ما يك سروگردن از تفنگها بلندتريم
امير ناصری برادر خلبانش رو توی همون روزهای اول جنگ از دست ميده. كسی نميدونه شهيد شده يا مفقودالاثر. بودن و موندن آدمها توی برزخ ِ بلاتكليفی بدتر از هر جهنمیيه. و حالا مادر حميد سالهاست چشمانتظار جنازهی پسرشه. منتظر يه مُشت استخون. گاهی ما آدمها چقدر سختجون ميشيم و خدايی كه اون بالا نشسته چقدر بیانصاف. چند سال از جنگ گذشته. امير درگير با زن و دغدغههای شخصی خودش، شالوكلاه میكنه و برای پيدا كردن برادرش، راهی مناطق جنگی ميشه. مناطقی كه سالها بعد از گذشت جنگ، هنوز بوی تنفر ميده. بوی مشمئزكنندهی مرگ.
گروهی برای رسيدن به خواستههاشون شتر قربونی میكنند و گروهی نشستن و چشم دوختن به لكههای ته فنجون قهوه و دلخوش به حرفهای فالگير و رمال.
دكتر پوزخندی زد و گفت: "آقا روزی دو هزار نفر ميان اينجا ميگن رزمنده بوديم... برو شكر خدا رو بكن كه زندهای!"
پرسيدم: "يعنی فقط شكر خدا رو بكنم؟!"
گفت: "آقا بحث سياسی نكن!"
"اين كجاش سياسيه!"
"می خوای بگم بيان نشونت بدن كجاش سياسه؟!"
پرسيدم: "كی نشونم بده؟"
"اونش به تو ربطی نداره!"
گفتم: "آقای دكتر، من اومدم درصد جانبازیم رو بگيرم."
گفت: "مگه حرف حساب حالیت نميشه آقا! خيلی زبون درازیها!"
گفتم: "حرف حساب بزنين حالیم ميشه، چرا نشه؟!"
گفت: "بهت ميگم بحث سياسی نكن، حرف حساب حالیت ميشه يا نه؟!"
مادرم میگفت: "حالا ناراحت نباش! شايد بشه پارتیای چيزی پيدا كرد..."
گفتم: "شكر خدا كه زندهام. به دَرَك كه درصد ندارم."
گفت: "مادر برا دانشگاه بچههات خوبه!"
گفتم: "مُردهشور دانشگاه رو ببرن!"
بنظرم ما يك سروگردن... در لابهلای تعريف و تمجيدهای بیشمار يه سری كتاب خاص گم شده. كتابی كه هرچند نوع روايتش بعضی جاها كُند و خستهكننده است ولی ديالوگهای بسيار خوبی داره كه اگر داستان رو با ديالوگهای بيشتر جلو میبرد بنظرم میتونست حتی جذابتر از اينی كه هست، باشه.
ما يك سروگردن از تفنگها بلندتريم / شاهرخ تندرو صالح / انشارات ققنوس / 328 صفحه / 5800 تومن