یاور همیشه مومن
همهی ما آدمها یه «یاور همیشه مومن، تو برو سفر سلامت» داریم! یه جایی از مسیر پُر فرازونشیب زندگی، خودمون همهی وسایلِ سفر این یاور همیشه مومن رو جفتوجور میکنیم؛ آیینهوقرآنی آماده میکنیم و با سلام و صلوات از زیرش ردش میکنیم و آب میپاشیم پشتش و راهیش میکنیم، شاید به ناکجاآباد.
یه چند وقتی که گذشت دلمون تنگِ یاور همیشه مومن، تو برو سفر سلامتمون میشه. اونوقت هر روز عصر، کوچه رو آبوجارو میکنیم. چار پایهی برزنتی رو میذاریم دَم خونه و نگاهمون رو میدوزیم به سَر کوچه. با هر تَقهای که به در خونه میخوره میدویم و از پُستچی محل، نامهی یاور همیشه مومن رو طلب میکنیم. روزها و ماهها و سالهای اول، پستچی مهربون بهمون میخنده. هر بار دستش رو میبره توی خورجین کثیفی که از دو طرفِ موتورش آویزون شده و بعد مثل جادوگرها میاره بیرون و میگه، نه هنوز یاور همیشه مومنت نامه نداده. میخنده و چند تا ورق پاره رو میذاره کف دستمون و اون روز میره پی کارش. بعدها پستچی دیگه شک میکنه به عقلمون. نگاه ترحمآمیزش رو میشناسیم و میدونیم که چه آخ بلندی میکشه هر بار که بهش میگیم از یاور همیشه مومن، واسه من نامه نیومده و اون بدون اینکه حرفی بزنه، فقط سری تکون میده.
یاور همیشه مومن، تا وقتی که هست، هست ولی وقتی بره سفر، دیگه محاله برگرده. خودِ پستچی هم سالهاست هر روز صبح توی خورجینش دنبال نامهی یاور همیشه مومنِ خودش میگرده. شاید دنبال معجزه است! میدونه که هست و امید داره که یه روزی برگرده ولی وقتی به ما میرسه، فکر میکنه عقلمون پاره سنگ برداشته و فشار زندگی باعث شده بزنه به بصلالنخاعمون.
همهی ما آدمها، یه «یاور همیشه مومن» داریم که خودمون راهی سفرش کردیم. بیمعرفتی از اون نیست، نمیدونم چه رمز و رازیی توی این سفر و مسافر که دیگه بازگشتی نداره. همهی ما آدمها هر روز عصر، کوچههای خاکی این زندگی رو آبوجارو میکنیم به امید مسافری که قراره برگرده. نمیاد، چون اونهم توی یکی از پیچهای همین زندگی به امید یاور همیشه مومن خودش نشسته. روزگار غریبی است!
شاید اگه یکی از همین شبهای مهتابی منصفانه فکر کنیم یادمون بیاد کسی رو که من و تو رو هم از زیر آیینهوقرآن ردمون کرد. قرار بود بریم و دوری بزنیم و برگردیم. اومدیم و پاگیر و موندگار شدیم و یادمون رفت روزی، «یاور همیشه مومن» کسی بودیم زیر این آسمون لاجوردی.