نمی‌دونم هنوز به اين قسمت از شبا‌نه‌‌روز هم ميشه گفت كله‌ی سحر يا نه، ولی هوا تاريكِ تاريكه و شايد فقط يك/دهم آدم‌های اين سرزمين كه خوشبختانه به يُمن گير كردن فقط در يه نصف‌النهار جغرافيايی، شرق و غرب و بالا و پايين‌ش هيچ اختلافِ ساعتی با هم نداره، بيدارند. نونوا، كله‌پز، سرباز، سوپور و دسته‌ی لِنگ در هوايی چون ما كه نه دنيا رو داره و نه آخرت رو و اگر اين موقع از شبانه‌روز بيداره، نه از بَهر خوشبختی و كامروايی كه فقط از سَر اجبار است و لاغير.

كارمندانی ريقو و چُسكی كه هی تقويم رو ورق ميزنيم تا ماه و بُرج رو سَر كنيم و تموم زرنگی رو در اين می‌دونيم كه يا خودكار شركت رو كِش بريم و يا كار نكنيم تا بماليم در سيستم، فارغ از عُمری كه بخاطر دو زار حقوق، عينهو آبِ آفتابه، راهی چاه توالت كرديم و دسته خری كه از همون روز اول، وقتی امضاء كرديم قراردادمون رو شروع به مالش دادنِ پشت و روی‌مون كرد. كرد اونهم چه كردنی!

محسن نامجو / باقالیپُشت ميز نشستم. هنوز بچه‌های خوب و رفيق ِ آبدارخونه هم نيومدند. محسن نامجو، كار جديدش رو می‌خونه.

تو آدم حساب‌م نكردی

تو هم باقالی بارم نكردی

تو هم هيچ، هيچ، هيچ يارم نبودی

لامُروت‌ها نذاشتند اين نامجو حداقل يه كنسرت ميذاشت توی همين خراب‌شده و جماعتی گلويی جر می‌دادند در همين سالن‌های تهران و بعد راهی و دَربه‌درش می‌كردند كه حالا ما بايد افسوس ِ 29 بهمن و كنسرت در مالزی‌ش رو بخوريم، مُشت مُشت. دو لُپی كه غمباد گرفتيم اونقدر داد نزديم. نه توی خونه، نه بالا پشت‌بوم. نه توی كنسرت و استاديوم كه ما ديگه غلط بكنيم وسط خيابون بخواهيم حتی برای واستادن تاكسی داد بزنيم كه ديديم چه كردند بر سَر دادزنندگان كه حق پدر صلوات فرست رو بيامرزه. پَس بلند بگو لا‌اله‌الا‌الله.

نامجو داره از باقالی می‌خونه... باقالی!

اين روزها، البته روزهاش نه! عصرها و شب‌هاش، حال ميده با دوستی خِفت كنی يكی از اين گاری چوبی‌ها رو و كنار خيابون، باقالی بخوری. روی باقالی‌ها سِركه هم بريزی و ... وای! معده و روده و سيستم گوارشی‌ت سالم باشه، گاری‌چی آدم باشه، رفيق‌ت، رفيق و پابه‌پات باشه، می‌توی پُشت‌بَندش لَبو هم بخوری. پس باز هم ... وای!

نامجو حالا داره با تمام وجود فرياد ميزنه:

من از تـَه با تو درآميختم نازنين

با اون موهای فرفری‌ش نگاه شيطونی می‌كنه و پُشت بندش يه مصرع ديگه هم ميگه تا شايد ماست‌مالی كنه اين از ته درآميختن رو ولی امان از ذهن ِ خلاق ِ ناشتای كله‌ی سَحری من كه با همين تك مصرع، دراز می‌كنه يار نداشته رو، رو به افق يكی از همين جهت‌های بی‌سَمت و سو، در راستای آفتابِ نتابيده‌ی خاور، از بهر از ته درآميختن!