حیف که خر حیوان خانگی نیست

عصر جمعه هم تموم شد. آسمون سیاه شده عینهو قیر. روزها داره کوتاه میشه اینجا، اونجا رو نمی‌دونم. ربنّای شجریان که پخش نمیشه، ماه رمضون کمرنگ‌تر از سالهای قبل میشه. رقیق و رقیق و کم چگالی.

 دو سه هفته است که سهمیه‌ی بنزین تابستونى‌م تموم شده و من باید برای طی‌طریق در شهر خودم، در مملکتی که شمال و جنوب‌ش توی نفت داره شنای غورباغه میره، بنزین لیتری 400 تومن بخرم ولی دل خودم رو با این خوش می‌کنم که خب عیبی نداره، اگر آمریکا مونده بودم باید گالنی 3 دلار و هفتاد هشتاد سنت می‌زدم! آدمیزادهه دیگه، برای اینکه باد نکنه یه جاهای‌ش از زور فشار، باید خودش رو توی خیلی از مراحل پر فراز و نشیب زندگی خر کنه.

از دور صدای عرعر پسر بچه‌ای میاد که انگاری ننه‌اش براش بستنی نخریده و این مادرفاکر تمام کوچه رو روی سرش گذاشته و من در عین اینکه در کنار بسیاری از الاغ‌های درازگوش این جامعه زندگی مسالمت‌آمیزی دارم، ولی دلم برای شنیدن صدای یک خر اُورجینال تنگ شده. خری که خر باشه. نَچرال و واقعی با سم و گوش و دم. خدا شاهده که راست میگم. یکی از خوش‌نواترین صداها در گوش من، صدای شنیدن الاغی‌یه که عرعر می‌کنه. و هر چی فکر می‌کنم یادم نمیاد که آخرین بار کی صدای خری رو شنیدم که از اعماق وجودش عرعر کنه، هر چند که من هیچ‌وقت نفهمیدم فرق الاغ و خر چیه. ولی هر چی که بوده همیشه خر رو دوست داشتم.

هیچ‌وقت میونه‌ی خوبی با حیوون نداشتم. بدم میاد. چندش‌م میشه از سگ و گربه و میمون و بوزینه ولی اگه میشد خر رو حیوون خونگی دونست شاید یه خر میاوردم و باهاش رفیق میشدم. با هم می‌رفتیم حموم و من سرش رو می‌شستم و سنگ‌پا می‌کشیدم کف پاش. شاید هم قلقلک‌ش میومد و غش‌غش می‌خندید و یه وری میوفتاد گوشه‌ی حموم و هی می‌گفت: نکن. تو رو خدا. جون کیوان نکن! و اونوقت دندون‌های گنده‌اش رو به رخ من مى‌کشيد.

شاید حتی براش یه وبلاگ هم درست می‌کردم و اسم‌ش رو هم می‌ذاشتم "خاطرات من و الاغ خرم" و از زبون اون کلی مطلب می‌نوشتم. چون اون که دست نداره بتونه چیزی تایپ کنه. کف دستش اونقدر بزرگه که وقتی بزنه روی کیبورد هم مادر لب‌تاب سونی وایو من گائیده میشه و هم تمام 32 حرف فارسی همزمان روی صفحه تایپ میشه. آره من بهش یه توپ دارم قل‌قلی یاد میدادم و اونهم بهم یاد میداد که چه جوری از ته دل عرعر کنم. حیف. حیف که هنوز در کتگوری حیوانات، خر یه حیوان خانگی نیست.  

تلویزیون سریال مرخرفی پخش می‌کنه. به حمدالله این ایام مبارک رمضان، مزین شده به پخش متناوب سریال‌های مزخرف که امسال همه‌شون هم می‌خورند زمین و سرشون به سنگی، درختی، ماشینی می‌خوره. مامان می‌بینه و من ناخواسته و نصفه‌نیمه درگیر داستان‌ها میشم و دنبال‌شون می‌کنم.

