برشی کوتاه از زندگی
حولهی حموم رو تَنم میکنم. کلاهاش رو میندازم روی سرم و میام میشینم روی مبل. آب روی صورتم ولو و موهام ریخته شده روی پیشونی و آب قطره قطره میچیکه روی فرش جلوی پام. مامان روی کاناپه دراز کشیده و تلویزیون میبینه. همونجوری یه وری نگاهی میکنه و میگه: بچه با اون سینوزیت و تن و بدن خیس، جلوی کولر نشین سرما میخوریها.
از راه بینی نَفس بلندی میکشم و میگم: قرمه سبزییه؟!
بلند میشه تا کولر رو خاموش کنه: دیروز از صبح بار گذاشته بودم برای شام، دیشب دیدم تو هم نیستی، گذاشتم امروز نهار بخوریم. چه عجب امروز نرفتی سرکار.
انگاری یه قسمتی از زندگیهامون لونه کرده توی اون تلق و تلوقهای صدای کولر. با هر دوری که تسمه میزنه، یه خاطره برام زنده میشه. کولر رو که مامان خاموش میکنه دوباره پرت میشم به شنبه 15 خرداد ۸۹.
همونجور که روی مبل نشستم، خودم رو یه کمی جابجا میکنم و پام رو تکیه میدم به ستون بیقوارهای که دراز وسط سالن پذیرایی رفته بالا و هر چند وقت یکبار باعث میشه، تمام خاندان و سواد مهندسی که طراحی ساختمون رو کرده زیر و رو کنم.
مامان میره کنار پنجره. بیرون رو نگاه میکنه و میگه: یه هفتهای هست که عمهات اومده. بنده خدا انتظار داره، عصری خونهای بریم یه سر بهش بزنیم؟!
آب از کف پام میریزه رو ستون و از شیارها تا یه جایی میاد پایین و بعدش دیگه خشک میشه. بدون اینکه چیزی بگم مامان میره سمت آشپزخونه. از روی کانتر عینکش رو برمیداره و میزنه به چشمش. دفتر تلفن رو باز میکنه و گوشی تلفن رو برمیداره و شماره رو میگیره. سلام و علیک و به عمه میگه: آره اتفاقاً کیوان گفت اگه عصری خونه هستید بیایم یه سری بزنیم.
گوشی رو میذاره و میگه: بنده خدا سالی یکبار میاد ایران. تو رو هم خیلی دوست داره. پارسال هم که رفتی پیششون ازت کلی پذیرایی کردن.
ـ مامان من گشنهام، نهار نمیخوریم؟
هنوز روی مبل نشسته که دوباره بلند میشه و میگه: پس پاشو خودت رو خشک کن و لباست رو تنت کن تا من نهار رو آماده کنم.
نهار رو میخورم. سرم رو تکیه میدم به پشتی مبل و لپتاپ رو میذارم روی سینهام و گوگلریدر رو چک میکنم. تلویزیون یه فیلم سینمایی بند تنبونی گذاشته و مامان با دقت فیلم رو نگاه میکنه. چند تایی مطلب که میخونم میرسم به یه عکس آنچنانی و بیناموسی که شکرخدا دوستان گودری همچین کم هم شِر نمیکنند.
خانومی خوش قد و بالا که هیکل خیلی خوبی داره و لب یه بالکن توی یه کلبهی جنگلی واستاده. پشتش جنگل و کنار دستش شاخههای رنگی گلهای وحشییه. زاویه و کادری هم که عکاس انتخاب کرده تا از این خانم نیمه برهنه، عکس بندازه خیلی خوبه. چند ثانیهای روی عکس تامل میکنم. نگاش میکنم. گلهای قرمز، زیبایی عکس رو چند برابر کرده. همونجور که دراز کشیدم، جای لپتاپ رو روی شکمم عوض میکنم. مانیتور رو یه کمی خم میکنم سمت خودم تا نور نیوفته توی صفحه و عکس رو بهتر بتونم ببینم. محو عکس شدم که مامان زیر لب و خیلی آروم میگه: استغفرالله!
تا سرم رو برمیگردونم، مامان هم سریع رو به تلویزیون برمیگرده، جوریکه مثلاً داره فیلم نگاه میکنه و اصلاً حواسش به من نیست. به روی خودم نمیارم. دوباره جابجا میشم و لپتاپ رو همونجوری روی شکمم میذارم. چند تا مطلب میخونم و دوباره میرسم به یه عکس دیگه.
اینبار زن و مردی در حالیکه به هم پیچیدن، روی تخت خوابیدند. تن و بدنشون گم شده لای ملافههای سفید. پنجره باز و باد پردهی اطاق رو به رقص درآورده. آفتاب رگهرگه تخت و اطاق رو روشن کرده. از عکس خوشم میاد. لایک میزنم و میخوام شِرش کنم که دوباره صدای نُچ مامان زیر گوشم بلند میشه. باز هم سریع سرش رو برمیگردونه و ادامه فیلم سینمایی رو نگاه میکنه. لپتاپ رو از برق میکشم و میرم روبروی مامان روی همون مبل میشینم و پام رو هم تکیه میدم به ستون وسط خونه. مامان از جاش بلند میشه. درست روبرم میشینه. پاهاش رو از روی کاناپه میذاره روی زمین و میگه: به نظرم امسال دیگه باید سر سامون بگیری.