فرودگاه چندان شلوغ نبود ولی باز هم جلوی پارکینگ، تابلوی «ظرفیت تکمیل است» بهمون دَهن کَجی می‌کرد. دو جوان بیست و چند ساله، جلوی تابلو واستاده بودند و سیگار دود می‌کردند. پنداری قرار بود لباس‌شون فُسفری باشه، شاید هم بود اما از دودِ ماشین‌ها، این‌جور بی‌نقش و نگار شده بود. به محض این‌که شیشه‌ی ماشین رو دادم پایین، دستش رو در ادامه‌ی جاده‌ی تاریک و خلوتِ فرودگاه گرفت و گفت: برو پارکنیگ شماره سه.

اصلاً صبر نکرد تا من سوالم رو بپرسم و بعدش جواب بده. مثلاً شاید تَنگم گرفته بود و دنبال توالت می‌گشتم. رفتیم پارکینگِ شماره سه. سوار اتوبوس شرکت واحدی که راننده سَرش رو روی فرمون گذاشته و چُرت می‌زد، شدیم. یکی هم تَه اتوبوس، عینهو نعش افتاده بود. درازبه‌دراز. کمی اینورتر از رو به قبله. نفهمیدم مسافر جا مونده از پروازه یا شاگرد شوفر که این‌جور از حال رفته.

وقتی توی سالن و پشت اون شیشه بلند رسیدیم، دو نفر از دوستامون که تازه عروس و دوماد هستند زودتر از ما، رسیده بودند. چشم‌های هر دو بی‌خواب. ماچ کردیم. یادم نیست دو تا، یا سه تا. شاید باید کمیته‌ی تشکیل بشه تا این اختلافِ اساسی ایرانی‌ها در بوسیدن رو حل کنه. سال‌هاست بلاتکلیف موندیم، بوسیدنِ روی ماه طرفِ مقابل باید زوج باشه و دو تا، یا فَردش کنیم و سه تا!

دنیای عجیب‌و‌غریبی است، حدِ فاصلِ این سَر فرودگاه تا اون یکی سرش. یه جا گروهی می‌خندن و خوشحال از رسیدنِ مسافرشون، و یه جا، فله‌ای زار می‌زنند بابتِ سپردن عزیزشون به دلِ بزرگ فرودگاه که پنداری شب‌ها آدم‌ها رو قورت می‌ده. 

اون‌قدری نگذشته بود از رفتن‌شون و تَرکِ وطن و آبی که پشت پاشون ریخته بودیم هنوز خشک نشده بود. ماچ و روبوسی کردیم با زن و شوهرِ تازه رسیده از سفر که رفاقتی بالای ده و بیست سال با هم داریم. خوبی فرودگاه اینه که می‌شه بی‌دغدغه خندید، بی‌هراس از قضاوتِ دیگرون، گریه کرد، بدون دلهره بوسید. البته بوسه در چارچوب یک سری موازین نانوشته، نه این‌که لب رو لب گذاشت و به روش فیلم‌های هالیودی فرنچ‌کیس کرد و دِ برو که رفتیم!

ریخت و قیافه‌ی تار و مار‌شون، خستگی بیش از بیست‌و‌چهار ساعت مسافرت و پرواز رو نشون می‌داد. علی، ریش درآورده بود. پنداری هر چه بیشتر هواپیما اوج گرفته، سرعت رشدونمو موی سر و صورت این بنده‌ی خدا هم بیشتر شده. دستی به سر و گوشش کشیدم. گفتم: از آمریکا رسیدی مُتبرکی. بمالم شاید شیطون بزرگ من رو هم طلبید. خندید و آروم دَم گوشم گفت: شاش دارم، بریم دستشویی. با دست کفِ تمیز فرودگاه رو نشون دادم و گفتم: چرا راه دور بریم، همین جا.

سه تا ماشین بودیم. پنداری عروس و دومادی به خانه‌ی بخت می‌بردیم. تهرانِ بعد از بارون، خلوت بود و ساکت و تا حدی تمیز. علی از آمریکا گفت. از خوبی و بدی‌هاش. من هم گفتم، ولی بیشتر اون حرف زد. بیشتر که نه، همش اون حرف زد. هر جا خواستم چیزی بگم هنوز کلام چفت‌و‌بستش جور نشده، پاره‌اش کرد. گفتم ساکت باشم ببینم چی می‌گه.

ماشینِ جلویی به رانندگی هادی، راه رو بی‌راه رفت. راهنما زد و چپ و راست پیچید. فرض کن به‌جای همتِ شرق، سَر از پُلِ ستارخان دربیاریی. تهران خلوت بود. سوپورهای بامعرفت، جارو می‌زدند برگ‌های مونده از عشق‌بازی دیشب رو.

جلوی بره سفید واستادیم. ساعت پنج صبح بود. نخوابیده بودم. چشم‌هام قرمز بود. نون رو تیلیت کردیم توی آب و مغز. هشت نفر بودیم. خندیدیم. یکی از سانفراسیسکو گفت و اون یکی از یونیورسال استودیو. اون‌ها از اونور و رفیق‌های مونده‌ی پُشتِ مرز گفتن و ما از این‌ور و دوستانی که بُقچه‌هاشون رو سَر چوب گره ‌زدن تا برن.

خندیدیم، به لیمو. به رومیزی پلاستیکی کثیفِ بره سفید. به پیاده‌روی پُر ستاره‌ی هالیوود. به زبونِ دراز و چش‌و‌چالِ دراومده‌ی بره‌ایی که باعث شد اون وقت صبح، دوباره ما بشنیم پشتِ میزی مشترک.

ساعت یه ربع به شیش، پیچیدیم توی همتِ شرق. ما دوباره این‌جا بودیم. تهران، همین چند ساعت پیش. چشم‌هام قرمز شده. بیشتر از بیست‌و‌چهار ساعته نخوابیدم. اولین بارون پاییزی تهران، دوستانِ ما رو با خودش آورد.