هیچ کدوم از این آدم‌ها نمی‌دونند ولی خودمون خوب می‌دونیم که تو بودی، من بودم، این هوای بهاری دو نفره هم بود و ما دو نفره‌ترین ساعت‌ عمرمون رو داشتیم. بهترین لحظاتی که اگه قرار بود زمان متوقف بشه ما می‌شدیم پادشاه دو اقلیم. حالا دیگه چه فرقی می‌کنه که این آدم‌های دور و نزدیک می‌خوان حرف‌هامون رو باور کنند یا نه. بذار همه‌شون این‌ها رو بنویسند به پای بهار، به پای بارون، به پای این هوای دو نفره، به پای دیوونگی و خـُل‌وضعی‌های من که اتفاقاً کم هم نبوده.

هیچ کدوم از این آدم‌ها نمی‌دونند ولی خودمون خوب می‌دونیم که اون روز، هفت طبقه‌ی آسمون کفِ دست‌مون بود و رنگین‌کمون پیش رومون و ما خوشبخت‌ترین آدم‌های این سرزمین بودیم. و همون‌جا بود که تو گفتی، ما چقدر ساده می‌تونستیم خوشبخت‌ بشیم. یادت هست؟ من چیزی نگفتم و نگاه کردم به چشم‌هایی که اشک، نمدارش کرده بود و هنوز هم می‌تونست سِحر کنه و جادو، که من خوب می‌دونستم اگه مونده بودی، من با داشتن همون نگاه می‌تونستم خوشبخت‌ترین باشم.  

ساکت نگاه‌ت کردم. چین‌های زیر پلک چشم‌ت زیاد نبود، ولی بود. تارهای سفیدِ موهای من زیاد نبود، ولی بود. دست‌های سردت رو گرفتم. خودِ زندگی بود. آرامش و خوشبختی انگار جریان داشت زیر این پوست و انگشت‌های بلند و خوش‌تراش سرد بدون حلقه.

فهمیدیم، ولی چقدر دیر فهمیدیم که جا موندیم از زندگی. چقدر دیر فهمیدیم که جا موندیم از خوشبختی. انگاری جا مونده بودیم از آخرین قطار اون ایستگاه متروک. جا مونده بودیم. تو از من و من از تو.

نگاه‌ت کردم و باز چیزی نگفتم که خوب می‌دونستم خوشبختی چسبیده بود بیخ گلومون، اونقدر نزدیک که شاید ندیدیم‌ش. نمی‌دونم دنبال چی بودیم اون روزها که ندیدم‌ش و به تاخت رفتیم و تازوندیم زندگی رو، و حالا بعد از این همه سال‌، این جا تَه دنیا، توی این هوای بهاری بدون روز و تاریخ، پُشتِ این شیشه‌ که از دونه‌های بارون آبله‌رو شده، در حالی‌که همه‌ی آدم‌های این شهر می‌خندن و متهم‌مون می‌کنند به خیالبافی، دوباره داریم رَج می‌زنیم خاطراتِ همه‌ی این سال‌هایی که نبودیم، که خوب یادمون مونده تموم اون لحظاتِ با هم بودن رو لحظه به لحظه‌ و حالا زیر این بارون بهاری داریم از خوشبختی حرف می‌زنیم. خوشبختی که گویا حالا دیگه خیلی دور شده. هم از تو، و هم از من.