توی این چند روزِ آخر شهریور، اون‌قدر همگان، همه‌ی برنامه‌ها، رسانه‌ها، شبکه‌های فردی و اجتماعی، از پاییز و مهر نوشتن که آدم دیگه جرئت نمی‌کنه دو خط از این تغییر فصل بنویسه.

پنداری برای خلق‌الله، مُد امسال، رسیدن پاییزه. انگاری پاییزِ امسال، حتی عزیزتر از بهار و نوروز شده که صحبت از سفره هفت‌سین بود و ربنا و آوای یا مُقلِبَ‌القُلوب!

البته ارادت قلبی من (حداقل برای خوانندگان وبلاگ) از خیلی سال پیش، نسبت به این ماه و فصل مشخص بوده ولی به‌طرز عجیب‌و‌غریبی، مهر و روزهای پاییز، مشتری پیدا کرده و توی این چند روز عاشقانه‌هایی در وصفِ این فصل خزون سرودن، که بیا و ببین؛ آن‌چنانی!

بهرحال پاییز رسید. اگه قرار به تغییر خلق‌و‌خو و روحیات درونی‌مون نباشه که قاعدتاً چیزی فرق نخواهد کرد. فقط از چند روز آینده، چند روزِ ابری و بارونی داریم. برگ‌ریزون داریم. خش‌خش داریم. هورمون‌ها که یه کمی بالا پایین بشه، هوس پیاده‌روی می‌کنیم اما هیچ‌کدوم دل‌و‌دماغ و حوصله‌ی هَم کشیدن پیدا نخواهیم کرد و فقط اکتفا می‌کنیم به دیدنِ آدم‌ها و خیابون‌ها از پشتِ شیشه‌ و یک‌ماه بعدش هم وارونگی دما و اینورژن به هزارویک مشکلِ دیگه‌ی این شهر اضافه خواهد شد و چشم بهم بزنیم، داریم هندونه می‌خریم تا رسیدن زمستون و شب یلدا رو جشن بگیریم. به‌همین سرعت. به‌همین سادگی.

نه پاییز اونقدر متفاوت با تابستون و زمستونه که به پای شهریور زنگوله ببندیم تا ببنیم کی دور می‌شه و مهر می‌رسه و نه روزهای دیگه اونقدر فرق داره با این ماه خزون‌زده‌ی عاشق.

بهرحال امروز، مهر رسید و باز شدنِ مدرسه و دیدنِ بچه‌ مدرسه‌ایها، شاید خیلی‌هامون رو دوباره پَرت کرد به روزهای خیلی دور. روزهایی که هر چی کم داشت، ولی این‌قدر افسوس و ایکاش نداشت.