ظاهراً پسر عمو، دختر عمویی بدون برگزاری مراسم رسمی عروسی از دستسریال جراحت‌شون در رفته و چیزی لیز خورده و رفته بر اونجای عروس خانم و حالا اون اتفاقی که نباید و نشاید افتاده و حالا گروهی دنبال این هستند که این مشکل یه جورایی رتق و فتق بشه.

تابوشکنی خوبه و از کل سریال این برام مهمه که توی تلویزیون جمهوری اسلامی داره به یه همچین مسایلی پرداخته میشه. تابویی بوده توی این فرهنگ که دختر و پسر همچین گهی بخورند، همون‌جوری که بنظر من هر چی قضیه روزه‌خوری علی کریمی رسانه‌ای بشه بهتره. اعتقاد به مسایل دینی و آداب و رسوم ملی بجای خود ولی قفل و زنجیر کردن آدم‌ها به یه سری تابوهای چندین هزار ساله یه چیز دیگه است. تابوها باید شکسته بشه. همون‌جوری که بزرگترها یادشون هست که توی همین مملکت، بیست سال پیش ماه ماه رمضون چقدر فضای جامعه و تلویزیون و زندگی مردم تیره و تار بود و حالا شرایط متفاوت شده.

چند ساعتی رو به خوندن کتابی که اتفاقاً این روزها خیلی هم ازش تعریف و تمجید شده گذروندم. برخلاف تمام تبلیغات و گفته و نوشته‌ها اصلاً دوست‌ش نداشتم. هیچ کشش و جذابیتی نداشت و .... اصلاً به تفصیل در رابطه‌اش می‌نویسم. عصر جمعه تموم شده. شب شده. این لحظات رو دیگه نمیگن عصر جمعه. به اینجاهای شبانه‌روز که می‌رسیم میشه شنبه شب. توی این فرهنگ هنوز خیلی چیزها برای ما جا نیوفتاده. مثلاً فرق خیلی زیادی‌یه بین شنبه شب و شب شنبه و ما هنوز نمی‌دونیم. همونجوری که هنوز فرق بین خر و الاغ رو نمی‌دونیم.

تقويم‌ها رمضان است

رمضان است. رمضان است و اين رو ميشه از خلوتی ساعت 8 خيابون‌های تهران فهميد. خيابون‌هايی كه هميشه، اين موقع‌ها پدر درميارن. نه پدر، كه مادر، خواهر، زن عمو درميارند بی‌ناموس از بس‌كه شلوغ ميشه عينهو كلاف سردرگـُم كه تو، هر چقدر هم مثل راننده‌های تاكسی‌، كوچه پس‌كوچه‌های اين شهر رو بلد باشی مثل كف دست‌ت، باز هم به بن‌بست می‌خوری و به چراغهای همیشه قرمز.

رمضان است. چند روزی گذشته. بنا به شهادتِ تقويم رو ميزی هفت روز. امسال رو هم از همون گواهی دكتر كه پار و پيرارسال برام نوشت كه نبايد روزه بگيرم استفاده كردم. اين‌جور مواقع دكترها چه انسان‌های نازنين و مهربونی ميشن. اينجاهايی كه قراره گناه اين دنيامون رو توی اون دنيا به دوش بكشند.

خودش توی مطب بهم گفت: تو نگير، گناه‌ش با من! و منی كه هيچ دلِ خوشی ندارم از اين قماش، از خدا‌خواسته روزه‌ام رو خوردم و از خدا خواسته‌ام تا نه فقط گناه ماه رمضون، بلكه گناه‌هان شوال و شعبان و ذی‌الحجه من رو هم بندازه به گردن دكتر جماعت كه اگر خانم باشند باز شايد بشه یه سر گناه‌هان رو آدم خودش به دوش بگيره! ولی متاسفانه تمام دكترهايی كه دستی زدند به تن و بدن من و معاينه‌‌ام كردند، هميشه سبيلی داشتند اين هوا كه روی هاشم قصاب محله رو كم كرده‌اند.

