«است» شاخِ شمشاد
اگر اهلِ نوشتن باشید، اگر قرار باشه متن و نوشتهتون با قاعده و قانون و اصولِ دُرستنویسی همراه باشه قاعدتاً خیلی جاها با مشکل بزرگی مواجه شدید. مشکلِ «است» که عینهو تیغی در گلو، نه توی متن و نوشته، خوب میشینه و نه میشه بهجاش «هست» یا چیز دیگهای رو جایگزین کرد. بهنظرم یکی از بزرگترین مشکلاتِ زبان فارسی این «است» هست که همچین بیقواره و بدون جانشین هم هست!
آدمها و خاطراتی وجود دارند، نمونهی عینی از همین «است». هیچ کاری نمیشه باهاشون کرد. نه توی متن زندگیت میشینه و به واژههای پَس و پیش جفتوجور میشه و نه میتونی چیزی رو جایگزینشون کنی. آدمهایی هستند که رفتند ولی چه رفتنی. از همون صبح که ریخت و قیافهی خودت رو توی آینه میبینی حضور پیدا میکنند و باهات میان تا بوق شب. با خروس بیدار میشن و همراه هستن تا نصفه شب و پارسِ سگِ سوزنخورده.
نه «است» رو میشه از زبان فارسی حذف کرد و نه بعضی از خاطرات رو. زیبنده نیست گفتنِ «استخوان لای زخم» ولی آدمها و خاطراتی هستند مثالِ عینی استخوانِ لای زخم. باید باهاشون سَر کنی. نه خوب میشن و نه مرهمی وجود داره برای این زخم.
آدمهایی وجود دارند عینهو «است». مثلِ شاخِ شمشاد، حی و حاضر در فرهنگِ الفبای زندگی.