ننوشتن از بعضی کتابها خیانت است به فرهنگ و هنر این مرز و بوم!

بلقیس سلیمانی اینبار با پسری که مرا دوست داشت شاهکاری خلق کرده است در ادبیاتِ نه فقط ایران بلکه دنیا. شاید نوبل ادبی امسالِ دنیا مختص این کتاب و این نویسنده شود!

پسری که مرا دوست داشت / بلقیس سلیمانی / انتشارات ققنوس / ۱۰۴ صفحه / ۲۰۰۰ تومن

خدایا بفرما خرما

زنی میمیرد. همین حوالی. دور نیست. چسبیده به این شهر. چسبیده به دلِ سیاه ما آدم‍‌ها. آدم‌ها؟ ما؟! ما آدم‌ها؟! چسبیده به تاریخ پُرابهت و این مرز پُرگهر. از اهالی همین شهر بود. مال همین آبادی. شاید ساکن کوچه باغی بود که هنوز هم وقتی دیوار کاه‌گلی‌ش خیس میشه از نَم بارون، عاشقی جوونه میزنه. دفن می‌شه کنار قبر پدری که وقتی برای مراسم چهلم، سنگِ سیاهی فرش می‌کنه مزارشون رو، شاید روز تولدشون سال‌ها از هم فاصله داشته باشه ولی روز مرگ‌شون هر دو چسبیده به هم، نفس‌به‌نفس، نفس می‌کشند. کنار هم. تا روز قیامت. خدایا بفرما خرما.

عصر جمعه است و من خسته شدم از این همه عصرهای جمعه. نه من، که ما خسته شدیم از این عصرهای جمعه که لامصب دست از سرمون برنمی‌داره خفه‌خونی که انگاری ماهیتِ این عصرهای جمعه است که عینهو پنجه‌های عزرائیل گلو‌مون رو می‌گیره و فشار میده. خسته شدیم از این همه مرگ. از این همه درد. از این همه غبار توی شهر و روابط و دلِ سیاه آدم‌ها. خسته شدیم که مگه چقدر باید برای این دو روزه زندگی بدویم و بجنگیم. خسته شدیم از این همه عصرهای جمعه که حالا دیگه نه یکی، که هفت تا عصر جمعه داریم یکی از یکی پاییزی‌تر. هر روز این شهر، شب هفتم اموات و اسیران خاک است. لال از دنیا نری، بلند صلوات بفرست.

حوض‌ رو تبدیل به خلیج می‌کنیم

شال و کلاه کرده‌ایم. من که نه. احتمالاً خیلی از دوستان راهی‌ایند. شمال و جنوب. کیش و مشهد. اصفهان. بشماریم؟ می‌شماریم. پنج‌شنبه. جمعه. شنبه و یک‌شنبه. چهار روز. کم نیست که حتی یک روزش هم غنیمتی است.

خیلی‌ها مسافرت میرن و ما هنوز دو دستی یقه‌ی این شهر وامونده رو چسبیدیم. دو دستی، چون فقط همین دو دست رو داریم که اگر بیشتر بود حتماً چند دستی شده بود. نامردها وقتی هم که میرن کلید هیچ خونه‌ی رو به من و تو و هیچ مایی نمیدن که اصلاً انگار یادشون رفته تموم قول و قرارها رو. تموم گذشته‌ی نکبتِ خودشون رو. هرچند، حالا برفرض هم کلیدی داشتیم. چه خاکی می‌ریختیم بَر فرق سَرمون و کدوم گلدونِ بی‌گلی رو آب می‌دادیم؟ گذشت اون روزها که صاحبخونه‌های این شهر آکواریوم داشتن و ظرفِ یک هفته ماهی دو سانتی‌شون رو تبدیل به کوسه می‌کردیم از بَس که وقت و بی‌وقت اونجا بودیم و از سَر خوشی یا دلسوزی به ماهی مادر مُرده غذا می‌دادیم. که اگه اون روزها کمی به فکر آینده و امروزمون بودیم، عقل سلیم حکم می‌کرد که بی‌زینس پرورش ماهی راه بندازیم.

اگر هنوز کلیدی بود و گلدونی و آکواریوم و مهمتر از همه سرسوزن دلخوشی، شاید هنوز هم توانایی تبدیل ماهی به کوسه، فقط ظرف سه روز وجود داشت. کون‌مون گشاد بود وگرنه همون موقع هم می‌تونستیم آگهی بدیم به روزنامه‌ی همشهری. با این عنوان: کلید خانه‌تان رو به ما بدهید، حوض‌ رو تبدیل به خلیج می‌کنیم.