رمضان است و دروغ چرا، تو بگو ذره‌ای بویی از رمضان. حس ماه مهمونی خدا. هيچی. قديم‌تر از اين‌ها رمضان بو داشت. حس داشت مثل خورشت‌های قيمه‌ی مُحرم ولی امروز نه رمضان‌ش حسی داره و نه سفره‌ی افطاری‌ش و نه برنج‌های قد كشيده‌ی نذری امام شهيد. هر كی رو می‌بينی اگه دو لپی نخوره، ولی می‌خوره. می‌خوره ولو زير زبونی، ولی می‌خوره. تكه‌ نونی گوشه‌ی لبی جا مونده. ردِ نيمرو لَك انداخته روی پيرهن حاج آقا. خورده بيسكويت‌های ساقه طلايی، لابه‌لای كيبورد ما كارمندها جا خوش کرده. نمی‌بينی؟! پس حداقل به احترام اونهايی كه صادقانه و البته عاقلانه روزه میگيرند، دستی بكشيم دور لب‌موون!   

رمضان است و مهم‌تر از نخوردن و نكردن و ننوشيدن، اعتقادات مردم است كه هيچ رمضانی نيست. بی‌خوابی و بی‌حسی، نمود عينی داره. ولی آثار اين رياضت، بعيد بدونم بعد از ديده شدن ماه شوال، حداقل به اندازه‌ی كورسوی ستاره‌ايی خودش رو نشون بده در وجود بسياری از خواهران و برادران روزه‌دار كه چه نماز بخونند و چه نخونند، از ديدِ منِ گناه‌كار، محترم‌اند و قابل احترام.

رمضان است و اين رو ميشه نه از حال و هوای معنوی شهر كه از شلوغی قنادی‌ها و فروش بيشتر از هر ماه زولبيا باميه فهميد! آقا قربون دست‌ت زولبياش رو بيشتر بذار. باميه نمی‌خورم گوش فيل بذار. حضور و وجود اين ماه پُرفيض و بركت رو ميشه از پايين بودن كركره‌های اداره‌های دولتی تا وسط روز فهميد. از خميازه‌های كسانی‌كه فقط نمی‌خورند و نمی‌آشامند ولی فرصت كنند در همين ماه صيام و برای‌ منافع مادی، تا دسته جا می‌كنند در فلان بنده‌گانِ خوب خدا.

رمضان است. گروهی دكتر و آدم حسابی ميگن يازده ماه خوردی و بايد يك ماه به معده‌ات استراحت بدی و من فكر می‌كنم چرا بايد اين معده، خون‌ش رنگين‌تر از روده باشه؟! نازنين‌تر از كليه و شُش باشه؟! مگه قلب كه سالهاست بيشتر از هر ماهيچه‌ی كار می‌كنه نبايد استراحت كنه؟! چطور اونجايی كه قرار ميشه قلب پلك روی هم بذاره، مَلك‌المُوت قبض‌روح می‌كنه بصورت آنلاين. شُش دَم رو بده و كون گشادی كنه و بازدم رو فراموش كنه، دراز به دراز خوابيديم سينه‌ی قبرستون. حالا اين معده چرا بايد سوگلی خدا باشه؟! عزيز دردونه‌ی بدن باشه كه بخواد يكماه استراحت كنه؟! در جايی كه من بدبخت و اشرف مخلوقات اگر بخوام يك روز مرخصی بگيرم بايد از هفتاد نفر اجازه بگيرم!

رمضان است. رمضان است و اين "رمضان" صاف و دُرسته و عصاخورده چه وصله‌ی ناجوره‌ايی ميون اين همه كلمه و نوشته‌های شكسته‌ و عاميانه‌ی من. رمضانی كه اگر قرار باشه "رمضون" بشه بد فُرم ميشه و بد قواره! تقويم‌ها رمضان است و ايكاش بجای اين يكماه رمضان، فلسفه‌ی رمضان جاری ميشد نه فقط در همين يكماه سال كه در تمامی اين عمر پُر فراز و نشيب.

بياييد قبول كنيد كه، هست

خبر كوتاه است!

