سهراب: هستی، تو وقتی به سال 59 فكر می‌كنی، اولين چيزی كه يادت مي‌آد چی‌ئه؟ مثلاً من درگيريهای خيابانی و بمب‌گذاری و اعدام يادم‌ می‌آد. خب، تو اولين چيزی كه يادت مي‌آد چی‌ئه؟ وقتی يكی می‌‌گه سال 59، اولين چيزی كه يادت مي‌آد چی‌ئه؟

هستی: حجاب. فكرش رو بكن. تا قبل از سال 59 خيلی از زن‌ها بدون روسری و حجاب بودند. همه‌ی‌ ما بدون روسری می‌‌رفتيم مدرسه. من تا مدتی نمی‌‌فهميدم چرا همه چيز عوض شد. نمی‌‌فهميدم چه طور ناگهان همه‌ی زن‌ها پذيرفتند حجاب داشته باشن.

سهراب: من يادم‌ئه اولين باری‌ كه مادرم با حجاب از سر كار برگشت خونه، من واقعاً در نگاه اول نشناختم‌ش. فكر كردم يه زن غريبه اومده توی خونه.

هستی‌: من هم هيچ‌وقت يادم نميره اولين باری كه خانم معلم ادبيات فارسی‌‌مون با روسری اومد مدرسه. اين خانم فقط و فقط مينی‌‌ژوپ می‌‌پوشيد. هيچ‌وقت از  مينی‌‌ژوپ بلندتر چيز‌ی نمی‌‌پوشيد. تا اين‌كه بالاخره يه روز با حجاب اومد مدرسه. من داشتم از تعجب شاخ درمی‌‌آوردم.

سهراب: آره، يادم‌ئه برای‌ من هم عجيب بود. همون زن‌هايی‌ كه همیشه بدون روسری حتی با دامن کوتاه می‌‌ديديم‌شون یهو همه‌شون با حجاب شدند. خب، ديگه چی‌ يادت مياد از سال 59.

هستی‌: يه سری‌ اسامی يادم‌ مياد و يه سری كلمه.

سهراب: مثلاً؟

هستی: مستضعف.

سهراب: خب، ديگه؟يك دقيقه سكوت

هستی: استكبار.

سهراب: يه وقتی بذار هر چی از سال 59 يادت ميآد برام بنويس.

هستی: داری نمايش‌نامه‌‌ی جديدی می‌‌نويسي؟

سهراب: آره.

هستی‌: من هم توش بازی دارم؟

سهراب: آره.

هستی: چند تا نقش زن داره؟

سهراب: سه تا.

هستی: اسم‌ش چی‌ئه؟

سهراب: خداحافظ تا نمی‌‌دانم چه وقت.

(نور صحنه خاموش و لحظه‌ای بعد روشن می‌شود. هستی از روی كاغذی می‌‌خواند.)

هستی‌: بخونم؟

سهراب: بخون.

هستی: امپرياليسم. استكبار جهاني. امام خمينی. آيت‌الله طالقانی. شريعتی. بازرگان. بنی‌‌صدر. منتظری. مسعود رجوی. بسم‌الله‌ القاسم‌ الجبارين. شروع جنگ. چريك‌های فدايی خلق. پاك‌سازی. اعدام. انتقام‌های شخصی. يادم‌ئه يكی از همسايه‌های ما كه ارتشی بود توی اون شلوغ‌پلوغی‌‌ها كه هر كی اسلحه داشت، يكی كه باهاش دشمنی داشت، اومد زنگ خونه‌ش رو زد، اين ارتشی بدبخت اومد در رو باز كرد، يارو با اسلحه تق زد كشت‌ش. اگه يادت باشه انقلابی بودن يه جورايی مد بود. همه حرف‌های سياسی می‌‌زدند. يادم‌ئه ديوار اتاق برادرم پُر از عكس خواننده‌ها بود. اما همين‌كه انقلاب شد، همه‌ی اون عكس‌ها رو انداخت دور و جاشون عكس شهدا و انقلابيون زخمی رو چسبوند. يادم‌ئه كه من از ديدن اون عكس‌ها حال‌م بد شده بود. همه‌شون با سر و صورت خونين و لَت وپار. اون‌ روزها هر جا می‌‌رفتی اين عكس‌ها رو مي‌ديدی. روی ديوار كوچه و خيابون، توی تابلوی مدرسه. خب، ادامه‌ش: صادق خلخالی. سرقت مسلحانه از بانك‌ها. عوض شدن اسم خيابون‌ها و مدارس. عوض شدن پول. ملی شدن بانك‌ها. صف‌های طولانی نفت. فيلم‌های پارتيزانی. روزنامه‌ی انقلاب اسلامی. چند تا هم شعار كه روي ديوار می‌نوشتند يادم اومد كه نوشتم.

