باید جایی رفت. باید جایی باشه برای رفتن. جایی همین حوالی. نزدیکِ نزدیک؛ که بشه یه کورس تاکسی سوار شد و هنوز روی صندلی جابجا نشده و وسط خوندنِ هایده، بگی آقا همین بغل پیاده میشم. جایی همین نزدیکی‌ها که بشه کیپ آدم‌های خسته‌ای که تَن و بدن‌شون بوی عرق میده سرپا واستاد و هی از توی اتوبوس سَرک کشید تا ایستگاه رو رَد نکنی. جایی همین نزدیکی‌ها که نهایتاً با دو تا بلیت، بهش رسید.

جایی توی خیابونی یک طرفه. کنار دکه‌ی روزنامه‌فروشی. بَر یکی از همین اتوبان‌ها. کنار پیکانی که بنزین تموم کرده و ماشین‌ها صف کشیدن پُشت سَرش. یا جلوی آپارتمانی که پلاکش زنگ زده. شاید هم تَه یه کوچه‌ی بُن بست که پنجره‌های چوبی یکی از خونه‌ها‌ش هنوز خیسه از بارون دی و پریشب. هست. باید جایی باشه همین حوالی.

دیگه خسته شدیم از بَس حواله‌مون دادن به پُشتِ کوه‌های قاف. به جایی که سیمرغ آشیونه داره. باید باشه، جایی همین نزدیکی‌ها که بشه آروم گرفت. این از انصاف به‌دوره که این همه دور باشه. که این همه نباشه.