یکی از فرمانده‌هان ایستگاه فضایی بین‌المللی فاش ساخت که فضانوردان از انجام 3كث در فضا منع شده‌اند.

این سخنان را آلن پوین دکستر (که به تازگی فرمانده‌هی یکی از ماموریت‌های شاتل را بر عهده داشته است) در جمع خبرنگاران در توکیو عنوان کرد. وی در پاسخ به پرسش خبرنگاران در ارتباط با انجام سـ.ـکـ.ـس توسط فضانوردان گفت: "ما گروهی حرفه‌ای هستیم. ما با احترام با یکدیگر رفتار می‌کنیم و روابط کاری فوق‌العاده با هم داریم. روابط خصوصی برایمان اهمیت ندارد و نخواهد داشت".

با توجه به افزایش زنان فضانورد و پیوستن آنها به فضانوردان مرد برای انجام ماموریت‌هایی فضایی، فرمانده‌هان ناسا می‌بایست خود را برای مواجه با احتمال اینکه تمایلات زمینی در فضا، بین فضانوردان حاکم شود، آماده کنند.

پزشکان نیز معتقدند با توجه به خطرات احتمالی که نوزدان را تهدید می‌کند، باید مانع انجام ثکـ.ـس توسط فضانوردان در ماموریت‌های فضایی شد. البته بی‌وزنی در فضا مشکلاتی را برای فضانوردان جهت انجام ثكس ایجاد می‌کند و شخص سومی برای اینکه پوزیشن Cکس فضانوردان را تنظیم نماید، مورد نیاز است.

*********

قطعاً فارغ از تمام تابوهايی كه اين فعل‌و‌انفعال (كه حتی من از ترس فيل‌تر شدن جرات نوشتن اسم‌ش رو هم ندارم) داره اين موضوع می‌تونه آدم رو به تفكر بندازه. تفكر در رابطه با اينكه آدم‌هايی كه اون سَر دنيا نشستن، دارن به چی فكر می‌كنند و زندگی رو از چه زاويه‌ای نگاه می‌كنند. دغدغه‌هاشون چيه. روابط و نيازهای انسانی رو كه ما توی پايتخت و ميدون بهارستان، بيخ تا بيخ سَر می‌بريم و بكل منكر می‌شيم رو اون‌‌ها حتی توی سفر به كره ماه و مريخ هم بخوبی می‌بينند و اين خواسته‌ها رو لمس می‌كنند و حالا هم دنبال برطرف كردن مشكلات به بهترين شكل ممكن هستند.

نميشه از اين غرايز طبيعی گذشت. غرب هم سال‌ها و قرن‌ها تلاش كرد تا ببُره جاهای برجسته‌ی زن و مرد رو! ولی موفق نشد. بايد سر تسليم فرود آورد هم در برابر اين! و هم در برابر نيازها و خواسته‌های انسانی. نميشه فاكتور گرفت اين انرژی‌يه رو كه وقتی قرار باشه سرش رو بگيری، طغيان می‌كنه و ميزنه و همه‌ی طبيعت رو خراب و ويران می‌كنه و حالا ناسا علاوه بر اينكه سفينه و شاتل و آدم می‌فرسته به فضا، تلاش می‌كنه تا تعادل درست و منطقی هم برقرار كنه بين فراز و فرودهای نيازهای آدمی. اونهم نه روی زمين، كه بـَر سياره‌ی مشتری. كنار دست اورانوس. توی مسير جاده‌ی شيری. يعنی همون جايی كه خورشيد مذاب می‌كنه همه‌ی ورا و ماورا رو، آدميزاد ميل به روابط آنچنانی داره. اَللهُ اَكبَر.

مدتی‌يه كه اين چند خط نوشته‌ی بالا، بد جوری ذهن‌م رو درگير كرده. ما كجا و اون‌ها كجا توی تك‌تك اين واژه‌ها عينهو وزغ زده بيرون و داره با تمسخر نگاه‌مون می‌كنه. و چقدر سرپوش گذاشتيم. چقدر نديديم. چقدر ديديم و خودمون رو زديم به كوچه‌ی علی چپ. توی اين فرهنگ و مملكت، كوچه‌ی علی چپ شلوغتر از تمام اتوبان‌های آمريكاست!