هرچند شاید باید می‌نوشتیم خلیج فارس. آره حالا که قراره پول بدیم اصلاً گور پدر مال دنیا، می‌نویسیم خلیج همیشگی فارس. ما که مادرمون سرویس شد از پس فرم و پتیشین امضاء کردیم و از همین کس کللک‌بازیها درآوردیم تا خلیج رو بچسبونیم به فارس، پس پول این دو تا لغت رو هم می‌دیم تا شاید موندگار شدیم در تاریخ این سرزمین. خدا رو چه دیدی، شاید صد سال، دویست سال دیگه تندیسی ساختن ازمون بغل رئیس علی دلواری که تفنگ در دست، رو به کشورهای جنوب سال‌ها یک وری ایستادیم و در حالی‌که شن و ماسه تُخم چشم‌مون رو پُر کرده و تموم بالا و پایین تنه‌مون زنگ زده و لای پامون عرقسوز شده، فریاد می‌زنیم جاکش‌ها اگه تخم دارید چپ نگاه کنید به خلیج فارس که مادرتون رو فلان!

تاریخ همیشه دروغ می‌گوید! صد سال دیگه کسی نیست که شهادت بده حس وطن‌دوستانه من و تو و ما بود که این‌جور تخمی‌تخمی جاودانه شدیم یا از بهر بلند شدن دودول معظم به‌فکر پرورش ماهی و دادن آگهی در روزنامه‌ی وقت که همشهری نام داشت و بابت هر واژه‌ی اضافه دو هزار تومن می‌گرفت چنین بلندآوازه‌ شدیم و تقی به توقی خورد و خری جفتکی زد و ما هم شدیم جاودانه‌ی تاریخ. ما هم شدیم شهیدِ در راه وطن. ما هم شدیم میهن پرست. 

اصلاً کسی چه می‌دونه، شاید همین امیرکبیر رفته بود کاشان تا هولی دهد!    

شـن

شن / کتایون حسین زادهتوی این گرمای خرداد ماه تهران، هندوانه گذاشتین زیر بغل من این هوا و حالا من‌هم جوگیر شدم و بخاطر بالا موندن پرچم هنری این مرز و بوم هر روز به مراکز فرهنگی سر می‌زنم تا بتونم شاید چند نفری رو تشویق کنم که اگه قراره پولی خرج کنند، حتماً توی مسیر علم و ادب و هنر خرج کنند که انصافاً خیلی جای کار هم داره.

این روزها کار بسیار خوبی توی سالن سایه‌ی تئاتر شهر در حال اجراست که توصیه میشه دیدنش، البته اگر تئاتر ببین نسبتاً حرفه‌ی هستید. «شن» کاری از خانم کتایون حسین‌زاده با بازی الهام پاوه‌نژاد و پریزاد سیف. بازی و اجرای خوب، دکوری عالی و موسیقی عالی‌تر.

«شن» داستان تنهایی و بلاتکلیفی و لنگ در هوایی ما آدم‌هاست. داستانی مُدرن در فضایی غیررئال که انگاری پایه‌گذاری شده روی زندگی واقعی تک تک ما آدم‌ها. داستانی از همون اول «باز» که تو لحظه به لحظه می‌تونی خودت رو توی موقعیت‌های مختلف تصور کنی چون ‌که تنهایی ما آدمها تمومی نداره. پایانی نداره.

«شن» داستان ما آدم‌هاست که شاید باید هر روز نفرین کنیم اون نخستین آدم رو که قطعاً دونه‌ی گندم و سیب قرمز، هر چقدر هم که خوشمزه و شیرین بوده باشه ارزش نداشت که بخوره و این همه آدم رو توی این دنیا سرگردون کنه که ایکاش کاردِ تیز می‌خورد به اون شکمش! و ماها رو این‌جوری آلاخون وآلاخون ِ این دنیا و سرزمین لَم‌یزرع نمی‌کرد.

