هشتاد سال رو رَد کرده بود که یه روز جنازه‌ا‌ش رو گذاشتیم روی دوش‌مون و پیر ریش سفید محل داد زد، حق پدر صلوات‌فرست رو بیامرزه و ما لابه‌لای هق‌هق گریه‌هامون صلوات فرستادیم و تابوتش رو تار دیدیم که رو دوش جمعیت میره، و رفت و آروم گرفت توی یه قبر دو طبقه‌‌ایی گوشه‌ی بهشت‌زهرا.

جوونتر‌های محل گریه می‌کردن و زن‌ها چادرشون رو ‌کشیده بودن جلوی صورت‌شون. هم‌سن و سال‌هاش عصازنون دنبالِ جنازه میومدن و فاصله افتاده بود بین‌شون و آمبولانسی که در عقبش مثل دهنِ میّت باز مونده بود و کاسب‌های محل یکی‌یکی کرکره‌های مغازه‌هاشون رو به احترامش پایین می‌کشیدن.

رفاقت‌مون با «حاجی میرچی» برمی‌گشت به رفاقت با نوه‌اش که خودش داستانی داشت طولانی و مُفصل. (یعنی عمری باقی می‌مونه همه‌ی این داستان‌ها رو بنویسم؟!) خونه یکی شده بودیم و خونه‌ی مُحقر و کلنگی که با حیاط و آشپرخونه و توالت و راه‌پله و اطاق‌های بالا و پایین به زور هشتاد_نود متر می‌شد، شده بود قسمتِ پُررنگی از زندگی‌مون. قسمت که نه، همه‌ی زندگی اون روزهامون. حاجی که رفت، دهسالِ زندگی ما چند نفر هم مچاله شد و موند توی اون خونه و زیر اون آجرها و اون درختِ انگور و اُکالیپتوسی که کسی نفهمید حاجی اون‌ها رو توی باغچه‌ی باریکِ کنار توالت کاشته بود یا باد، تُخم و ترکه‌اش رو آورده و فرو کرده بود توی دلِ زمین.

یکی دو هفته پیش که صدای اذان مغرب پیچیده بود توی شهر و خودم رو عمداً گم کردم توی کوچه‌ پَس‌کوچه‌های ایستگاه ناصری، دوباره تا اون دور و بر رفتم. دلم گرفت. بغض کردم. حالا دیگه نه خونه بود، نه حاجی، نه علی، و نه درخت‌های تاک و اُکالیپتوس. توی کسری از ثانیه گذر پونزده ساله زمون رو دیدم. وسط مهر بود. از سَر خیابون که پیچیدم حاجی رو دیدم. دَم در خونه نشسته بود روی یه چهارپایه کوتاه. تکیه داده بود به آجرهای قدیمی. بچه‌ها دورش واستاده بودن. من رو که دید بلند شد. پیژامه‌ی راه‌راه‌ی پوشیده بود و مثل همیشه کُت تنش بود. نسل ما زندگی کرد با بابا‌بزرگ‌هایی که ترکیب پیژامه‌‌ی راه‌راه و کت سُرمه‌ی شده بود جزئی از وجودشون.

خودش رو به عصا تکیه داد؛ «یاعلی» گفت و بلند شد. یاعلی رو نشنیدم ولی عادتش بود. حتماً اون روز هم گفت و بلند شد. رسیدم جلوی حاجی، بغضم ترکید. بچه‎ها گفتن: به‌جون کیوان، طوری نشده بابات بیمارستانه. سَرم پایین بود. می‌دونستم یه چیزی شده. اول عصای حاجی نشست جلوی پام و بعد، یه لنگه‌ دمپایی پلاستیکی قهوه‌ای رو یکی از موزاییک‌های لَق کوچه آروم گرفت. سَرم پایین بود. دست حاجی می‌لرزید. چروک‌ها، هاشور زده بود دستش رو. رگ‌های بی‌جون، هنوز ریشه داشتن اون روزها. یه دستش رو گذاشت روی شونه‌ام و گفت: مرگ حق، آقا کیوان. خدا بیامرز تنها کسی بود که هیچ‌وقت کیوانِ بدونِ آقا نگفت. بابا مُرد. حرفِ حاجی زود به گوش عزرائیل رسید، یک‌ماه بعد جنازه‌ی حاجی رو گذاشتیم روی شونه‌هامون و حتماً همون موقع، بزرگ و ریش سفید دیگه‌ای داشت علی رو دلداری می‌داد، که آره مرگ حق.

بار اول که می‌خواستم برم آمریکا، علی گفت: هیچی نمی‌خوام کیوان، فقط برو از خونه برام فیلم بگیر. دوربین رو برداشتم و میدون شهدا رو رفتم پایین و بغل مسجد آشتیانی ماشین رو پارک کردم. پیچ کوچه رو که رد کردم، خُشکم زد. خونه رو کوبیده بودن و توی اون یه گله جا آپارتمانی ساخته بودن و رفته بودن تا بالا، نامردها.

همون شب اول که رسیدم، فیلم رو دیدیم. از شمال، دریا، متل قو، دریاگوشه، تجریش، ولیعصر، بهارستان و همه‌ی بچه‌ها فیلم گرفته بودم واسه علی. حتی از کته کبابی ممد. یه جاهایی می‌خندید و یه جاهایی بغض می‌کرد. رفتیم و رفتیم. میدون شهدا هم بود. ایستگاه اتوبوس. مغازه‌های قدیمی. موتورفروشها و نونوایی سنگکی. کوچه رو که پیچیدیم فیلم قطع شد. علی نگام کرد. چشمش قرمز بود و بغض داشت. گفتم: «تو بمیری» فیلمم تموم شد. چیزی نگفت. باورش نشده بود. سیگارش رو روشن کرد. همون‌جا توی خونه. بی‌خیالِ هفت، هشت سال زندگی توی دموکرات‌ترین کشور دنیا با کلی شعارهای گل‌و‌گشاد که به حقوق هم احترام بذارید و توی مکان‌ سَربسته سیگار نکشید. به سیگار که پُک زد اشک حلقه زد توی چشم‌هاش.

حالا حاجی بهشت‌زهراست. بابا توی یه امامزاده‌ی بیرون تهران. علی یه جایی ته دنیا، که عصرهای پنج‌شنبه از لای آسمون‌خراش‌ها فاتحه می‌فرسته واسه‌ی بابا بزرگی که براش همه‌ی زندگی بود و من موندم لابه‌لای این همه خاطره که گاهی هجوم میاره و انگاری تا ننویسم سَبک نمیشم. ولی بد هم نشد. یادم باشه تلفن کنم و به علی بگم، چند سال پیش یه «تو بمیری» ناحق بهش زدم.