رفاقت کنیم با ناکجا آباد
آدمی، بعضی روزها دوست داره بنویسه، ولی از کی و از چی و از کجا، خودش هم نمیدونه. آدمی باید یاد بگیره این «بیهدف» نوشتن رو هم تمرین کنه. باید یاد بگیره هر موقع دلش خواست، خودکار رو بذاره روی کاغذِ سفید و همینجوری بدونِ داشتنِ عنوان و مقدمه و هدف بنویسه تا «بره برسه به...».
آدمی باید این، بره برسه به... «هیچ جا» رو هم تمرین کنه. اینکه قرار نیست همیشه بعد از نوشتن برسه به جایی. برسه به مکانی. به مدال و مقامی. آدمی باید یاد بگیره قدمزدن توی خیابون رو خواه با بارون و خواه با گردوغبار ذراتِ معلق کشورهای همسایه، بعضی وقتها با چتر و شالگردن و بعضی وقتها با کلاه و آفتابگیر، بره و بدون داشتن آدرس و نشونی قدم بزنه. بره تا ناکجا آباد و بدون دونستن هیچ پلاک خونهای طیطریق کنه زندگی رو. آدمی باید بیشتر رفاقت کنه با «ناکجا آباد».
کلاهات رو که قاضی کنی، سن و تجربه زندگیات رو که بذاری وسط، میبینی خیلی از اون رفتنها، خیلی از اون آدرسها، خیلی از اون خونه و کعبه و مدینهی فاضلهها همونی نبود که تو میخواستی. خیلی از اون آدرسها رو اگر هم نداشتی، گم نمیشدی. سرگردون نمیشدی. آدمی باید این بدون آدرس رفتنها رو، زدن به محلههای بالا و پایین شهر و پُر از کوچههای تنگ و گشاد، بُنبست یا ختم شده به بزرگترین چهارراههای شهر رو زندگی کنه.
آدمی باید این رفتن و نرسیدن به «هیچ جایی» رو زندگی کنه. اینکه نمازش رو به هر چهار جهت اصلی بخونه. به هر جهتی که خودش دلش خواست رکوع و سجود کنه. دو رکعت صبح رو، سمت جنگل بخونه و مغرب که شد سمتِ خونهی بیبی اذان بگه که دستهاش همیشه بوی پیچ امینالدوله میده.
آدمی باید قبلهاش رو بذاره توی یکی از جیبهای شلوارش و با خودش ببره هر جایی که دلش خواست. اینکه وقتی شب شد، دیگه پی ستارهی قطبی و خرسها، آسمون رو نگرده. شمال و جنوب و قطب و کویر رو خودش مشخص کنه تا هر شب ماه، پی آدمی بگرده تا راه آسمون رو گم نکنه.