«جبر جغرافیایی» یک چیز ماورایی نیست. حقیقتی است نزدیک‌تر از رگ گردن بر کَت‌و‌کولِ ما آدم‌های این سرزمین؛ که اتفاقاً از خیلی وقت پیشترها هم می‌شناختیمش و از وقتی محسن نامجو، این حقیقت رو با نُت‌های موسیقی و گیتار و در قالب ترانه‌ای تحویل‌مون داد تا توی مهمونی و پیچ‌و‌خم‌های جاده‌ی چالوس و سیاه‌بیشه اون رو داد بزنیم، فریاد بزنیم، نعره بزنیم، بیشتر به این تُحفه‌ی خدادادی فکر کنیم.

بعد از تفکر و تعقل دو حالت پیش می‌آد! یا راضی و خشنودیم و نثار ارواح گذشتگان فاتحه‌ای می‌فرستیم که در ایران به‌دنیا اومدیم، یا ناراضی هستیم و لاینقطع فحشی نثار روح و روان بازماندگان می‌کنیم که این همه ارضِ الهی و پنج قاره و دویست سی‌صد کشور بزرگ و کوچک ثبت شده بر روی زمین و سازمان ملل و اونوقت آخه چرا این‌جا، توی ایران بار رو گذاشتی زمین؟

ما آدم‌های مونده در این چهار خطی که پنداری وطن نام داره، توی خیلی از مواقع هیچ فرقی نداریم با فک‌و‌فامیل و دوستانی که ماه‌ها و سال‌های پیش یکی از دو فرودگاه‌ بین‌المللی پایتختِ این مملکت عینهو غولِ بی‌شاخ‌و‌دُمی قورت‌شون داد و رفتند تا شماره تلفن‌هاشون با دو صفر شروع بشه و هم‌اکنون ساکنِ زمین و هوای خوب و فرح‌بخشی هستند و ملیت و اقامت و پاسپورت و پول دو و سه و چندگانه دارند.

خوشبختانه یا متاسفانه هیچ فرقی بین ما و اون‌ها نیست، که ساکن اون‌سر دنیا هم باشی وقتی ایرانی باشی روح و روان و جسم و عاطفه و حس و حالت هنوز درگیر‌و‌دار همون جبر جغرافیایی هست. گریزی نیست از این حقیقت. نمی‌تونی فرار کنی ازش.

این‌جا که باشی غم‌و‌غصه و مشکلات و مصایب عینهو یه گربه ملوس چمباتمه می‌زنه روی زانوهات و از این‌جا هم که جمع کنی بری، زودتر از این‌که پلیس فرودگاه مُهر ورود به کشورش رو بزنه توی پاسپورتت، بدبختی‌های یک مهاجر جهان سومی، زودتر از خودت و چمدونت روی ریل به‌طرفت می‌آد و از همون دورترها برات دست‌ تکون می‌ده.

آدم جهان سومی، هر جای دنیا که باشه تنیده شده با مشکلاتِ جهان سوم. خودت هم که داشته باشی و در رفاه باشی یه سَر دلت نگرانِ درآمد پدر بازنشسته و سُفره کمرنگ پَهن شده‌ی خونه‌تونه. پاریس و استکهلم و ملبورن و فرانکفورت و ادمونتون هم که باشی گیرم توی یکی از این هزاران فروشگاه بی‌سر و تَه زنجیره‌ای سبدی در دست داشته باشی و پُر کنی اون‌رو از گوشت و مرغ و ماهی، مگه چیزی به‌راحتی از گلوت پایین می‌ره و می‌تونی نگران تخم‌مرغ‌هایی که در وطن هر روز گرون و گرون‌تر می‌شه تا بره و برسه به قیمت زعفرون نباشی.

ما آدم‌های جهان سومی باید زندگی کنیم با جبر جغرافیایی. بعید بدونم محدوده و طول و عرض جغرافیایی عامل پُررنگی باشه برای فرار از این اجبار. فقط باید امیدوار باشیم و دعا کنیم تا در جهان دیگه و شروع زندگی بعدی، شانس و اقبال باهامون یار باشه و توی جهان اول به‌دنیا بیاییم تا شاید اینبار ناف‌مون رو با این همه بدبختی گره نزده باشند!