آدم‌هایی که یکبار زندگی رو چهار تا کردن و همه‌ی سُفره زندگی رو با خوب و بدهاش و تموم کاسه، بشقاب، قاشق، چنگال، گوشتکوب، ظرف‌های تُرشی و ماست و نمکدون جمع کردن و گذاشتن لب تاقچه تا از یه جایی به بعد مسیر پُر فرازونشیب و پُر از چاله چوله‌ی زندگی رو تنهایی ادامه بدن آدم‌های محتاطی میشن.

فارغ از اینکه اون سَر زندگی، مرد و زنش خوب بوده یا بد، خاطرات شیرینی داشته یا تلخ، دیگه میشن مارگزیده‌ا‌ی که از ریسمون سیاه و سفید می‌ترسه.

آدم‌هایی که یکبار زندگی مشترک‌شون تَرک ‌خورده، آدم‌هایی که واستادن پای زندگی‌شون و دیدن لرزیدن و خرد شدنش رو، موندن زیر آوار زندگی چند ساله و دوباره دست روی زانوهاشون گذاشتن و بلند شدن و خاک و خُل رو از روی شونه‌هاشون تکوندن و واستادن روی خرابه‌های زندگی قبلی و با بغض نگاه کردن اون همه برهوت رو، آدم‌های ترسویی میشن.

آدم‌هایی که یکبار نشستن پای سفره‌ی عقد تا زندگی رو ادامه بدن با زن و مردی که حتماً روزی عشق‌شون بوده و بعدش امضاء کردن دفتر بزرگی رو به بلندای شب یلدا و رفتن تا مثل گربه، توی تنهایی بلیسن تموم زخم‌های بودن و نبودن‌ها رو، آدم‌های خسته‌ای میشن.

دور این آدم‌ها باید یه نوار زرد رنگ کشید و نوشت خطر! حالا که دیگه چینی بندزنی هم نیست، نزدیک شدن به این آدم‌ها هم به‌همین راحتی نیست. منتظره تلنگری‌اند تا خرد بشن. تا دوباره تیکه تیکه و پخش زمین بشن. تحمل این آدم‌ها سخته. شاید کار هر کسی نباشه. اگه براتون ارزش نداره، نزدیک نشید به آدم‌هایی که خاطرات، زندگی‌شون رو تقسیم کرده به روزها و شب‌هایی که دیگه نیست.