روزهای اردیبهشتِ تهران، حضور نمایشگاه کتاب که سال‌هاست فقط پُز «بین‌المللی» بودنش رو به رُخ می‌کشه و امکاناتی در حدِ جشنواره‌های بومی-محلی و فولکور هم نداره، عاملی‌یه برای بهتر شدنِ حالِ ما جماعتی که با تمام مشکلات، هنوز هم دغدغه‌ی کتاب و خوندن داریم و حتی قدم‌زدن توی نمایشگاه و حض بصری هم می‌تونه عیش‌ِ بهاری‌مون رو تکمیل کنه.

این روزها، کتاب هم کالایی لوکس و شبه‌مُدرن شده که می‌تونی با داشتن چند جلدش خروارخروار فخر بفروشی و بادی به غبغب بندازی و نگاهی جانبدارانه به خلق‌الله کنی، که بله این من هستم که می‌تونم کتاب بخرم و... البته حالا دیگه به‌راحتی گذشته‌های نه‌چندان دور نیست که بتونی کتابخونه‌‌ات رو با کتاب‌های رنگی گالینگور پُر کنی و جاهای خالی رو اندازه بزنی و به کتابفروشِ آشنای محله‌تون، سفارش ۵۶ سانتی‌متر کتاب با جلد قرمزِ مایل به صورتی بدی.

کاغذ و کتاب گرون شده و کار سختی‌یه خریدن چند جلد کتاب که رُستم دستان می‌خواد و گرز گران و تراول‌چک و کارتِ خرید اعتباری.

قدیم‌ترها خیلی چیزها رو با افسوس از پشتِ شیشه‌ی ویترین مغازه‌ها نگاه می‌کردیم و با توجه به رده‌های مختلفِ سنی، افسوس‌های بزرگ و کوچک می‌خوردیم.

بچه مدرسه‌ای بودیم و حسرت دوچرخه و اِسکیت و آتاری به دل‌مون موند. دانشجو شدیم. نه خودمون داشتیم و نه بابامون که برامون فلان کفش خارجی مارک‌دار رو بخره، بعدها خودمون شدیم کارمند و دست‌به‌جیب، و مجبور که از پشت شیشه‌های قدی نمایشگاه‌های عباس‌آباد، برف‌پاکن‌های فلان بی‌ام‌دبیلوی زیتونی رنگ رو ببینیم و آه بکشیم و نفرین کنیم به جماعت بورژوایی که انگار مال ما و بابامون رو خوردن و بی‌حساب کتاب پولدار شدند!

و حالا که سال‌هاست رو خودمون و ظاهر و باطن و تموم نفوس شیطانی کار کردیم و خواسته‌هامون رو از دنیا و رفاه مادی و ماشین و آهن و زیورآلات، به موضوعاتِ فرهنگی تغییر دادیم باز هم باید افسوس بخوریم به این‌که نمایشگاه کتاب هست و ما نمی‌تونیم فارغ از دودوتا چهار تا کردن‌ها، کتاب بخریم.

«کلیدر» رو می‌بینیم و خودمون رو به ندیدن می‌زنیم و مثل همون آتاری و دوچرخه و بی‌ام‌دبیلو آه می‌کشیم و حسرت می‌خوریم و از کنارش عبور می‌کنیم تا بیشتر از این شرمنده خودمون و آرزوهامون نشیم.