تقسیم هیچ
[سكوتی طولانی شد و بعد صدای كفشهايی آمد كه زمين افتاد. كمی بعد صدای خشخش پارچهای از بغل اعترافخانه به گوش كشيش رسيد. سری بيرون برد و ديد كه از يكی از فرشتههای چوبی شلواری آويزان است. در همان حالی كه نگاه میكرد دستی بالا آمد و پيراهنی را به يكی ديگر از برآمدگیهای چوبی بند كرد.
تارسيلا میگفت:"گرمم است" و از لحنش معلوم بود كه لباسهايش را درمیآورد. كشيش سردش شده بود. لرزهايی در سرتاپای بدنش میدويد و نای آن را نداشت كه حتی يك انگشتش را تكان بدهد. دنكازيميرو هر دو دستش را روی صورتش گذاشته بود و فقط دماغ سرخ براقش ديده میشد.
در چنين وضعيتی بود كه دو كشيش كلمات قبيحی را شنيدند كه تارسيلا برای تحريك معشوقش به زبان میآورد و او هم با كلمات نامفهومی جواب ميداد. بعد از آن صدای نفسها و نالهها و جيغهای بهـتآوری كه از پشت اعترافخانه بلند میشد و زير طاقیهای تالار میپيچيد و مثل سروصدای گنگ يك نبرد بی وقفهی بیرحمانه همهی زوايای تالار را پُر میكرد. كشيش ارشد هم مثل دنكازيميرو دستهايش را روی صورتش گذاشت و شَستهايش را در گودی گوشهايش فرو كرد.
بعد از مدتی كه به نظرش بسيار طولانی آمد صدای منظم فنر و بعد لگدی را شنيد كه پنداری پای برهنهای به ديواری اعترافخانه زد و دوباره سيل كلماتی به راه افتاد كه از دهن تارسيلا بيرون میزد اما به نظر كشيش از قعر جهنم میآمد.]
با خوندن تقسيم خوشحال ميشی كه هستند كتابهای خيلی خوبی كه تو هنوز نخوندی و همين ميتونه بهونهای باشه برای زنده بودن و نفس كشيدنت! بنا به گفتهی بسياری از منتقدان تقسيم، بهترين داستان پيرو كيارا ی ايتاليايی است.
امرنتزيانو پارونتزينی كارمند دون پايه ادارهی دارايی به شهر كوچيكی منتقل ميشه. شخصيت، مَنش و خلقوخويی كاملاً كارمندی كه انگاری ساعت به اونجاش بسته شده و همه چيز خيلی مرتب و منظم پيش ميره تا اينكه با خانوادهايی آشنا ميشه كه فقط از كل خونواده، سه تا دختر زشت و عَذب باقی موندن. پارونتزينی برای حساب كتابهای اداره دارايی و كمك به خواهران وارد خونهای ميشی كه تا اون موقع حريم و حرمت خاصی داشت و با مهارت و زرنگی زحمت هر سه خواهر رو می کشه و ...
خوشحالم كه در سال 84 تقسيم چاپ شد و اميدوارم كه آقايون فيلشون ياد هندوستان نكنه تا در تجديد چاپ كتاب رو بفرستن قاطی باقالیها! با شرايط فعلی شك نكنيد كه تقسيم از دستشون در رفته وگرنه اين كتاب، كتابی نيست كه توی شرايط امروز جامعه اجازه چاپ داشته باشه و جايی لابهلای كتابها. من اگه جای شما بودم شايد حتی منتظر نمايشگاه كتاب هم نمیموندم و همين امروز تقسيم را میخريدم و میخوندم.
تقسیم / پیرو کیارا / ترچمه مهدی سحابی / نشر مرکز / ۱۹۵ صفحه / ۳۸۰۰ تومان
راستش شهامت میخواد توی اين روزها بيايی و بگی هيچ رو دوست نداشتم! هرچند كمال بیانصافی هم هست كه بخوام بگم هيچ رو دوست نداشتم كه دوستش داشتم ولی كمی مشروط!
هيچ داستان تلخ و شيرينیيه كه هيچوقت مزهی شيرين و يا حتی مَلسی اون رو هم سرتاسر فيلم حس نمیكنيد. تلخی فيلم حتی همون موقع كه میخنديد خيلی بيشتر از شيرينیشه. بازی هنرپيشهها خيلی خوب و جاافتاده است بخصوص مهدی هاشمی كه عينهو سيرترشی هفت ساله است.
داستان پولدار شدن يك شبه گدا، تكراری ولی همچنان پُركششه چون خيلی از ماها منتظريم تا گونی پولی، شوهر يا زن پولداری، ارث و ميراثی بهمون برسه و ايكاش يك شبه پولدار شدن شخصت فيلم بر همين چيزهای دستمالی شده و كليشهای بود تا اون چيز عجيبوغريب که من نمیدونم سناریونویس و کارگردان از کجاشون درآوردن و رو کردن!
قسمت اول داستان بخوبی پيش ميره. تلخی آدمها و داستان زندگیهاشون بخوبی درگيرت میكنه. خونهیی پُر از قصه كه وقتی دوربين روی هر شخصيتی زوم میكنه، توی موقعيت فيلم آويزون و معلق و اضافی نيست بلكه هر آدمی قصهايی داره و همينه كه هيچ رو ديدنی كرده. همه چی خيلی خوب پيش ميره تا اينكه قراره شخصيت بدبخت، بيچارهی فيلم پولدار بشه.
داستانی كه همهی عناصرش رئال و واقعی هستند و در طول داستان هيچ نشونهايی هم بهت نميده و يه دفعه، وسط فيلم شخصيت اول بر اساس ساخته شدن كليه اضافه در بدن!!! و فروشش به نيازمندان پولدار بشه، آب سردیه كه وسط سالن مثل يه چيزهايی پاشيده ميشه روی صورت بينندهايی مثل من كه دوست نداره قصهی غير واقعی ببينه و بشنوه. از ديد من اگه مثل تمام داستانهای بی سر و ته این چند سال باز هم بطور كاملاً كليشهايی كيسه پولی پيدا ميشد، بنز و بیامو از بانك برده ميشد و ... خيلی بهتر از اين بود كه داستانِ واقعی رو براساس ساخته شدن كليه در بدن و فروشِ راهبهراه اون، به جلو برد.
هيچ فيلم خوشساختیيه كه همه عناصر بخوبی كنار همديگه چيده شدند. قطعاً ديدنش خيلی بهتر از نديدنشه و مطمئن باشيد اينجوری هم نيست كه اين وصلهی ناجور خيلی توی ذوق بزنه. راستش من يه كمی حساسم، وگرنه شما برید و با خیال راحت فیلم رو ببنید!