حیف که خر حیوان خانگی نیست
عصر جمعه هم تموم شد. آسمون سیاه شده عینهو قیر. روزها داره کوتاه میشه اینجا، اونجا رو نمیدونم. ربنّای شجریان که پخش نمیشه، ماه رمضون کمرنگتر از سالهای قبل میشه. رقیق و رقیق و کم چگالی.
دو سه هفته است که سهمیهی بنزین تابستونىم تموم شده و من باید برای طیطریق در شهر خودم، در مملکتی که شمال و جنوبش توی نفت داره شنای غورباغه میره، بنزین لیتری 400 تومن بخرم ولی دل خودم رو با این خوش میکنم که خب عیبی نداره، اگر آمریکا مونده بودم باید گالنی 3 دلار و هفتاد هشتاد سنت میزدم! آدمیزادهه دیگه، برای اینکه باد نکنه یه جاهایش از زور فشار، باید خودش رو توی خیلی از مراحل پر فراز و نشیب زندگی خر کنه.
از دور صدای عرعر پسر بچهای میاد که انگاری ننهاش براش بستنی نخریده و این مادرفاکر تمام کوچه رو روی سرش گذاشته و من در عین اینکه در کنار بسیاری از الاغهای درازگوش این جامعه زندگی مسالمتآمیزی دارم، ولی دلم برای شنیدن صدای یک خر اُورجینال تنگ شده. خری که خر باشه. نَچرال و واقعی با سم و گوش و دم. خدا شاهده که راست میگم. یکی از خوشنواترین صداها در گوش من، صدای شنیدن الاغییه که عرعر میکنه. و هر چی فکر میکنم یادم نمیاد که آخرین بار کی صدای خری رو شنیدم که از اعماق وجودش عرعر کنه، هر چند که من هیچوقت نفهمیدم فرق الاغ و خر چیه. ولی هر چی که بوده همیشه خر رو دوست داشتم.
هیچوقت میونهی خوبی با حیوون نداشتم. بدم میاد. چندشم میشه از سگ و گربه و میمون و بوزینه ولی اگه میشد خر رو حیوون خونگی دونست شاید یه خر میاوردم و باهاش رفیق میشدم. با هم میرفتیم حموم و من سرش رو میشستم و سنگپا میکشیدم کف پاش. شاید هم قلقلکش میومد و غشغش میخندید و یه وری میوفتاد گوشهی حموم و هی میگفت: نکن. تو رو خدا. جون کیوان نکن! و اونوقت دندونهای گندهاش رو به رخ من مىکشيد.
شاید حتی براش یه وبلاگ هم درست میکردم و اسمش رو هم میذاشتم "خاطرات من و الاغ خرم" و از زبون اون کلی مطلب مینوشتم. چون اون که دست نداره بتونه چیزی تایپ کنه. کف دستش اونقدر بزرگه که وقتی بزنه روی کیبورد هم مادر لبتاب سونی وایو من گائیده میشه و هم تمام 32 حرف فارسی همزمان روی صفحه تایپ میشه. آره من بهش یه توپ دارم قلقلی یاد میدادم و اونهم بهم یاد میداد که چه جوری از ته دل عرعر کنم. حیف. حیف که هنوز در کتگوری حیوانات، خر یه حیوان خانگی نیست.
تلویزیون سریال مرخرفی پخش میکنه. به حمدالله این ایام مبارک رمضان، مزین شده به پخش متناوب سریالهای مزخرف که امسال همهشون هم میخورند زمین و سرشون به سنگی، درختی، ماشینی میخوره. مامان میبینه و من ناخواسته و نصفهنیمه درگیر داستانها میشم و دنبالشون میکنم.
ظاهراً پسر عمو، دختر عمویی بدون برگزاری مراسم رسمی عروسی از دست
شون در رفته و چیزی لیز خورده و رفته بر اونجای عروس خانم و حالا اون اتفاقی که نباید و نشاید افتاده و حالا گروهی دنبال این هستند که این مشکل یه جورایی رتق و فتق بشه.
تابوشکنی خوبه و از کل سریال این برام مهمه که توی تلویزیون جمهوری اسلامی داره به یه همچین مسایلی پرداخته میشه. تابویی بوده توی این فرهنگ که دختر و پسر همچین گهی بخورند، همونجوری که بنظر من هر چی قضیه روزهخوری علی کریمی رسانهای بشه بهتره. اعتقاد به مسایل دینی و آداب و رسوم ملی بجای خود ولی قفل و زنجیر کردن آدمها به یه سری تابوهای چندین هزار ساله یه چیز دیگه است. تابوها باید شکسته بشه. همونجوری که بزرگترها یادشون هست که توی همین مملکت، بیست سال پیش ماه ماه رمضون چقدر فضای جامعه و تلویزیون و زندگی مردم تیره و تار بود و حالا شرایط متفاوت شده.
