فضای سورئالی شده. سرزمینِ عجیب‌و‌غریبی. وسطِ همبرگرِ وَکیوم شده، یک بندِ انگشت، پیدا می‌شه. بدونِ صاحب. چند روز بعد، کار که به روزنامه و خبر و رسانه کشیده می‌شه، پُر تیراژترین روزنامه‌ی کشور صفحه‌ی اولش، تیتر می‌زنه که صاحبِ بندِ انگشت پیدا شد، و خب پنداری همه‌ی این سر و صداها برای گم شدنِ صاحبِ اون یک بندِ انگشت بوده.

شهر عجیب‌و‌غریبی شده. فضای سورئالی حاکم شده. شاید اگر فردا، گاوی رو دیدیم با شاخ‌های بلند و تیز، پُشتِ اتوبوسِ شرکتِ واحدِ خطِ تجریش–ونک که یکی از این سیگارهایی رو که بوی پهن می‌ده گیرانده و خسته از ترافیک اعصاب خردکنِ پایتخت، به سیگار پُک می‌زنه نباید تعجب کنیم. پای چپش رو بالا آورده و کُتش رو به گیره‌ی بالای سرش آویزون کرده. شاید حتی بد نباشه موقع پیاده شدن، بدون این‌که اصلاً به روی خودمون و روی آقای گاو بیاریم، بزنیم پُشتش و بگیم: خسته نباشی!

شاید همین فردا، توی یکی از همین روزهای بارونی آبان ماه، کلاغی رو دیدیم توی پیاده‌روهای پایتخت، بغل پارکِ ملت، که کنار گاری چوبی و قدیمی واستاده و باقالی با سرکه می‌خوره و بعدش به‌جای پرواز، بال‌هاش رو زده زیر بغلش و سَلانه‌سَلانه از روی برگ‌های زرد و قرمز راه می‌ره. شاید وقتی بهش گفتیم: تو دیگه چته؟ تو چرا؟ برگرده معصومانه زُل بزنه توی چشم‌هامون و بگه: خسته شدم. خسته از این همه بال‌بال زدن الکی.

اون‌وقت نباید تعجب کنیم. فقط باید سری تکون بدیم و نگاه کنیم. باید درک کنیم. باید واستیم و ساکت، قدم زدنِ کلاغ رو تماشا کنیم. توی همین پیاده‌روهای تهران. کنار پارکِ ملت. سگ. گاو. کروکودیل. کلاغ. یک بند انگشت. یابو. گودزیلا. آخرین تک شاخ. همبرگر. سِرنتی‌پی‌تی. عقاب پنجه طلایی.

شاید یکی از همین روزها، دیدیم اتوبوسی رو که از خط ویژه یا اسمِ شیک‌و‌پیک شده‌ی بی‌آر‌تی رد می‌شه، کمی بالاتر از پارک ملت، هنوز نرسیده به چهارراه پارک‌وی، محکم می‌زنه رو ترمز، بوقی می‌زنه و کلاغ خسته‌ از روزگار رو که دست‌هاش رو پُشت کمرش گره کرده و قدم میزنه رو بدون بلیت سوار می‌کنه. شاید اگه کمی دقت کنیم دود سیگارِ راننده رو که از شیشه‌ی اتوبوس بیرون می‌آد ببینیم.

شک نکنید اتوبوس وقتی نزدیکِ باغ فردوس برسه، نگه می‌داره تا کلاغ پیاده بشه و بره تا برای خودش و آقای گاو، حلیم تازه با گوشتِ بوقلمون بخره.