صبح شنبه است. چشم‌هام پُف کرده. موتوری بدون اینکه راهنما بزنه می‌پیچه جلوم. دو پایی میرم رو ترمز. نکات و آموخته‌های مدیریتی یادم میاد. می‌شمارم. یک. دو. سه. چهار... آروم میشم. اینبار فحشی نمیدم و حتی می‌خندم. وقتی از کنارش رد میشم براش دستی هم تکون میدم که بگم من خیلی جنتلمن و کوییت هستم.

ما باید با هم مهربون باشیم. بنی آدم اعضای یکدیگرند. تهران سـلااااااااام. اینها رو مجری رادیو نعره میزنه. چنان سلام می‌کنه به تهران، که انگاری زاهدان نشسته و قراره جوری داد بزنه که صداش به تهران برسه. مجری داد میزنه و موتوری نامردِ بی‌معرفت، در جواب اون لبخند ملیح بهم بیلاخی میده و می‍پیچه توی یکی از فرعی‌ها. بیلاخ فارسی هم میده. از همین‌ها که شصت عمود میشه بر چهار انگشتِ مُشت شده. شیشه‌ی ماشین رو میدم پایین و داد میزنم، مادرت رو ....!

دکمه‌ا‌یی رو فشار میدم و کانال رادیو میره روی ضبط. داریوش و فرامز اصلانی دو تایی با هم می‌خونند.

پشت چراغ قرمز غرق در فکر و هزارویک بدبختی که توی این هاگیر واگیر، عکاسی کردنم چی بود و حالا پولِ دوربین کانن 7D رو از کجا بیارم که یه چیزی شَتلق می‌خوره بغل گوشم. برق ازم می‌پره. برمی‌گردم. کفِ دستِ سیاه و نوکِ دماغش رو چسبونده به شیشه‌ی ماشین. هیچی هم نمیگه و نگام می‌کنه. به سختی شیش ساله‌اش میشه. بین پسر و دختر بودنش شک دارم. مُردد بین خندیدن و اخم کردنم که چراغ سبز میشه. نگامون تو هم گره می‌خوره. منطق و احساس رو که میذارم کفه ترازو، میاحث جامعه شناسی و مطالعات شهرشناسی بهم میگه که نباید بهش پولی بدم. ماشین پشتی بوق میزنه. نگاش می‌کنم. هنوز شک دارم دختره یا پسر. عینهو اسپایدرمن چسبیده به شیشه‌ی ماشین. بوق، بوق. راه میوفتم. از توی آینه که نگاه می‌کنم گم میشه لابه‎لای ماشین‌ها.

همیشه متنفر بودم از ریاضی. از عدد. از تموم رشته‌های حسابداری. اگه قرار بوده چکی بنویسم یا پولی بریزم به حساب کسی، دویست بار صفرهاش رو شمردم. عددها رو سه تا ‌سه تا، از راست به چپ شمردم و یه ممیز ذهنی گذاشتم وسط‌شون تا اشتباه نکنم. هی یه صفر از ریال ور داشتم و تبدیل به تومن‌ش کردم. هر چند، کاری هم نداشتم با این همه صفر و عدد که نه حقوق میلیونی می‌گیرم و نه خریدهای میلیاردی دارم که سروکارم نهایتاً با دو میلیون و سه میلیون بوده که حالا این 7D هم شده یکی از همین قوزهای بالای قوز.

نمی‌دونم چند سال باید درس بخونم تا بدونِ کمک از انگشت‌هام بتونم بنویسم یک میلیارد. بنویسم ده میلیارد. صد و هزار میلیارد. نمی‌دونم باید کدوم مدرک مهندسی رو بگیرم تا بشه بدون شمردن صفرها از هزار میلیارد نوشت. دو هزار میلیارد. از سه هزار میلیاردی که این روزها عینهو آب خوردن قورتش میدن. خاک تو سر ما مهندس‌های این مملکت که هنوز نمی‌دونیم سه هزار میلیارد چند تا صفر داره. خاک تو سر ما مهندس‌های این مملکت که هنوز دل‌مون به تئوری‌های مدیریت غربی خوشه. خاک تو سر ماهایی که قراره بسازیم شهر و دیار و کاشانه رو و هنوز موندیم توی پیچ‌و‌خم‌های شناختِ خودمون. خاک تو سر ما مهندس‌های این مملکت که صبح ناشتا که هوا گرگ و میشه، پشت چراغ‌های سبز و قرمز راهنمایی وامیستیم و نمی‌دونیم اینی‌که بهمون زل زده عینهو کلاغ، دختره یا پسر.

انگاری توی این شهر تا جماعت شلوارشون رو نکشن پایین، جنسیت‌شون معلوم نمیشه.