مسیر... قبرستون یا فرودگاه؟
هفته پیش، سه نفر دیگه هم بهم گفتند دارند میرن. یه نفر چمدونش رو بسته و فردا صبح زود سوار هواپیما میشه و بقیه هم دنبال بلیط و جفتوجور کردن برنامهی مهاجرت و شروع کلاسها و رهن خونهشوناند. حالا دیگه فرقی هم نداره کجای دنیا میرن. یه جایی باشه غیر این خرابشده.
یکی داره میره هند. یکی سوئد. یکی ایتالیا و اون یکی هم کانادا. پس شد 4 نفر. درستش میکنم، هفته پیش 4 نفر بهم گفتند دارند میرن. اینها هیچ کدوم مغز نیستند. مُخ نیستند. نابغه و اندیشمند و برندهی جایزهی نوبل نیستند ولی رفیقاند. دوستاند. یکی از معدود دوستهای من و ما که انگاری این سرزمین، نفرینشون کرده و حالا دیگه دل بریدن از همهی من و ما. شاید بود و نبودشون به هیچ جای این مملکت نه سودی برسونه و نه ضرری ولی برای ما، هر کدوم از اینها وصلههای جوروواجور زندگی هستند. بهونههای نه کوچیک، که بزرگ زندگی و خوشبختیاند.
دو روز پیش، رفیق 28 سالهای رو بعلت سکتهی قلبی سپردیم به خاک. زنی موند بدبخت تا ابدالدهر و بچهای چند ماهه که همه گفتند خدای اونهم بزرگه که خدا همیشه بزرگ بوده و این ما آدمهاییام که برای راحتی خودمون، خدا رو اونقدر بزرگ کردیم که حالا دیگه جرات نکنیم سرش داد بکشیم از این همه بیعدالتی، وگرنه خدا اونقدرها هم که فکر میکنیم بزرگ نیست!
خودمون بزرگش کردیم که زن بدبخت و بچهی چند ماهه رو بسپاریم به دستش تا با خیال راحت شبها سر بذاریم کنار این سر و اون سر و شاید هم شبی کنار همسر! آره رفیقی 28 ساله رو با عضلات بهم تنیده به خاک سپردیم و خودمون رو راضی کردیم به رضای معبود تا یادمون بره چقدر بدبختیم. تا یادمون بره یه جوون ورزشکار 28 ساله، حالا حالاها باید با معادلات و استانداردهای دنیای امروزی، زندگی میکرد. رویا میبافت. آرزو میکاشت توی حیات زندگی و ما پریشب چه بیرحمانه براش شمع روشن کردیم و شام غریبان گرفتیم و لابهلای گلاب قمصر کاشان و عطر حلوا، سپردیمش به ملائک تا ببرنش توی آسمون هفتم که هم خیال ما راحت بشه، همه جوون و هم شاید خدای اون بالاها.
نمیدونم چه کنیم؟ بریم و بشینیم روبروی وکیلی زبردست تا امتیازهامون رو با چرتکه جمع و تفریق کنه و بهمون وعدهی ویزا و اقامت امسال و سال آیندهی کانادا و استرالیا رو بده؟! بریم، تا هر روز بمیریم تا توی 28 سالگی سکته نکنیم؟! یا بمونیم و دستوپا بزنیم میون این همه دروغ و نفرت و مرگ و نیترات و آمونیاک و ذرات و آدمهای معلق در فضا؟! نمیدونیم بمونیم تا هر ماه و هر هفته زار بزنیم توی قبرستون برای سپردن تن و بدن دوست و رفیقی، یا ما هم جمع کنیم و تموم گریههامون رو توی سالن فرودگاه، فریاد کنیم؟
چه کابوسی شده این قبرستون و این فرودگاه که هر دو هم مسیرند برای مایی که دوست داریم این تکهی پارهایی رو که اسمش ایرانِ.