آخه آدم مادرش رو میکشه، پسر!
در حالیکه فضاهای داستانی این روزها محدود شده به شهر و کافه و لوکیشنهای شیک و مُدرن و آشنا، اینکه نویسندهایی شخصیتهای داستانش را رها کنه توی دلِ کویر و بیابونهای لمیزرع، کار ارزشمندیه. قطعاً برای نوشتن چنین داستانی نویسنده باید آشنا باشه به اینجور فضاها و فرهنگِ آدمهاش و در ضمن دل و جرئتش رو هم داشته باشه چونکه خوانندهی تنبل امروزی سخت با اون فضاهای خشن ارتباط برقرار میکنه که بهنظرم علی چنگیزی، نویسندهی رمان پنجاه درجه بالای صفر، تونسته از پس این مهم بربیاد.
پنجاه درجه بالای صفر، داستان چند تا آدم باربط و بیربطه که از دید من نقطهی تماس داستانها و آدمها، خیلی چفت و محکم نیست که بتونه اونها رو بهخوبی بهم گره بزنه. شاید اگه نقاط مشترک بین سعید فراری و علی ستوده و دارودستهاش بیشتر بود، داستان دلچسبتر میشد. شاید اگه فصل اول نبود داستان از وسطش لو نمیرفت و تو نمیدونستی که سرباز فراری توسط کی و کجا کشته میشه. شاید اگه ادبیاتِ خیلی نزدیک آدمها بهم نبود تو راحتتر با شخصیتها رفیق میشدی. برای من علی ستوده ساخته شده بود و بیشتر از همه دوست داشتم شخصیتِ آدمی رو که سَروکلهاش آخر داستان پیدا شد و اتفاقاً از همه هم کمرنگتر بود و ول کرد زندگی رو به امون خدا و راهی شد با بقیه.
داستان هیچ زن محوری نداره و نمیدونم باید این رو حُسن دونست یا نقطهی ضعف. البته داستانی که توی دلِ کویر و لای شن و تفنگ و بکشبکش چلو میره شاید هم نیازی به زن نداشته باشه! هر چند داستان گیراست ولی اتفاقاتی که در طول داستان میافته خیلی عقلایی نیست. اینها رو مینویسیم به پای خود نویسنده که حتماً دوست داشته دزدها، ناشتا و سَر صبح بانک بزنند که قاعدتاً هیچ پولی اون موقع صبح توی بانک نیست و یا اینکه علی ستوده، مادرش رو بکشه برای اینکه چند روزی از زندان آزاد بشه! و بتونه دوستش رو آزاد کنه و خب این دوست و نقاش آنچنان هم تاثیری نذاشته روی ستوده که بخواد دست به چنین کاری بزنه. آخه آدم مادرش رو میکشه، پسر!
و اما وقتی پای سیدرضا شکرالهی بهعنوان ویراستار پای کتابی است قطعاً مُهری است معتبر بر اینکه کتاب خوب ویرایش شده ولی نمیدونم چرا سید بارها و بارها و در تمام طول کتاب تکلیف من خواننده رو با: چشمهایش، موهایش، دستهایش و... روشن نکرده که نمونههای زیادی توی کتاب هست که جایی چشمهایش نوشته شده و جای دیگه چشمهاش.