هست. وجود داره. قد می‌كشه و جلوش رو كه به اشتباه بگيری تنوره می‌كشه عينهو اژدها. پس حالا كه نميشه سرش رو بُريد، بايد راه‌های درست و منطقی برطرف شدن اين نياز رو پيدا كرد.

Memory مُخ ولی

اسم‌ش ولی. يه روز كه چايی رو گذاشت روی ميزم، بهش گفتم: بابات چه فكری كرده كه اسم‌ت رو گذاشته ولی؟! اَخم‌هاش رو كرد تو هم و يه جوری نگام كرد كه تُخم‌م افتاد روی زيرپايی و پُشت‌بَندش قِل خورد و افتاد روی موزاييك‌های كفِ دفتر.

با لهجه‌ی تُركی گفت: خب پس چی ‌می‌ذاشت؟! حتماًَ همون فكری رو كرده كه بابای تو كرده و اسم‌ت رو گذاشته كيوان.

سَرم رو آوردم بالا. خواستم مثل خودش نگاه كنم. يه جوری كه اَزم حساب ببره. تا اون روز مهندس بودم. بدون پسوند و پيشوند. بدون اسم و فاميل و حالا يهويی شده بودم تو و كيوان.

گفتم: حتماً اسم اون يكی داداش‌ت هم "اما"ست؟!

_ اما؟ نه بابا، اما چيه؟ اما، هم مگه اسم‌ه؟!

چيزی نگفتم. سرم رو انداختم پايين و زُل زدم به مانيتور و تند و تند كلمات رو تايپ كردم.

صندلی رو كشيد و آورد گذاشت كنار دست‌م. نشست. نامه و كتاب‌های روی ميز رو هُول داد عقب و سينی چايی رو گذاشت لبه‌ی‌ميز، كنار سربرگ‌های بزرگ شركت. جوری‌كه نصف سينی، روی ميز معلق بود و با يه تَلنگور ميوفتاد زمين. با لُنگ قرمزی كه دست‌ش بود جلوی خودش رو دستمال كشيد. رَد نم دستمال روی ميز افتاد. خنديد و گفت: جون مهندس اما اِسمه؟ احمد شنيده بودم ولی اما، نه؟!

گفتم: گـُه خوردم ولی. بكش بيرون!

**********

امروز اومده توی اطاق. توی اطاق كه نه. هر روز در رو باز می‌كنه. نصفه بدن‌ش رو به زور از لای در میده تو. جوری‌كه ماليده ميشه به در و ديوار. زودتر از خودش، دماغ‌ بزرگ‌ش معلوم ميشه.

_ سلام مهندس خوبی؟! فقط همين تك مصرع رو ميگه.

_ ولی چايی‌ت كو؟

_ چايی؟! ماه رمضون ديگه چايی نداريم.

سرم رو از روی كيبورد بلند می‌كنم. يه دستش به دستگيره در و اون يكی، لبه‌ی در چوبی و قديمی و رنگ‌ورو رفته‌ی دفتر رو گرفته. يه جايی پايين‌تر از صورتش.

_ ولی چند روز ديگه مونده ماه رمضون تموم شه؟!

_ چند روز؟ والله ...

يه كمی فكر می‌كنه. چشم‌هاش رو می‌بنده. چند ثانيه‌ی بعد، يكی از چشم‌هاش رو باز می‌كنه و وقتی می‌بينه دارم نگاه‌ش می‌كنم می‌فهمه كه اينبار سوال‌م جديه. در رو فشار ميده و مياد توی اطاق. بالای ميز من كه ميرسه در خودش بسته ميشه. صندلی رو می‌كشه جلوی ميز، جوری‌كه اگه بخوام چيزی تايپ كنم دست‌م می‌خوره بهش. برگه‌های تقويم رو ميزی رو دونه‌دونه ورق ميزنه و بلند عددها رو می‌شماره. يك، دو، سه، يازده، هفده، هيجده، بيست و چهار، بيست و پنج، بيست و ... يهويی نيش‌ش تا بنا گوش‌ش باز ميشه. نوك دماغ‌ش قرمزتر از هميشه است.