«شن» داستان ما آدم‌هایی است که قراره مبارزه کنیم با هستی. قراره گوشه‌ی عُزلت رو انتخاب کنیم. قراره بواسطه‌ی زشتی و خیانت بریم و تنها بشنیم کنج خونه، در رو روی خودمون ببنیدم غافل از اینکه هستی ما رو هم با خودش می‌بره. یعنی خدا شاهده، این‌هایی که میگم اصلاً پـُز و چسی روشنفکری نیست، باید الاغ باشی که تیک تاک زمان رو بشنوی و نفهمی که لحظه لحظه‌ی این زندگی ارزش داره و تو ازش غافلی. باید کور باشی از هر دو چشم و کر تا متوجه نشی که حتی شن‌های ساکن هم این اجازه رو نمیدن که من و تو با گردش این دنیا نچرخیم، نگردیم، تغییر نکنیم.

شن / با بازی الهام پاوه‌نژاد و پریزاد سیف«شن» داستان زندانی است که این روزها من و تو و ما برای خودمون ساختیم. داستانی مایی که فرار می‌کنیم از رودرو شدن با مشکلات.

دو زن خودشون رو محبوس کردند توی اطاقی که کم نداره از خونه‌ی خانم هاویشان! یکی در موضع بالاتر رهبری این تیم دو نفره رو به عهده گرفته و دومی که عاصی‌تره دل به پنجره‌ی خوش کرده تا شاید خودش رو آزاد کنه و هوایی بخوره و وقتی بازش می‌کنه نه فقط خودش که توی تماشاچی هم تمام امیدت به یاس تبدیل میشه. توی شن نمی‌تونی نفس بکشی. همون‌جوری که توی دنیای واقعی امروز هم خیلی وقت‌ها سخت میشه نفس کشیدنت.

قطعاً اجرای «شن» کار سختی بوده. کاری توی فضایی محدود که بازیگران باید تمام حس‌ها و خصلت‌های درونی و بیرونی‌شون رو نشون بدن حتی موقعی که تا گردن دفن شدند زیر شن و تو هیچی نمی‌بینی جز سَر و دو چشم. «شن» کار خاصی است که فکر کنم هر هنرپیشه‌ی شاید این شانس رو نداشته باشه چنین کاری بهش پیشنهاد بشه تا تمام مهارت‌های خودش رو توی این محدوده‌ی محدود به نمایش بگذاره.

«شن» رو دوست داشتم و بازی الهام پاوه‌نژاد رو بخاطر نوع کارکتری که توی نمایش داشت بیشتر، و اگر راهی باشه که کسی بتونه سلام من رو به کارگردان برسونه و موسیقی‌ اینکار رو به من، قطعاً حالا حالاها دعاش می‌کنم!

23 کیلو یعنی 50 پوند

اگه مونده بودم امسال شده بود پنجمین سال. 2006 بود که همه‌ی زندگی رو کردم دو تا چمدون 23 کیلویی. از همون اول هم مشکل داشتم با این 23 که بدجوری بلاتکلیف و نصفه‌نیمه بود. نه ظرفیتِ بُردن و تحمل ِ اون همه باروبندیل و خاطره رو داشت و نه عددِ رُندی بود که یه جورایی وصلش کنم به یه جایی از زندگی خودم و دیگران. سِنی. خاطره‌ی. بعداً فهمیدم وقتی قرار شد اسباب و اثاثیه‌ی یه عمر زندگی رو با خودت ببری، باید از همون اول یاد بگیری که خودت رو با ترازوی کشور جدید وزن کنی. 23 کیلو یعنی 50 پوند.

اگه مونده بودم، همین روزها، یا چند ماه پَس و پیش می‌تونستم فرم‌های اداره‌ی مهاجرت رو پُر کنم و تا چند وقت دیگه، توی شهرداری یا یه سالن بزرگ اجتماعات همراه با عده‌ی سیاه و سفید و زرد و سرخ، دست‌هامون را بلند کنیم و قسم بخوریم به چیزی که شاید اصلاً بهش اعتقاد نداریم و اونوقت ملیّت و مهمتر از همه پاسپورت شاید پُراعتبارترین کشور دنیا رو داشته باشیم.

