از لحظه‌ی تولد تا وقتی برسی به‌جایی که حس کنی قاعدتاً نباید فقط همین تن و بدن فعلی باشی خیلی طول نمی‌کشه. پنداری زمونه زود میزنه پَس کله‌ات و میندازه توی سیکلی که برسی به "نه همین لباس زیباست، نشان آدمیّت" حالا نه اینکه بخواهی آسمونی بشی و بال دربیاریی و نقش ملائک رو بازی کنی و در کنار اَنکر و مُنکر دیگران رو سین جیم کنی، نه! ولی خب یه جاهایی از زندگی حس می‌کنی که گویا سوراخ سُنبه‌هایی هم وجود داره که هیچ ربطی هم به سوراخ‌های جسم و جون نداره و پُر کردنش دَمار درمیاره از آدمیزادِ دو پایی که مادر تموم هستی رو سرویس کرده.

حادثه باید اتفاق بیوفته. اتفاق باید حادث بشه. پُتک گران باید بخوره توی وجودت، شخصیتت باید درب و داغون و خـُرد و خمیر بشه و اونوقت اونجاست که باید دوباره بلند بشی، البته اگه بتونی بلند بشی! یا باید خودت بزنی و داغون کنی این "من" درون و یا اگر نشکونی مطمئن باش زمونه خواهد شکست که اونوقت عینهو شیشه‌های نشکن، وقتی بشکنه هزار تکه میشه و دست بهش بزنی جر میده همه‌ی وجودت رو.

پازلهای گمشدهخب البته همش هم درد و غم و بدبختی نیست! همش هم گریه و مویه و زاری نیست. لذتی داره پیدا کردن دونه‌های گمشده‌ی پازل وجودِ نکبتِ خودت. مثل مرغ‌هایی که تکه‌تکه شد و هر کدوم رو گذاشتن سَر کوهی بلند و تو حالا باید بگردی تا ببینی توی کدوم خرابه‌ و زیر کدوم آواری جا مونده این پازل‌های گمشده‌ی شخصیتی.

پازل‌ها رو که پیدا کردی، گردگیری‌شون که کردی، حالا باید دوباره بچسبونی‌شون تـَنگ هم. برآمدگی و فرو رفتگی‌ها رو با چاله چوله‌ها، چفت هم کنی و دوباره خشت‌ها رو علم کنی و از نو بسازی. لذتی داره این دوباره از نو ساختن. وقتی پازل‌ها قرار گرفت وَر دلِ هم، اونوقته که شخصیت جدیدت رو می‌بینی. ریخت و قیافه‌ی نو. هیبت نو.

لذتی داره این ساختن دوباره. دیدن آدم جدیدی که حالا دیگه پُر شده از رَدهای به‌جا مونده‌ از هزار پازل شکسته. تکه‌تکه شدن‌ها هست. چین و چروک‌ها هست. خمودگی و پژمردگی هست که همه‌ی اینها از ماهیتِ این دوباره ساختن شدنه. لذتی داره این تَنگ هم قرا گرفتن پازل‌ها. نترسیم از خراب شدن. نترسیم از دوباه ساختن، فقط ایکاش بتونیم همه‌ی این تکه‌های گمشده رو دوباره پیدا کنیم. جا نمونه چند تایی از اون‌ پازل‌ها یه جایی گوشه‌ی ده‌ی، سرزمینی، باغ و بستان و یا خرابه‌ی.