_ مهندس، امروز كه تازه اول ماه رمضونه. ما رو گرفتی؟!

بلند ميشه. تقويم رو ميذاره سر جاش و صندلی رو می‌چسبونه بيخ ديوار. وسط اطاق كه ميرسه ميگم: ولی من ريدم توی مـِمُوری مُخ‌ت.

می‌خنده. برمی‌گرده صندلی رو از بيخ ديوار ورميداره و ميذاره كنار دست‌م. جوی نزديك‌م شده كه دهن‌ش رو باز كنه تا پيچ هفتم لوزالمعده‌اش رو هم می‌بينم. ميزنه روی شونه‌ام و ميگه: مهندس مـِمُوری مُخ چيه؟!

شعب ابوطالب

مملكت شده عينهو صدر اسلام! شايد هم دستور الهی باشه و ما خبر نداريم از اين اتفاقات ماورایی و فرامادی. شايد توی پيشونی و طالع‌ تك‌تك‌مون نوشته. حضرت جبرئيل نيست كه اگه بود حتماً دوباره وحی نازل ميشد، البته اينبار در سرزمين پارسی.

آره حتماً مُقدّر شده كه هجرت كنيم. اون سال‌ها، هجرت از مكه به مدينه بود و حالا از ايران به ناكجاآباد. اون سال‌ها، پيغمبر خودش هم نموند و رفت و حالا پير و جوون هر كدوم‌مون يه فايلی توی دفتر وكيل مهاجرت و يا سفارت‌خونه‌ايی داريم. امروز من و فردا تو، پشت ميزی می‌شينيم و جواب ميديم به سوالاتِ خانم و آقای هم‌وطنی كه فارسی حرف ميزنه و سر ظهر، آبگوشتِ بُزباش می‌خوره ولی فخر می‌فروشه به من و تو بخاطر اقامت و پاسپورتِ كشوری، بغیر از كشور خودش. ايرانی هستيم و افتخارمون به پاسپورت كاناداست. اقامت استراليا. گرين‌كارت آمريكا.

امروز تو روبروی وكيل می‌شينی و هی عدد و نُمره‌های مدركِ تحصيلی و تافل و آيلس خودت و همسرت رو كم و زياد می‌كنی تا ببينی ميرسی به اون كفِ عددهای كشور كانادا تا وكيل اين خبر خوش رو بهت بده كه بزودی كارت درست ميشه و راهی مونترال و ونكور و تورنتو ميشی و دو سه تا عكس لُختی و قدی از خودت، كنار آبشار نياگارا میندازی و ايميل می‌كنی برای تمام دوستان و فك و فاميل‌ت تا همه بدونند كه تو چقدر خوشبختی كه نَفس می‌كشی زير آسمونِ يه مملكت ديگه و فردا من بايد بشينم روبروی خانم و آقایی از سفارتِ استراليا و هلند و فرانسه و يه بغل مداركی كه توی دارالترجمه‌ی دانشجوی ميدون انقلاب به زبان انگليسی ترجمه كردم رو بذارم جلوش، تا بهش ثابت كنم كه بخدا من آدم‌حسابی هستم.

بهش بگم تا حالا دو بار تركيه و سه بار دبی رفتم. اصلاً حساب‌م با بقيه‌ی ايرانی‌ها جداست. پول دارم و پرينت حساب‌ها و صفرهايی كه به مَدد پول‌های قرضی از دوست و رُفق‌هام كه فقط چند روزی مهمون حساب بانكی من بوده رو نشون يارو كه پشت ديوار كلفت شيشه‌ای نشسته تا يه موقع من ترورش نكنم، بدم و بگم كه آره بخدا سواد هم دارم و درس هم خوندم. اينها اين‌ هم مدرك‌ش و اونوقت سردر دانشگاه آزاد اسلامی كه حالا تموم رجال سياسی برای تيكه‌تيكه كردن پول‌ دانشجوهاش به جون هم افتادن و البته توی معادلات تحصيلی دنيا پهن هم بار اين دانشگاه و دانشجوهاش نمی‌كنند رو زير پوشه‌ای قایم كنم تا كسی ‌كه عينهو بُختُ‌‌اَلنصر من رو دو چشمی می‌پاد دل‌ش بسوزه برای اين جوون رعنای مملكت و لطفی كنه تا من‌ هم طعم تنفس در هوای آزادِ بـَر اقيانوس رو بكشم.

