درد دلهای يك بلاگر شايد قديمی به مناسبت روز جهانی وبلاگ
ديروز جمعه روز قدس بود و چند روز قبلترش، يعنی 31 آگوست روز جهانی وبلاگ! ما بوديم و يه روز دراز و بلندِ تعطيل تابستونی كه عينهو رودهی گوسفند هم كِش ميومد لامصب ِ بیمروّت. هر چی زولبيا باميه و پستهی خام هم بود خورديم ولی حوصلهمون سَر رفته بود، چارهايی هم نبود. تموم جهنّمدرههای اين شهر تعطيل بود.
موندم خونه و كتاب خوندم. فيلم ديدم. اينترنتگردی كردم كه چه اينترنتی. توی هيچ سوراخی نمیتونستی انگشتی كنی! البته اين خونه موندن و كتاب خوندن و فيلم ديدن كار خيلی از روزهای تعطيل منه. فرقی هم نداره روز قدس باشه يا روز پست. خيلی از روزهای جمعه و تعطيلی بين هفته، من خونه هستم و پام رو نميذارم توی شهر و دشت و دَمن. میخواهيد شماره بدم تماس بگيريد تا مطمئن بشيد؟!
چند روزی از 31 آگوست و روز جهانی وبلاگ گذشته. ظاهراً رسم شده كه به مناسبت اين روز، بلاگرها چند تا از وبلاگهايی رو كه دوست دارند، معرفی میكنند كه خب لينك همهی وبلاگهايی كه توی اين صفحه موجوده همونهايی كه من دوستشون دارم و میخونم، بنابراين تصميم گرفتم بجای اينكار درد دلی كنم توی اين پستِ اول هفتهای.
راستش منظور از تمام "ما"هايی كه توی پاراگراف اول و به تاكيد نوشته بودم، خودم هستم. خودم تك و تنها. دوباره نريد پشت سَرم صفحه بذاريد كه آی كيوان اِل است و بل است. اصلاً اينبار هر كسی در هر محفل عمومی و خصوصی پشتسر من حرف بزنه خدا شاهده حلالش نمیكنم. اصلاً حلال چيه پا ميشم ميام لِنگ خودش و ننهاش رو از وسط به دو قسمت مساوی تقسيم میكنم.
آخه دوستان عزيز! من دُزدم، هروئينیام، شيشه بازم، قمار بازم، خانم بازم، در كدومتون ماليدم، دو زار از كدومتون گرفتم پَس ندادم؟! اصلاً كدومتون ريخت و قيافهی من رو توی دنيای واقعی ديدين كه میشنيد يا وقتی میخوابيد و ديگه حال نداريد راه دوم رو بريد و حرفی نداريد برای زدن، ياد ماها ميوفتيد؟!
وَهم و توهّم نيست. كم نيستند كسانی كه حتی هنوز يكبار، من و خيلیهای ديگه رو نديدن و داستانها ساختن از كردن و دادن و رفتن و بردنهای من و ما. من كه نمیشناسمشون ولی میخواهيد آدرس بدم توی كدوم جمع بوديد. پای كدوم ميز. داشتيد چی كوفت میكردين كه گفتيد 35 درجه اين كاره است، كيوان از پشت يك سوم اون كاره است، شراگيم تَهش باد ميده، اون زنِ كه ديزاين وبلاگش زرد مايل به قرمزه دو ماهه از شوهرش طلاق گرفته، يكیشون ننهش ميده و اون يكی باباش عملیيه و داداشش گوشهی زندانه و ... خب همين حرفها رو میزنيد كه آدم تخم نمیكنه بياد و خودی نشون بده.
نميشه اين حقيقت رو منكر شد كه بعد از گذشت نزديك به دهسال، وبلاگستان و زن و مردهايی كه پشت اين خط و نوشتهها نشستند هنوز هم اونقدر جذابيت دارند كه در رابطه با خيلیهاشون ميشه داستانسرايی كنيم.
باز اگه از دنيا و اتفاقات واقعی آدمهای شناخته شده و بلاگرها حرفی بزنيم، ميشه گفت طرفی كه اين زرها رو زده يه آدم عوضی بوده كه حرف تو دهنش نمونده و رازدار نبوده ولی خب متاسفانه كم نيستند آدمهايی كه هيچوقت هيچ كدوم از كسانی كه وبلاگهای پُرخوانندهايی دارند رو نديدند و در رابطهاش، داستانهای جنايی و ژولورنی و كافكايی ساختند كه آره، فلانی قدش درازه و چيزش كلفته و هر شب با اين دختر و اون مرد توی فلان رستوران و بهمان هتل میخوره و میخوابه! به گوش من زياد رسيده حرفهايی كه در رابطه با بقول معروف، بچه معروفهای وبلاگستان میزنند و خب در حاليكه من خودم تموم جمعه، خونهمون خوابيده بودم از طرف برخی آدمها ديده شدم توی هتل گاجره و سينما پرديس و پای تونل كندوان!