چند ساعتی رو به خوندن کتابی که اتفاقاً این روزها خیلی هم ازش تعریف و تمجید شده گذروندم. برخلاف تمام تبلیغات و گفته و نوشتهها اصلاً دوستش نداشتم. هیچ کشش و جذابیتی نداشت و .... اصلاً به تفصیل در رابطهاش مینویسم. عصر جمعه تموم شده. شب شده. این لحظات رو دیگه نمیگن عصر جمعه. به اینجاهای شبانهروز که میرسیم میشه شنبه شب. توی این فرهنگ هنوز خیلی چیزها برای ما جا نیوفتاده. مثلاً فرق خیلی زیادییه بین شنبه شب و شب شنبه و ما هنوز نمیدونیم. همونجوری که هنوز فرق بین خر و الاغ رو نمیدونیم.
رمضان است. رمضان است و اين رو ميشه از خلوتی ساعت 8 خيابونهای تهران فهميد. خيابونهايی كه هميشه، اين موقعها پدر درميارن. نه پدر، كه مادر، خواهر، زن عمو درميارند بیناموس از بسكه شلوغ ميشه عينهو كلاف سردرگـُم كه تو، هر چقدر هم مثل رانندههای تاكسی، كوچه پسكوچههای اين شهر رو بلد باشی مثل كف دستت، باز هم به بنبست میخوری و به چراغهای همیشه قرمز.
رمضان است و اين رو ميشه نه از حال و هوای معنوی شهر كه از شلوغی قنادیها و فروش بيشتر از هر ماه زولبيا باميه فهميد! آقا قربون دستت زولبياش رو بيشتر بذار. باميه نمیخورم گوش فيل بذار. حضور و وجود اين ماه پُرفيض و بركت رو ميشه از پايين بودن كركرههای ادارههای دولتی تا وسط روز فهميد. از خميازههای كسانیكه فقط نمیخورند و نمیآشامند ولی فرصت كنند در همين ماه صيام و برای منافع مادی، تا دسته جا میكنند در فلان بندهگانِ خوب خدا.
یکی از فرماندههان ایستگاه فضایی بینالمللی فاش ساخت که فضانوردان از انجام 3كث در فضا منع شدهاند.
مملكت شده عينهو صدر اسلام! شايد هم دستور الهی باشه و ما خبر نداريم از اين اتفاقات ماورایی و فرامادی. شايد توی پيشونی و طالع تكتكمون نوشته. حضرت جبرئيل نيست كه اگه بود حتماً دوباره وحی نازل ميشد، البته اينبار در سرزمين پارسی.
امروز تو روبروی وكيل میشينی و هی عدد و نُمرههای مدركِ تحصيلی و تافل و آيلس خودت و همسرت رو كم و زياد میكنی تا ببينی ميرسی به اون كفِ عددهای كشور كانادا تا وكيل اين خبر خوش رو بهت بده كه بزودی كارت درست ميشه و راهی مونترال و ونكور و تورنتو ميشی و دو سه تا عكس لُختی و قدی از خودت، كنار آبشار نياگارا میندازی و ايميل میكنی برای تمام دوستان و فك و فاميلت تا همه بدونند كه تو چقدر خوشبختی كه نَفس میكشی زير آسمونِ يه مملكت ديگه و فردا من بايد بشينم روبروی خانم و آقایی از سفارتِ استراليا و هلند و فرانسه و يه بغل مداركی كه توی دارالترجمهی دانشجوی ميدون انقلاب به زبان انگليسی ترجمه كردم رو بذارم جلوش، تا بهش ثابت كنم كه بخدا من آدمحسابی هستم.
همه دارند ميرن. هر كسی رو كه توی خيابون و حتی بيابونهای وسط كوير مرنجاب میبينی داره ميره. پوشه به بغل توی خيابون ميره تا به وقتِ سفارت برسه و بدون روسری و با دوستهاش توی بيابون اومده تا آخرين عكسهای يادگاریش رو توی سرزمين مادری بگيره تا توی غربت قاب كنه و بذاره گوشهی اطاق. سرزمينی كه همه با لعن و نفرين تركش میكنند ولی خيلی زود دلشون براش تنگ ميشه و چه خوشبختن اونهايی كه سالها رفتن و دلشون تنگ نشده برای اين تكه پارهای كه بهش ميگن وطن.
حتی نصب دوربينهای هوشمند هم نمیتونند سرعت بیحساب و كتاب رانندهها رو كنترل كنه. اتوبان شلوغتر از هميشه است. توی لاين سومام. راهنما ميزنم تا گردش كنم. بقول آدم حسابیها U Turn! به آرومی دور ميزنم و دوباره سر از همون لاين سوم ولی اينبار در جهت مخالفِ مسير قبل درمیارم.