همه دارند ميرن. هر كسی رو كه توی خيابون و حتی بيابون‌های وسط كوير مرنجاب می‌بينی داره ميره. پوشه به بغل توی خيابون ميره تا به وقتِ سفارت برسه و بدون روسری و با دوست‌هاش توی بيابون اومده تا آخرين عكس‌های يادگاری‌ش رو توی سرزمين مادری بگيره تا توی غربت قاب كنه و بذاره گوشه‌ی اطاق. سرزمينی كه همه با لعن و نفرين ترك‌ش می‌كنند ولی خيل‍ی زود دل‌شون براش تنگ ميشه و چه خوشبختن اونهايی كه سالها رفتن و دل‌شون تنگ نشده برای اين تكه پاره‌ای كه بهش ميگن وطن.

همه دارن ميرن. مملكت شده عينهو صدر اسلام و ظاهراْ مهاجرت از اَهم وظایف است و واجب است بر هر زن و مرد مسلمان و غيرمسلمان ايرانی که فقط يك مليت و يك اقامت و يك پاسپورت دارد.

...

ما خوبیم.

ما خوبیم!

ما خوبیم؟

U Turn

حتی نصب دوربين‌های هوشمند هم نمی‌تونند سرعت بی‌حساب و كتاب راننده‌ها رو كنترل كنه. اتوبان شلوغ‌تر از هميشه است. توی لاين سوم‌ام. راهنما ميزنم تا گردش ‌كنم. بقول آدم حسابی‌ها U Turn! به آرومی دور ميزنم و دوباره سر از همون لاين سوم ولی اينبار در جهت مخالفِ مسير قبل درمیارم.

راننده‌ی مزدا 3 از دور دورها چراغ ميزنه. حواس‌م بهش هست. با سرعت سرسام‌آوری میاد. انگاری سوار بر مركب عزرائيل شده. البته نه او مقصره و نه من! چهل ميليون نداده كه با سرعت 60 تا و بسان درشكه برونه و من ‌هم كه مسير رو همونجوری طی كردم كه شهرداری، پليس، وزارت راه و راهنمايی و رانندگی مشخص كرده.

هيچ كجای دنيا از لاين سبقت، وارد لاين سبقت نمی‌شی اما اينجا ايرانه! ماشين با سرعت زيادی از كنارم رد می‌شه. راننده‌ی جوون كه قطعاً ماشين رو، بابای عزيزش براش خريده، سرش رو از شيشه بيرون میاره و خطاب به من چيزی می‌گه. چيزی شبيه: مادرت رو ...!

كمی جلوتر دور برگردونه. راهنما ميزنم. از اين اتوبان بايد وارد اون يكی اتوبان بشم. دور برگردون، شيب تندی داره كه ريده به تمام محاسبات علمی مهندسی. همه جا رو سبزه و چمن كاشتند. توی اين گرمای مرداد، گل‌ها هيچ بويی ندارند ولی رنگ و رو‌شون چهره شهر و خيابون رو خوشگل‌تر كرده. وسط چمن كارگری با لباس سبز و كلاه حصيری، شيلنگ رو خِركش كرده و با خودش می‌بره تا بذاره پای شمشادها.

