پاییز تهرانما هیچی ندارهای الکی‌خوش‌، دل‌مون بَد جور به پاییز خوشه. انگاری ریدن برامون توی این فصلِ خزون و بارون و حالا پاییز فرق داره با سه فصل مابقی سال. برای خودمون قرارهای عاشقونه میذاریم. با خودمون زمزمه می‌کنیم بارون که بیاد دو نفری از میدون ونک همین‌جوری سیخونکی می‌ریم تا برسیم به میدون ولیعصر. اصلاً چرا میدون؟ بریم پایین‌تر. سلانه‌سلانه تا چهار راه هم می‌ریم. سلامی می‌کنیم به ساختمون گِردالو تئاتر شهر. می‌ریم که بلیطِ مثلاً فلان کار رو بگیریم که ... نه نه، اصلاً چرا پایینی بریم؟

سر خر رو کج می‌کنیم و از میدون ونک میریم تا پای کوه. از ضلع غربی ولیعصر و همون‌جایی که سال‌ها، نرده‌های سبز رنگ پارکِ ملت میخ شده بود به دل زمین، در حالی‌که دست یار رو گرفتیم، قدم‌زنون می‌ریم تا پارک‌وی. از روی تموم برگ‌های زرد و قرمز و قهوه‌ی رد میشیم. برای تموم کلاغ‌های پارک، زبون درازی می‌کنیم. روی تاب می‌شنیم. یکی می‌شینه و اون یکی هم از پُشت هول میده. هول میده. از پشت هول میده. به پارک‌وی که می‌رسیم انگاری تازه گرم شدیم. جون گرفتیم. پارک‌وی چیه! اونقدر انرژی و شور و حرارت داریم که تا تو خودِ کلک چال پیاده بریم. به تجریش می‌رسیم. بارون میزنه. خیس می‌شیم. می‌دویم سمت بازار و ...

سه هفته است که از پاییز گذشته و انگاری سهم ما از تموم زیبایی‌های این فصل، پیش پیش داده شده. همون بارون‌های چند روز تابستونی که همه‌مون رو عاشق و شاعر کرده بود رو باید بنویسیم به پای پاییز؛ وگرنه پاییز کجاست؟ یار کجاست؟ حال کجاست؟ حالا بر فرض هم که بباره. قراره دست، توی جیب پلیور و کاپشن کدوم معشوقی کنیم که دعوا داشته باشیم ونک رو به سمت پایین بریم یا بالا؟ خبری از پاییز نیست. خبری از خش‌خش نیست. خبری از بارون نیست. خبری از هیچ کس و ناکسی نیست. حتی دیگه کلاغی هم نیست که براش زبون‌ درازی کنیم.

روزها کوتاه و شب‌ها، بلند شده. این بلندی از همون بلندی‌های استثناً خوب طبیعی است! دوستش دارم. انگاری یه جورایی عمرمون قد می‌کشه. حالا نه اینکه طول عمرمون دراز بشه بتونیم پخی بشیم، نه! ولی شاید وقتی مُردیم و قرار شد به زور هول‌مون بدن زیر خروارها خاک، جوون‌مرگ نرفته باشیم و با خدا، حساب بی‌حساب شده باشیم. لامصب، این خداوند بالانشین کم سور نزده بهمون توی این چهار صباح زندگی. عمر که کمی کش بیاد شاید یه جایی فرصت شد تا سورش رو جا کنیم وگرنه ما که هر بار حاکم کـُتی شدیم و دست‌ها رو باختیم.

شب‌های بلند و ترافیک‌های بلندتر از حتی برج میلادِ تهران، آدم رو اگه روانی نکنه، حتماً عاشق می‌کنه! عاشق که نه، غلط کردم منظورم این بود که آدم رو شاعر می‌کنه. حال و حوصله‌ی ترافیک شبانگاهی رو داشته باشی و زندگی رو حواله بدی به جایی میان سَردنده و پاهات و اگر حین رانندگی، مهارت نوشتن هم داشته باشی که هفته‌ای یکبار می‌تونی دیوان اشعار بیرون بدی از بس ترافیک جون میده برای شعر گفتن.

قواعدِ سرودن و شعر گفتن رو نمی‌دونم. بارها اعتراف کردم که نه از حافظ خوشم میاد و نه از سعدی. ولی شعر نو رو دوست دارم. هرازگاهی در خلوت و شلوغی هر چهار فصل سال، یه چیزهایی می‌سُرایم! بعد فکر می‌کنم که خب شاعر شدن هم همچین کار سختی نیست. اگر نویسنده و سوپر استار و ورزشکار نشدم پس حتماً می‌تونم شاعر بشم. مثلاً دیشب نوشتم:

این سکوت، بی‌معنا نیست
من پُـرم از هق‌هق گریـه
تو نشنیدی!
گوش نکرده، رفتی
این حـوالی پُر از هیـاهوی دریـاست
رفاقتِ با موج‌ها، رسم این روزهاست
شاید من هم روزی
رفاقت کردم با فانوس‌دریایی این ساحل
ساکت است و ساکت است و ساکت
انگاری لال است، مادرزاد

حالا شما شعرا هم خیلی توی ذوق و پَر و بالم نزنید. شعر نیست ولی قبول کنید که شِـر و ور هم نیست! شما بنویسید به پای دردِ دل. دِ لامصب‌ها بارون که نیست، خزون که نیست، یار که هیچ وجود خارجی نداره. پاییز که هنوز خبر مرگش نیومده، توی جیب تموم پلیورهای جیب گشاد، نفتالین ریختیم که بید نزنه، اونوقت شما توقع دارید توی این روزهای بی‌حوصله، سهراب بشم یا نیما؟!