سیوشیش سال دیگه، رمضونِ افتاده در مُرداد
ماه رمضون افتاده وسطِ چهلهی تابستون. اگه فمنیستها گیر ندن به واژهها باید بگم حالا دیگه مرد میخواد روزه گرفتن توی این موقعِ سال. خیلی ساله پیش بود که ماه رمضون خُرداد بود. یعنی باید سال و ماه و زمین رو یکبار چَپکی، عقبعقبی بگردونی تا برسی به خردادِ اون سالها.
یادمه کلاسِ پنجم دبستان بودم و امتحان نهایی داشتم. یه کارتِ امتحان که قدِ یه دیسِ برنج و نصفه برگه A4 بود بهمون داده بودن و گفته بودن حتماً باید کارت رو با سوزن تَهگرد، سمت چپ سینهمون بزنیم. یکی از شاخصهای مهمِ بزرگ شدن توی اون سالها داشتنِ امتحان نهایی بود و هر روز ما ضِل گرما، اون کارت بزرگ رو که لای کیسه فریزر هم پیچونده بودیم تا کثیف نشه رو میچسبوندیم به سینهمون و آوارهی کوچه و خیابون میشدیم تا برسیم به مدرسهی غریبهی دیگهای که اسمش حوزه بود و قرار بود امتحانات نهایی رو اونجا بدیم.
پنداری همهی چیزهای اون سالها درد و رنج و بدبختی بود! از جمله همین کارتِ امتحاناتش که نمیدونم ایده کی بود با این طول و عرض ماوراءیش. ما هم، یعنی من و چند تا از دوستام هم بهخیال اینکه این «کارت امتحان نهایی» یعنی بزرگ و آقا و بالغ شدن، از خونهمون کارت رو با سنجاق قفلی میچسبوندیم سمتِ چپ سینهمون که البته وقتی کارت میچسبید به سینهمون دیگه چپ و راست نداشت. لاکردار اونقدر بزرگ بود که سوزن تهگرد قدرتِ نگه داشتنش رو نداشت و تموم عرض سینه رو به اشغالِ خودش درمیآورد. انگاری بیلبورد زده بودی وسطِ اتوبان همت، که البته اون روزها، همت بود ولی اتوبان همت وجود خارجی نداشت.
اون سالها من روزه نبودم. تا سالها و امتحاناتِ نهایی بعدش هم روزهدار نشدم، روز گرفتنِ من داستانی داره که بمونه برای خودم، ولی خوب یادمه توی همون روزهای بچهگی و امتحانات و گرمای وحشتناک تهران، یکی از دوستام که یازده دوازده سال بیشتر نداشت، همهی روزههاش رو گرفت. منی که یادم نیست دیشب شام چی خوردم اسم اون بنده خدا رو یادمه. «محمد ازوجی». اون روزه بود و ما هم که همهی امتحاناتمون سر ظهر برگزار میشد کم نداشتیم از اون پسرکی که حالا سالهاست هیچ خبری ازش ندارم. اون سال همه با هم، با زبونِ شبهروزه، سَر جلسهی امتحان حاضر شدیم و امتحانات نهایی رو دادیم. یه ضرب و با نمرههای خوب هم قبول شدیم. سال بعدش رفتیم کلاسِ اول راهنمایی و هنوز اون ماه رمضون و ازوجی و کارت امتحانات نهایی و بزرگ شدنش رو یادمه.
داشتم میگفتم خیلی سالِ پیش بود که ماه رمضون، توی همین روزها بود و خب خیلی نمیخواد تاریخ و جغرافیا و ریاضی بلد باشی که بدونی باید 36 سال بگذره تا ماه قمری دوباره بیوفته توی همین روزها و همین ماههای بالای چهل درجه سانتیگرادی، عینهو تنور نونوایی. حالا دیگه با این شرایطِ زیستمحیطی باید خیلی خوششناس باشی که 36 سال دیگه زنده باشی تا رمضونِ افتاده در مردادِ دفعهی بعدی رو هم تجربه کنی.
امروز صبح وقتی فکر کردم احتمالاً سیوشیش سال دیگه نیستم پُشتم لرزید. سیوشیش سال زمان زیادی نیست، زود میگذره. بهمین زودی که تا الان گذشته. خندیدم ولی دروغ چرا، خندهام از ترس بود. از روی وحشت. بعدش با خودم فکر کردم حتی شاید سه سال و شیش ماه دیگه هم نباشم. حتی سه ماه و شیش روز دیگه. سیوشیش سال که دیگه خیلی خوشبینانه است.
مرگ ترس داره. برای من داره. نه اونقدر روشنفکر هستم که توی جمعِ دوستان وقتی چیپس و ماست و زیتون میخورم و لَم دادم روی مبل، با خیال راحت بگم میخوام مثل براتیگان و همینگوی با تفنگِ دو لول خودکشی کنم و نه اونقدر آموزههای مذهبی توی وجودم پُر رنگه که بگم رو به قبله میخوابم و شما یه کمی آب تُربت بریزید تَه حلقم و چهار دست و پام رو ول کنید به امون خدا تا مَلکالموت بیاد و قبض روحم کنه و رسید رو بده دستِ نزدیکترین آدمی که داره میزنه توی سر و کلهی خودش تا من رو با خودش ببره.
نه اینکه نزدیک نشده باشم با مرگ، شدم. لب به لب شدم با حضرت ملکالموت. از خیلیهاتون نزدیکتر بودم با عزرائیل ولی الان که فکرش رو میکنم میبینم مرگ ترس داره و سیوشیش سال خیلی زود میگذره. خیلی.