اگه مونده بودم، با شرایطی که توی آمریکا فراهم بود، با دوست و رفیق‌های خیلی خوبی که داشتم، با سَر سوزن ذوق و سواد و شاید اعتبار و مدرک و بخصوص زرنگی که خاص همه‌ی ایرانی‌های روی زمین هست، قطعاً توی این پنج سال یه چیزی شده بودم. شک نداشتم که بعدِ این همه سال، الان توی مک‌دونالد سیب‌زمینی سرخ کرده نمی‌دادم دستِ خلق‌الله. یعنی نرفته بودم که مثل خیلی‌ها طفیلی و با حداقل استاندارد زندگی رو بگذرونم و فقط خوشحال از این باشم که توی آمریکا زندگی می‌کنم ولی ... من نموندم و به ایران برگشتم. یه مدتی اینجا بودم ولی مُردّد. پس دوباره شال و کلاه کردم و به آمریکا برگشتم. (دوستان و خواننده‌های قدیمی‌تر این وبلاگ در جریان رفتن و برگشتن‌ها هستند)

یه جایی از این رفتن و برگشتن‌ها، توی زمین و آسمون فهمیدم که بدون شک (و البته از دیدِ من) آمریکا بهترین جای دنیاست برای مهاجرت ولی نه برای من. اونجا جایی نیست که دوستش داشته باشم. نه آمریکا رو که بعداً که چند تا کشور از جاهای مختلف دنیا رو دیدم به این نتیجه رسیدم که من اصولاً سبکِِ زندگی خارج از ایران رو دوست ندارم. اونوری‌ها بهش میگن Lifestyle. فرقی نداره کشوری اون سر دنیا و کنار اقیانوس آرام یا آتلانتیک باشه یا همین دُبی زپرتی بیخ گوش خودمون. وقتی این واقعیت رو فهمیدم از اونجا به بعد دیگه به خودم دروغ نگفتم. با خودم صادق شدم. از اونجا به بعد واسه خودم زیر و رو نکشیدم و نگفتم، کیوان بمون شرایط عوض میشه که خوب می‌دونستم برای من شرایط بدتر میشه که ذره‌ی بهتر نمیشه. پس دیگه از همون موقع مقایسه نکردم. ترازو نذاشتم که نگاه‌م به بالا و پایین رفتن شاهینش باشه و ببینه توی هر موقعیت اگه کجا بودم بهتر بود. وقتی ایران بودم، خوبی‌های آمریکا رو ندیدم و وقتی آمریکا باشم ساعتم رو به افق تهران تنظیم کنم. وقتی قرار شد بمونم پی همه چی ایران رو به تنم مالیدم.

من برگشتم. زیاد هزینه دادم. مالی. شغلی. اجتماعی. اعتباری و مهمتر از هر چیز هزینه‌ی گزافِ روحی. رفتن سخته، خیلی سخت ولی امان از وقتی که قرار باشه برگردی. نه اینکه بخوام کار خودم رو توجیه و یا از خودم تعریف کنم که اگه روال زندگیم مُبتنی بر حرف مردم بود، من الان اینجا نبودم ولی برخلاف اون چیزی که دیگران میگن: «خب اگه غربت بَده، اگه سخته، چرا برنمی‌گرده» باید بگم تجربه‌ی من بهم فهموند که خیلی‌ها دیر و زود می‌فهمند که زندگی خارج از ایران هم همچین آش دهن‌سوزی نیست ولی حالا دیگه برگشتن به راحتی رفتن نیست! چون اونجا ریشه دادی، درگیر سیستم شدی، بچه‌دار شدی، درس‌ها و قسط‌هات مونده، به خوبی و راحتی‌هاش عادت کردی، استانداردهای زندگی‌ت بالا رفته و ...

این نوشته فرمول و استانداردی نیست برای مهاجرت. قطعاً به درد هیچ کسی هم نمی‌خوره. هیچ کس. خودِ من کم ننوشتم از محاسن و نقاطِ مثبت مهاجرت که هنوز هم بهش معتقدم. مهاجرت آدم رو بزرگ می‌کنه. باتجربه و کارکشته میکنه و حتی اگه به زندگی نگاه معنوی هم داشته باشی توی مهاجرت متعالی‌تر از وقتی میشی که توی خونه‌ی خودت جانمازت رو دراز می‌کنی رو به قبله. بنابراین این نوشته صرفاً گذر کوتاهی است به تصمیمی که گرفتم و جواب به سوال بعضی از دوستانِ حقیقی و مجازی که این روزها زیاد ازم می‌پرسند «کیوان از اینکه تصمیم گرفتی به ایران برگردی ناراحت نیستی؟!»

