شاید شنبه است
چشمهام قرمز شده. اين قرمزی بار اول نيست و بار آخرش هم نخواهد بود. كبودی كمرنگی هم معمولاً دور چشمهام مثل طوقهی دوچرخه، دست و پا ميزنه. بقول يكی از دوستانِ نزديك، اگر نمیشناختيمت میگفتيم حتماً اهل خلافی. راست ميگه، اهل خلاف كه هستم ولی نه اون خلافی كه چشم خيلی از آدمهای اين مرز و بوم رو قرمز شهلا میكنه. نه حشيشی. نه بنگی. نه عرقی. نه شيشهای كه تموم خلاف و تموم قرمز و گودی چشم، بخاطر دير خوابيدنهای هر شبمه. كافیيه كه توی ليستِ دوستان من باشی و ساعت يك شب توی مسنجر بگی: سلام و من نگم: عليك. هر چند چراغم هميشه خاموشه ولی بيدارم و در حاليكه ليوان چايی دستمه، به رفتوآمد شما شبزندهدارها نگاه میكنم. شبها تا ديروقت بيدارم.
شب رو دوست دارم و اونقدر دير میخوابم كه تمام معادلات و توصيههای پزشكی رو ببرم زير سوال. هر آنچه كه اونها برای داشتن يك خواب مفيد ميگن رو تقسيم بر دو میكنم. يكونيم دو شب، بخوابی و پنج صبح بيدار بشی يعنی شبی سه ساعت، حداكثر و توی ايدهآلترين حالت ممكن، چهار ساعت و اين عدد و رقمها با اونچه كه دكترهای شيك و پيك و چُسان فِسان كردهی امروزی ميگن، ساعتها فاصله داره. دكترن ديگه فكر میكنند حرف نزنند ما جماعتِ بيسواد میگيم لال هستند، خواب كم عمر رو اِل میكنه و بدن رو بـل، پس با اين خواب چند ساعته تا الان بايد هفت كفن پوسونده بودم!
شاخ هوشمندزاده رو كه مجموعه داستانهای كوتاه پيوسته است رو دوست داشتم و نداشتم. اِلمانها و فاكتورهای قصه كم و بشدت كمرنگه. در اينكه ميشه اين نوشتهها رو داستان گفت شكی نيست ولی خب فاكتورهای داستانی كمرنگه. شاخ رو از اين جهت میپسندم كه نشون ميده چقدر راحت و با استفاده از چند تا عنصر مثل مرغ و خروس و دمپايی ميشه داستان نوشت. شايد خوندن اين كتاب بَل و باريك برای كسانيكه فكر میكنند برای نوشتن داستان حتماً بايد آپولو و يا شاتلی وجود داشته باشه و يه لشگر آدم، خوب و مناسب باشه كه ببينند چقدر راحت ميشه داستان نوشت.
هرچند پيمان هوشمندزاده نشونداده كه كار داستاننويسی رو خوب بلده ولی توی دورهای قرار گرفتيم كه داستان و داستاننويسی بدجوری داره از طرف همهی قشرهای مختلف جامعه مورد تجربه و عنايت ويژه! قرار میگيره. كم نيستند بازيگران درجه سه تلويزيون و سينما كه حالا رو آوردند به داستاننويسی. عيبی نداره بنويسيد، داستان هم بنويسيد ولی به قرآن، هر كسی دو كلاس سواد داره و قلم و كاغذی دَم دست و خطخطی كردن صفحهی كاغذی رو بلده، فكر نكنه میتونه داستاننويس هم باشه.
بد روزگاری شده اين روزها. قرمزی چشمهای من. عملی شدن دختر و پسرها. مردها و زنها. تك درختِ داستانهای پيوستهی هوشمندزاده. زنی كه مشخص شد چون دستش رو كرده توی كيفش و وقتی ندا دراز به دراز خوابيد رو به قبله، پشتش رو كرد به ماجرا پس حتماً قاتل نداست. مرغ و خروس بيعاری كه ميشن عناصر مهم داستان. بهاره رهنما و بهنوش بختياری كه حالا شدند داستاننويس. جام جهانی كه دعا میكنی ايكاش كسی غير از مارادونا مربی آرژانتين بود تا دوباره اين تيم اولِ دنيا ميشد. احمد محمودی كه مدار صفر درجهاش نتونست جايزهی 20 سال داستاننويسی رو ببره. همسر شيرين كه توی خونه بايد برای زنش چايی میريخت و ظرفها رو میشُست. بد روزگاری شده اين روزها. چشمهام دوباره قرمز شده و میسوزه. حشنك كجايی؟!