صندلی‌های کنار پنجره‌ی کافه‌ها زودتر از بقیه‌ی صندلی‌ها پُر می‌شه. کسی می‌آد، نگاهی به دور و بَرش می‌کنه. کیفش رو روی صندلی کنار دستش می‌ذاره. می‌شینه و نگاه می‌کنه از پنجره به بیرون.

کافه‌هایی که میزهاشون رو تکی چیدن، شلوغ‌تر از همه‌ی کافه‌های دو و چند نفره‌اند. آدم‌های تنها، این روزها بیشتر از قبل منتظر شنیدنِ ربنّان تا سَرِ سیگارشون رو سُرخ کنند. کافه‌ها. کافه‌ها. کافه‌ها.

تنهایی آدم‌ها توی کافه‌ها پُر رنگ‌تر می‌شه. رساتر می‌شه. گل دُرشت‌تر می‌شه. انگار کسی هست که بابتِ این تنهایی پولی می‌گیره و دادی می‌زنه. انگار کسی هست بلندگو به‌دست، از همین بلندگوهایی که باهاش انقلاب کردند، که با باطری بزرگ کار می‌کرد و یارو پُشت وانت به مَدد اون داد می‌زد: خیارِ سبز قلمی دارم، دَمپایی پاره می‌خرم. خونه‌دار و بچه‌دار، زنبیل رو وردار و بیار! انگاری اعلام می‌شه به تموم اهالی آبادی که ایهالناس، این زن، این مرد، توی این کافه، تنهاست.

تنهایی آدم‌ها توی کافه‌ها، خر است. آبروبَر است.  

خالی موندنِ صندلی‌های روبرویی، کنار دستی، چپی و راستی، خنده‌ی احمقانه‌ای‌یه به تموم این زندگی، به تموم این اجتماع، به هجرتِ آدمیزاد از کوه و جنگل و غار، به شهر، به مدرنیته. به تموم آسانسورهای برج‌های بلند، به تموم خط‌های ویژه‌ی اتوبوس‌های قرمز بی‌آر‌تی، به تموم ادعاهای روشنفکری، به پیپ‌ها و عصاها و کلاه‌ها، به سیفون توالت، به اون تئوری مضحکِ پیدا کردنِ نیمه‌ی گمشده.

خالی موندنِ صندلی‌های روبرویی، کنار دستی، چپی و راستی، پاسخ محکمی‌یه به سوالِ چرا پناهی تنها موند؟ چرا پناهی تنها مُرد؟ حسین پناهی. حالا دیگه می‌دونیم چرا جنازه‌هامون توی اتاق‌ها می‌پوسن، بو می‌گیرن، کرم می‌ذارن و رفیق می‌شن با مگس‌ها.

خالی موندنِ صندلی‌های روبرویی، کنار دستی، چپی و راستی، خنده‌ی تمسخرآمیزیه به همه‌ی آپارتمان‌های چسبیده به‌هم این شهر. بیلاخ گنده‌یه به همه‌ی مسافران مترو که تا زیر بغل هم، چپیدن و عرق شور رو مزمزه می‌کنن و شهر رو به‌تاخت به چپ و راست می‌رن. از تجریش به بازار، از اصفهانک به آزادی، از رسالت به بهشت‌زهرا. ایستگاه آخر.

کافه‌های این روزهای این شهر، نیاز به میزهای بزرگ مربعی ندارن. نیاز به میزهای گرد مجلسی ندارن. نیاز به میز ندارن. ای‌کاش آدم‌های خوب این شهر نذر پنج‌شنبه‌‌ی این هفته‌شون رو، توی کافه‌ها ادا می‌کردن. خرما و آش‌رشته و حلیم و حلوا رو به تموم آدم‌های تنهای کافه‌نشین می‌دادن.

عکس از فتوبلاگ کیوان