توی این 5 سال شرایط ایران رو از هر زاویه‌ی که بهش نگاه کنیم، بدتر شده. خیلی از دوستانِ من رفتن و خیلی‌هاشون هم دارن چمدون‌هاشون رو پُر می‌کنند. من کارمندِ دون پایه‌ی یه شرکت هستم که با توجه به فشارهای اقتصادی و تعدیل نیرو، اصلاً معلوم نیست چند ماه دیگه کاری داشته باشم یا نه. حال و روز کارمند جماعت و نوع زندگی و حقوقش هم که دیگه اَظهر من الشمس است. ولی رفتن به آمریکا برای من به راحتی آب خوردنه. البته دروغ گفتم! آب خوردن که نه ولی فقط باید یه بلیطِ هواپیما بخرم. پس همین امروز عصر، بعدِ کارم هم می‌تونم برم و دیگه برنگردم. همه‌ی اینها رو نوشتم که بدونید اگه ایران هستم بخاطر بی‌چادری نیست. از سر ناچاری نیست. می‌تونم برم و نمیرم.

بارها و بارها، خیلی بیشتر از اونی که دوستان بذارنم سینه‌کش دیوار و من رو گلوله‌بارون کنند و از اینکه برگشتم و اینجا زندگی می‌کنم مواخذه و بازخواست بشم، خودم به رفتن و موندن در جایی غیر از ایران فکر کردم. اینجوری نبوده که شکمی تصمیم گرفته باشم. بهرحال، حالا بعد از 5 سال می‌خوام از تصمیمی که گرفتم بنویسم. همه‌ی این مدت، بارها به این فکر کردم که اگه زمان دوباره برمی‌گشت به همون سال چیکار می‌کردم. صادقانه میگم که همیشه به یک جواب رسیدم. بدون شک به ایران برمی‌گشتم.

هر کسی برای رفتن و یا موندن پارامترهایی داره که خیلی شخصی هستش بنابراین نه تصمیم دارم دوستانی که خارج از ایران هستند رو نقد کنم که مال این حرفها نیستم و نه اینکه خللی وارد کنم توی تصمیم دوستانی که دارن میرن که ما فقط می‌تونیم از زیر آینه و قرآن ردشون کنیم و آبی بریزیم پشت سرشون و دعایی بخونیم برای موفقیت‌شون. بحث رفتن و موندن و مهاجرت عمری به دارازی تاریخ این سرزمین داشته و خواهد داشت، بنابراین این چهار خط نوشته نمی‌تونه مسیر مهاجرت بشریت رو تغییر بده!

فقط خواستم بگم، الان که اینجا هستم، سَر سوزنی نه از مهاجرت کردنم پشیمون‌ام و نه از برگشتن.

جــُرم

جرم / پولاد کیمیایی و حامد بهدادمسعود کیمیایی مقصر نیست که شاید اون صادق‌ترین کارگردانی باشه که تکلیفش رو با خودش و سینمای ایران معلوم کرده، اتفاقاً خوبیه فیلم‌های کیمیایی اینه که فیلم‌هاش امضاء داره. مال خودِ خودشه و شخص دیگه‌ی نمیتونه فیلم با این سَبک و سیاق بسازه پس بدون شک مقصر ما هستیم که به امید دیدنِ شاهکار جدید استاد، سی ساله راهی سینما میشیم و سی ساله وقتی از سینما بیرون می‌آییم مثل همه‌ی فیلم‌هایی این سه دهه‌ی اخیر مسعود خان کیمیایی غر می‌زنیم و به خودمون فحش می‌دیم که محاله فیلم بعدیش رو ببنیم. ولی دو سال می‌گذره و کیمیایی دوباره فیلم می‌سازه و یکی مثل من که هنوز هم (متاسفانه) دوست داره سینمای استاد رو و فکر می‌کنه شاید دوباره قیصر دیگه‌ی خلق بشه و یا قدرتِ گوزنها توی تاریکی سینما جوون بگیره و گوله بخوره، راهی سینما میشه و وقتی بیرون میاد غر میزنه و ... این قصه سالهاست که بین کیمیایی و علاقمندان به سینما تکرار میشه!

جرم / پولاد کیمیاییکیمیایی اونقدر بزرگ و ارزشمند هست که من به خودم فقط این اجازه رو میدم که بنویسم جُرم فیلم خیلی بدی است. فیلمی که عنوانِ بهترین فیلم سال گذشته جشنواره رو یدک می‌کشه، با این انتخاب بدون شک هم فیلم، هم جشنواره و هم همه‌ی داوران جشنواره رو زیر سوال می‌بره که هنوز سینمای ایران اینقدر بد نشده که جُرم‌ش بهترین فیلم سال‌ش بشه.

