وقت‌هایی هست که آدم داغونه. این‌جور وقت‌ها باید پیغمبر شد و عینهو ابراهیم که هر پرنده رو تکه‌تکه‌ کرد، خرقه‌ی پوشید و شبان شد و چوبی به دست گرفت و رفت تا روح و روانِ تکه‌تکه شده رو از سَر هر کوه و قله‌ دور و نزدیکی، پیدا کرد تا دوباره همه رو بهم وصله‌پینه کرد و باز هم بلند شد و سَرپا ایستاد.

این‌جور وقت‌ها نباید حرف زد، نباید درنگ کرد. نباید منتظر وحی و اشاره موند. این‌جور وقت‌ها باید رفت، باید سر به بیابون گذاشت.

چوبدستی‌ام کجاست؟