آفتاب تا آفتاب
سَر و کلهام، زیر آفتابِ صبح تا عصرِ روزِ سیزده سوخته. جوری هم سوخته که امروز تا حتی آخر هفته، میتونم ادعا کنم تموم تعطیلاتِ عید رو سواحل اسپانیا بودم و محاله کسی ذرهای شک کنه از این صورتِ بهشدت بُرنزه شدهی شیکوپیک. البته باید نقشه رو سرچ کنم ببینم اسپانیا، دریایی داره که من تونسته باشم ولو بشم توی یکی از بیچهای معروفش یا نه!
هرچند سَر و کلهی سوخته در زیر آفتابِ دهات و بیغولهای همین حوالی، قاعدتاً باید خیلی تفاوت داشته باشه با صورت برنزه شدهی آدمیانِ خوشبختِ کنار دریاهای خارج، وگرنه جادهی کرج به سمت چالوس، همینکه تونل کندوان رو بهسمت دریا سرازیر میشی، زن و مردهای زیادی میبینی که بچهای هم به کمر بستن و فالهای گردو میفروشن و همه سیاه شدن از آفتابِ داغ همین حوالی، ولی این صورتهای کولیوار هیچ نشونی از بُرنزه شدن لَب دریا و خیالِ آسوده نداره. قاعدتاً باید آفتاب با آفتاب فرق داشته باشه. برنزه شدن بالای پشتبوم کجا و خوابیدن زیر آفتاب و برنزه شدن لب دریا و اقیانوسهای اونور آب کجا!
بهنظرم تموم پونزده روز تعطیلاتِ نوروز، ارزش اون دلگیری عصر سیزده بدر رو نداره که تحت هر شرایط و پوزیشنی که باشی، دلگیری یک میّت تنها و شب اول قبرش رو، تجربه خواهی کرد!
توی ایدهآلترین حالتِ ممکن، چهل پنجاه درصد آدمها از عصر دیروز تا چند روز آینده دچارِ افسردگی شدهاند.
قانونِ ثبتشدهایی که مختص ما، گشادترین آدمهای روی کرهِ زمین نیست که این «افسردگی بعدِ تعطیلات» شامل حالِ جماعتِ تنگِ سرتاسر کره زمین خواهد شد. هر چند همه چیز ما با همه چیز بقیهی آدمهای هستی فرق داره و یک ماهی بود که کار و زندگی رو ول کرده بودیم فیامانالله و رفته بودیم و حالا هم خسته و داغون، پنداری از جنگ جهانی برگشتهایم ولی خواستم بگم اگه امروز غمی گوله شده یه جایی از دلتون، شما تنها نیستید و بسیاری از ما با این گولهگی ورقلمبیده شده که بسان جنین در شکم، لگد هم میزنه به پَک و پهلو، درگیریم!