استاد کیمیایی! که اگه دوست نداشتی فیلم‌هاش رو، حداقل می‌تونستی توی سالن سینما چشم‌هات رو ببندی و فقط مونولوگ و دیالوگ‌های فوق‌العاده خوب شخصیت‌های داستانش رو گوش کنی و لذت ببری ازش، در جرم سوتی‌های داده به‌قول زبون امروز جامعه، در حد لالیگا. در حد تیم ملی. داستانی که قبل از انقلاب می‌گذره، وسط خیابون مزدا و پراید می‌بینی! یکی مثل هادی رفیق موتورسوار من کنار دستت باشه و متخصص و راکب موتور باشه، برات موتور کاوزاکی اتوماتِ محصول همین یکی دو ساله اخیر رو می‌بینه و کشف می‌کنه. پولاد وارد فضایی میشه و دوربین نمای پاساژی رو نشون میده پُر از کولر گازی، نه یکی، نه دو تا، نه ده تا، بلکه سی چهل تا چسبیده به دیوار!

استاد کیمیایی، حالا موتور کاوازاکی اتومات به کنار ولی آخه پراید و کولر گازی رو چه جوری باور کنیم؟ یعنی چون آمبولانس ساختی با اون ریخت و شمایل قدیمی و فیلم رو سیاه و سفید کردی و کروات رو بستی بیخ گلوی دربون و رئیس و قاسم و نعمت و همه و همه‌ی شخصیت‌ها، فیلم رفت و چسبید به سال دو هزار و پونصد و فلان شاهنشاهی؟!

مطابق تمام فیلم‌های استاد، اینبار هم رفیق، ناموس، خون و چاقو ارکان اصلی داستان‌اند ولی چه داستانی؟! ما که اونقدر بزرگ نبودیم ولی با تموم بچه‌گی یه چیزهایی یادمون هست از اون دوران منحوس! که بدونیم نه لباس‌ها اونی بود که توی تن و بدن شخصیت‌های داستان بود و نه لحن و زبان همونی که ورد زبون آدم‌های دهه‌ی پنجاه باشه.

جرم / مسعود کیمیاییاستفاده از سیامک انصاری، جمشید مشایخی و ... فقط در حد دو دقیقه یعنی چی؟ فوکوس روی لعیا زنگنه و بزرگ کردنش توی یک صحنه فقط برای فروش یک اسحله که می‌تونست بدون این بزرگ کردن شخصیت و استفاده از هنرپیشه‌ی عادی سینما هم صورت بگیره، انتظار من بیننده رو بالا نمی‌بره تا آخر داستان دنبال زنگنه و نقشش توی داستان بگردم؟!

کیمیایی باز هم فیلم می‌سازه. توی داستانش چه قبل و چه بعد از انقلاب باشه باز هم یه سری چیزهای کلیشه‌ی و تکراری وجود خواهد داشت. دوباره از لوطی‌گری و داش‌مشتی‌گری و چاقوکشی برامون قصه خواهد گفت. ارکان اصلی فیلم بعدی از همین الان مشخص هستند خون، چاقو، دشنه، زن لَچک به‌سر و ... کیمیایی باز هم فیلم می‌سازه و ما باز هم بهش می‌گیم استاد. باز هم سینما می‌ریم و فیلم استاد رو می‌بینیم. باز هم غر می‌زنیم ولی ایکاش استاد بعد از قیصر پشت هیچ دوربینی نمی‌ایستاد.

 

روز بی‌مادر

قبل‌تر از این گفته بودم به «روز زن» اعتقادی ندارم که اصلاً به هیچ روزی که به عددهای تقویم آویزون شده باشه و بخواد از روزشمارهای کاغذی اعتبار بگیره اعتقاد ندارم که برای من روز فقط «روز مادر» است و بَس. تقویم رو که ورق می‌زنیم می‌بینیم هر روز رو به گروه، شغل و صنفی اختصاص دادیم ولی دریغ از الکترونی مهر و محبت و اعتقاد به این گروه که انگاری همین که یک روز از سال رو اختصاص دادیم به مهندس و پرستار و پُست و نفت و الاماشالله، دیگه هیچ دینی به گردن‌مون نیست.