در حاليكه حتی تيوب هم ندارم سوارش بشم ولی با خانم خوشگلی توی ديزين اسكی میكردم! تا حالا يه الاغ رو از نزديك نديدم ولی توی مانژ! اسبسواری میكردم. با دو تا زن و يه مرد، توی سينما پرديس چُسفيل میخوردم و در حاليكه حتی دستگيرههای BMW رو هم لمس نكردم، پشت فرمون يه BMW M3 و كنار يه خانم سِن بالا كه عينك به چشمش زده بود از تونل كندوان اومديم بيرون و واستاديم تا آش رشته بخوريم!
خيلی از ماها با اسم و رسم مشخص و واقعیمون مینويسيم. خيلیهامون كه اسم مجازی داريم، ديگه اونقدر شناختهشده هستيم كه نمونهی كامل و جامعی از يك گاو پيشونی سفيدايم. احتمالاً خدای نكرده، گلاب به روتون، ماها هم خونه زندگی و توی همين زمين سكونت داريم. دوست و رُفقهايی از همين محيط مجازی داريم كه حالا ديگه واقعی واقعی شدند. دوستان قديمی و فك و فاميلی داريم كه پخش و پلان توی دنيا و سالهاست خوشبختانه يا متاسفانه، وبلاگهای ما رو میخونند. ماها هم زندگی اجتماعی داريم. يكیمون دكتره و مطب داره. يكیمون توی بازار حُجره داره. يكی دانشجو و اون يكی كارمنده و يكی هم بيكار و لَنگ دو زار پول. پس ما هم آبرو داريم. اعتبار داريم و برای اين اعتبار و موقعيت اجتماعیمون، سالهاست زحمت كشيديم. فقط فرقمون با خيلی از شماهايی كه حتی كامنت ميذاريد جرات نمیكنيد اسم و ايميلتون رو بنويسيد اينه كه ما اومديم تا ياد بگيريم نوشتن رو و اين جرات رو داريم تا حداقل يه قسمتهايی از زندگیمون رو عيان كنيم ولی شما يه گوشه نشستيد و از پشت پرده فقط نگاه میكنيد.
هيچ مالياتی نداره بدون دليل و برهان از آرش و حسين و كيوان و مريم و فرناز حرف زد و در حاليكه توی كافه و رستوران و بام تهران نشستيم و توی كسری از ثانيه و با لُمبوندن يه لقمه پيتزا يكی رو دزد و اون يكی رو فراری كنيم. پارسال با ويزای قانونی و بعد از كلی دوندگی و ارائه كلی دليل و مدرك و سند كه من انسانم و خدا شاهده تروريست نيستم، موفق شدم از سفارت آلمان، مثل بقيه آدمها ويزا بگيرم و سه هفته برم اروپا پيش دوستان و فك و فاميل. آقا بيا و ببين كه چه حرفهايی كه همين خود شماها نزدين. اپوزيسيون شديم. برای سمينار فلان و كنفرانس بهمان دعوت شديم. مهمونِ خونهی فلانی بوديم. دلارمون رو يكی و يورومون رو كس ديگه و پول موزهی لوورمون رو و ...! ای بابا.
حرف مُفت زدن توی فرهنگ ما ايرانیها غنّا و منزلت تاريخی داره! مال امروز و ديروز نيست. خيلی از بزرگان ما توی جمع و موقعيتهای آنچنانی زرهايی زدند كه سالهاست نشده ماستمالیش كنند، پس گلهای نيست از دختر و پسری كه برای چُسی اومدن خودشون رو می چسبوند به فلان بلاگر معروف كه آره فلانی رفيق من و ما هر هفته با هم ميريم كوه و شيشه میكشيم و علف میخوريم!
پس بياييم ياد بگيريم كه ديگه درز بگيريم اين حرف مُفت زدنهامون رو. اين زر زدنهای بقول معروف پا منتقلیهامون رو كه صد رحمت به اون عرقخورها و ترياككشهای قديمی كه خيلی چيزها براشون حريم داشت و حُرمت كه ما تحصيلكردههای جامعه! ريديم به رفاقت و اعتبار و آبروی خودمون و بقيه آدمهای اين كشور جهان سومی عقبافتاده.