آه اگر ديروز برگردد!
سه چهار تا خانم و آقا كه روپوش سفيد پوشيدن، همگی پُشتِ كانتر، اينور اونور ميرن. هيچ فرقی بين دكتر و نسخهپيچ نيست! همهشون سفيد و تَر تميزن. به يكی از آقايون ميگم: ببخشيد نَخ دندونِ Oral-B میخوام. بدون اينكه سرش رو بالا بياره میگه: اُرال بی نداريم.
ميگم: من چند تا داروخونه رفتم، چی شده كه هيچ كدوم ندارند.
نگاهی میكنه و ميگه: نمیدونم والله، چند وقته كه شركت توزيع نكرده.
ساعت 8 شبه و من توی ترافيك همت، پشت فرمون نشستم. تمرين كردم و از بس كلاچ ترمز كردم ديگه رمقی برام نمونده. از سَر شهركغرب رو، با دندهی يك و دو اومدم. تلفنم زنگ میخوره.
_ كيوان، ببخشيد وامت جور نشد!
صدای ضبط رو كم میكنم: ای بابا چرا؟ اون مرتيكهی جاكش كه میگفت درست ميشه.
_ با رئيس بانك هم صحبت كردم ميگه، فعلاً وام نميديم. چه ميدونم ميگه بودجه نداريم.
فرامرز اصلانی میخونه، آه اگر ديروز برگردد ... بهش اَمون نميدم كه ادامهش بده. ماشين رو خاموش میكنم. كتابم رو برمیدارم و ميذارم لای روزنامه. ميرم سوپری سر خيابون. سلام و عليكی میكنم. دو سه تا خِرت و پرت میگيرم.
_ حاجی دو تا هم از اين كِرم 101ها بده.
حاج حسين جنسها رو ميذاره توی پلاستيك و پلاستيك رو ميذاره روی كانتر شيشهی مغازه. كنار سی دیهای قهوه تلخ.
_ از اونها نداريم.
_ ندارید؟! ای بابا، چرا؟!
_ نمیدونم. رفيقم توی پخش شركتش كار میكنه. میگفت ديگه مادهی اوليهش رو ندارند. مثل اينكه خط توليدش رو هم خوابوندن!
كتاب رو ميذارم روی ميز تا پلاستيك خريدم رو بردارم. روزنامه باز ميشه. تيتر روزنامه، يه وری بهم لبخند ميزنه: تحريمها هيچ اثری ندارد.