سهراب: بگو.يك دقيقه سكوت / آيدا كيخانی

هستی: نان، مسكن، آزادی. ليست ساواكی‌‌ها را منتشر كنيد. اين هم الان يادم اومد كه روي ديوار با خط درشت نوشته بودند روزنامه‌ی مردم را بخوانيد. يكي ديگه زيرش نوشته بود: خوانديم، چرت بود. چند تا سرود هم يادم اومد كه نوشتم. (می‌‌خواند:) هوا دلپذير شد گل از خاك بردميد/ پرستو به بازگشت زد نغمه‌ی‌ اميد. برپاخيز از جا كن بنای خاك دشمن. ديو چو بيرون رود فرشته درآيد.

سهراب: (می‌‌خواند:) ايران ايران ايران /  رگبار مسلسل‌ها.

هستی‌: (هم‌زمان با سهراب می‌‌خواند:) به لاله‌ی در خون خفته‌ / شهيد دست از جان شسته.

********

در سال 80 محمد يعقوبی نويسنده و كارگردانِ خوشنام تئاتر، يك دقيقه سكوت رو كه گوشه‌ای از ديالوگ‌های اون رو خوندين، اجرا می‌كنه. 8 سال می‌گذره و ميرسيم به روزهایی كه امروزش دوباره اول خرداده و حالا آيدا كيخانی، همسر يعقوبی (البته اگه اشتباه نكنم) همون كار رو با يه سری هنرپيشه‌های جديد در تالار مولوی بر روی صحنه می‌بره و من اميدوارم كه چند سال ديگه، مثلاً سال 1395 شرايط سياسی و اجتماعی اين مملكت اونقدر خوب شده باشه كه ديگه نيازی نباشه كارگردان ديگه‌ای برای بار سوم يك دقيقه سكوت رو اجرا كنه و توی اون سال‌ها هم بعد از پايان نمايش صدای هِق‌هِق گريه‌ی تماشاچيان رو بشنويم.

غم تدريجی كه از شروع تا پايان نمايش يك دقيقه سكوت رسوب می كنه توی روح آدم، گوشه‌ای از واقعيت اين مرز پُر گهره! كاشكی يكی بود تا وقتی من گفتم مرز پر گهر، يه شيشكی برام می‌بست. صحبت از شهريور 1320 و ماشين دودی و راديو ترانزيستوری نيست كه حتی ننه و بابامون هم يادشون نباشه. صحبت از همين هفت، هشت، دهسال پيشه كه كجا بوديم و حالا كجاييم. چه سير نزولی داشت زندگی و اجتماع و آدم‌های اين مملكت. بزرگ‌هاش كه اينجوری كوتوله شدن ديگه بماند حال و روز اون كوتوله‌هايی كه هيچ‌جايی نداشتند توی تاريخ و جغرافيا.

حيفه، توی اين دو هفته‌ی باقيمونده سری به تالار مولوی خيابون 16 آذر نزنيد و يك دقيقه سكوت رو نبنيد. حيفه توی اين روزهايی كه امروزش اول خرداده اون بغض لعنتیِ بعد تئاتر توی گلو‌تون عينهو يه توپ كاموايی راه گلوتون رو نبنده. حيفه تموم اون بغض‌های اين چند ساله، توی سالن تاريك مولوی سر باز نكنه. حيفه تهران باشی و عاشق كتاب و تئاتر و سينما و كتاب و ميدون انقلاب و اونوقت نبينی يك دقيقه سكوت رو كه جا داره همين الان به احترام مردان بزرگ اين سرزمين، سرپا بايستيم و همگی يك دقيقه سكوت كنيم.    

یک دقیقه سکوت
کارگردان: آیدا کیخایی
نویسنده: محمد یعقوبی
بازیگران: جواد مولانیا، فرانک کلانتر، نوید محمدزاده، معصومه رحمانی، مژگان خالقی
تالار مولوی / تالار کوچک
ساعت ۱۹:۱۵
قیمت بلیت: ۳۰۰۰ تومان
خیابان انقلاب، خیابان ۱۶ آذر