روز مادردیروز پریروز با توپ پُر اومدم تا بنویسم از روز مادر و جایگاه متعالی‌ش و ظلمی که در طول تاریخ بهش شده که انصافاً تافته‌ی جدا بافته‌ی خلقته این مادر که یاد «روز پدر» افتادم که چند سالی هم است زیاد تبلیغ میشه از رادیو و تلویزیون و کم‌کم داره جا میوفته توی جامعه و فرهنگ ما.

راستش توی تمام این چند سال که «روز پدر» بود و «پدر» نبود، بغضی دو دستی بیخ گلوم رو گرفت و فشار ‌داد. بغضی که هر سال کم که نشد هیچ، بیشتر هم شد. بغض وقتی میاد سن و سال نمی‌شناسه. بغض وقتی میاد تاریخ تولد و عددهای شناسنامه براش بی‌معنا میشه. بغض وقتی میاد، «خاک سرد می‌کنه» رو چنان بی‌معنا می‌کنه که تو خودت مبهوت می‌مونه از این حس لعنتی که با رفتن بعضی عزیزان دیگه محاله ازت دور بشه. حسی از غم و دوری و تنهایی که چمباتمه می‌زنه از نبودن بعضی آدم‌ها توی وجودت. بغض وقتی میاد پیر میشی. مچاله میشی.

دست به کیبورد شدم تا بنویسم از روز فرخنده‌ی «مادر» که یاد بی‌پدری خودم افتادم. بعضی دردها فراموش که نمیشه هیچ، جزء‌یی از وجودت میشه. امسال از روز مادر به احترام همه‌‌ی اون عزیزانی که سالهای بی‌مادری رو می‌گذرونند ننوشتم که دردی داره غیرقابل توصیف وقتی که این «بی» می‌شینه پای بعضی چیزها و بعضی آدم‌ها.

اگر هنوز پدر و مادری هستند قدر بدونید حضور این عزیزان رو در زندگی. اگر هر دو رو دارید، مطمئن باشید که نباید دنبال خوشبختی بگردید. اگر فقط یکی‌شون مونده که مهر و محبت‌تون رو بیشتر بکنید و اگر بارها شمردید و هر دفعه سه تا بودن شک نکنید یه جای کار ایراد داره و یکی از اونها زیر و رو کشیده!

خـوابگرد

روزهای ترسناکی است. انگاری تموم خوابهای بی‌سرانجام قراره در دنیای واقعی تعبیر بشه. خودمون که هنوز غریبه‌ایم با کوچه و خیابون و تموم محله‌‌های این ناکجاآبادِ زمینی، باید میزبان بدنیا اومدن بچه‌ها‌ی نارس باشیم. بعد هر خواب، مردها میمیرن و زن‌های تنها حتی منتظر رسیدن ِ فصل سرد زمستون هم نمی‌موند. با اولین قار کلاغ نیست میشن. بدون رسیدن فصل خزون، شاید کوچ می‌کنند. شهر پُر و خالی میشه. ترس سر هر چهارراه، تکیه میده به دیوار نمدار گِلی و دستش را دراز می‌کنه جلوی هر عابری که با خوش‌شانسی از چراغ‌ چشمک‌زن گذشته.  

روزهای ترسناکی است. روزهایی که انگار فقط تمام کابوس‌ها‌مون تعبیر میشه. تموم بختک‌هایی که شب‌ها، شـَبح‌وار حمله می‌کنه به رویاهامون با سپیده‌ی روز جون می‌گیره. داغ میشه. نـَفس می‌کشه. راه می‌افته توی این شهر و منتظر میمونه تا تو عطسه‌ی کنه و اون بگه، عافیت باشه!

روزهای ترسناکی است. نردبون‌های ژنتیکی حالا دیگه اونقدر پیچ‌پیچ شده که بجای X و Y تمام لغات و حرف‌ و واژه‌ها، لابه‌لای پیچ و تاب این زنجیره لونه کرده باشه. نه فقط حرف که من جمله و پاراگراف‌ها دیده‌ام توی این زنجیره‌ی که شاید خالق، هیچ‌وقت خودش رو نبخشه بخاطر خلق این اثر. خلق این نردبون. خلق این جنسیت‌های ناشناخته. خلق این همه نیستی.

روزهای ترسناکی است. روزهایی که من چایی نبات می‌خورم تا شاید بچه‌ی معتادِ فردا سردیش نکنه.