41 همون 8.5 اینهاست!
به رضا میگم، این دمپایی لاانگشتیها هم قشنگه. این رو برای علی شلمبه برمیدارم.
دمپایی زیتونی رنگی رو که هر دو تا لِنگهش با یه سیم نازکِ مشکی بهم بسته شده رو میندازم توی سبدِ فلزی بزرگی که توش چند تا پیراهن چهار خونه است. به من باشه لباس همهى آدمهای روی زمین رو چهارخونه انتخاب میکنم! تیکتِ قیمت، یه ورى میوفته روی لباسها. شَصت، هفتاد تومنش رو فاکتور میگیرم و تو ذهنم ناخودآگاه قیمتِ دمپایی رو ضربدر هزار میکنم!
سبدِ فلزی بزرگى رو هول میدم تا دور بزنم و برم سمتِ لباسهای زنونه. مغازه بزرگه. مثل همه چیز این مملکت که انگار توی هیچ نقطهی دستشون به کم نرفته. رگال لباسها که تموم میشه سر پیچ، خانمی مُسن از روبرو مثل من سبدِ فلزیش رو هول میده. سبدش خالییه. خالی خالی که نه، یکی دو تا تیکه لباس توی سبد هست. صبر میکنم تا اول اون بیاد و رَد بشه. بَلد هم که نباشی، توی این مملکت یاد میگیری که در رو برای خانمها نگه داری و اول به اونها تعارف کنی. نگام میکنه و لبخندی میزنه. منهم میخندم. نه با اِکراه که نگاهش رو دوست دارم.
چرخش رو که یه کمی میچرخونه میگه: شماره 41، چندِ اینها میشه؟!
پُشتم به کفشهای مردونه است. قیافهم داد میزنه که مال کدوم سرزمینم ولی خب حتماً صدای من و رضا رو شنیده که با هم فارسی صحبت میکردیم. برمیگردم سَمت قفسهی کفشها. ته یکیشون رو نگاه میکنم و میگم، رضا 8.5 میشه؟ رضا که خم شده و یه لنگه از یه کفش قهوهی رو تا نصفه کرده توی پاش و زور میزنه، همونجوری دولا میگه: آره.
موسیقی تُند غربی توی مغازه پخش میشه. دختری که من نمیشناسمش با تمام قدرت داد میزنه. فروشندهها بعد از اینکه با خنده، یکبار ازت پرسیدن میتونند بهت کمک کنند و تو با خنده ازشون تشکر کردی، دیگه سَرشون به کار خودشون گرم میشه. ولی هر بار که چشم تو چشم میشی با این دخترهای بلوند که بعضیهاشون رو انگار خدا خلق کرده که قدرتش رو به رُخ ما بکشونه، شک نداری که خندهی پَت و پهنی تحویلت میدن. حالا بابت چی، خودت هم نمیدونی!
شلوارهای بلند ورزشی که به رگال آویزونه، مالیده میشه به کنارههای سَبد فلزی. اونهم سبدش رو میاره و دقیقاً میچسبونه به سبدِ من. سعی میکنم خودم رو بکشم کنار تا راحت رد بشه. میچسبم به ردیفِ لباسها. نمیره. وامیسته کنارم. نفس بلندی میکشه. دور و بَرش رو نگاهی میکنه. صورتِ شادابی داره. شاید هفتاد سالی سنش باشه.
ـ هی با خودم میکشم میبَرم تا ایران، یا بزرگ درمیاد یا کوچیک.
دو تا دستم رو میندازم روی دستهی محکم سبد تا خستگی در کنم. میخندم. اونهم میخنده. میگم: بهترین راهش اینه که اصلاً آدم هیچی نخره و نبره.
نفس بلندی میکشه. سبدش رو هول میده تا به زور از کنارم رد شه. همونطور که سرش به سَمت قفسهی کفشهای مردونه است میگه: نمیشه که ننه! پس خودت برا چی اون دمپایی رو برای علی شلمبه برداشتی؟!