شهيار قنبری از قدغن‌های تموم نشدنی دنيای امروز می‌خونه. فشار وارده بر دل و روده‌ام رو منتقل می‌كنم به غربيلك فرمون. آبی دريا قدغن. كارگر دولا شده و كُـ.ـون‌ش رو چنون به آسمون حواله داده كه انگاری پدر كـُشتگی داره با ايزد متعال. به آخر پيچ نزديك ميشم. اسپرينگر، تق‌تقی می‌كنه و دوری ميزنه و آب رو می‌پاشه روی چمن‌ها. هر دو تا شيشه‌ی ماشين پايينه. از منتهی‌اليه سمت راست حركت می‌كنم. راهنما ميزنم تا وارد اتوبان بشم كه اسپرينگر، در يه چرخش ناگهانی آب رو ول ميده وسط ماشين! نمی‌دونم من رو با كدوم درخت و گياهی اشتباه گرفته.

آب صورت‌م رو خيس می‌كنه. در تمام دنيا اسپرينگرها فقط محدوده‌ی فضای سبز رو آب ميدن ولی اينجا ايرانه و تا سه لاين وسط اتوبان هم خيس ميشه. گاز ميدم. ماشين زوزه می‌كشه. دنده رو چاق می‌كنم. كارگر كلاه به سر سبزپوش، شيلنگ رو زير درختچه‌ها گذاشته و برمی‌گرده. از كنارش كه رد ميشم، داد ميزنم: مادرت رو...!

...

قالیزندگی بافتن يك قالی است

نه همان نقش و نگاری كه خودت می‌خواهی

نقشه رو اوست كه تعيين كرده

تو در اين بين فقط می‌بافی

نقشه رو خوب ببين، خوب بباف!

نكند آخر كار،

قالی زندگی‌ت را نخرند

SMS رسيده از دوستی عزيز، برای امروز كه اتفاقاً من حال و حوصله‌ی نوشتن هم ندارم. توی اينترنت سِرچ كردم. نه شاعری داشت و نه نويسنده‌‌ای. هيچ ردی نبود از صاحب مشق. به دل‌م نشست. اينجا نوشتم‌ش تا يادم بمونه، زندگی بافتن يك قالی است.

سوراخ كردن گوش بدون درد و خونريزی

گروهی می‌گويند آدم‌ها دو دسته‌اند. جماعت خز پايين شهری می‌گويند، نه! سه دسته‌اند. بعضی‌های ديگه كه در فلان جای كره‌ی زمين درس‌های آكادميك خوانده‌اند حتی معتقدند شايد چهار دسته باشند. ولی من ميگویم، اصلاً بيا و بارو كنيم آدم‌ها بی‌دسته‌اند!

اين چيزی كه توی ماتحت‌مون فرو رفته شاخ بزی است بَهر امانت از تجربياتِ سياه و سفيدِ زندگی كه به ازای هر كدوم از اون، چند تار مويی سفيد كرديم بالای اين بَل‌بَله گوش، همون‌جايی كه دسته‌ی عينكِ 5 هزار تومنی‌مون كنارش آروم می‌گيره و كمی پايين‌تر، دو طرف چونه‌‌ای كه وقتی چند روزی بی‌حوصله هستی و اصلاح نمی‌كنی، جوونه‌ای ميزنه، هر چقدر هم كه بخواهی مخفی‌ش كنی هجوم تارهای سفيد رو ولی لامصب نميشه كه نميشه.

پس با اين تـِز بدون دفاع در دادگاه و دانشگاه، می‌توانيم قبول كنيم همه‌ی آدم‌های روی زمين، زن و مرد، شمالی و جنوبی، سياه و سفيد، بی‌دسته‌اند و اون چيزی رو كه قراره حمل كنند امانتی است بهر روزگار، چون در حقيقت، مالك اصلی خداست!

پس بيا دسته‌ها رو بذاريم كنار و به دسته‌ بيلی كه تا ماتحت در هـُون‌مون بی‌روغن و وازلين و هرگونه لوبریكنت‌های داخلی و خارجی، فرو دادند تا حلقوم، احترام بگذاريم. دولا شويم عينهو بنده‌گان خوب سرزمين نيل در مقابل فرعون‌ها و اين بازی باشكوه روزگار كه خوار مادر آدمی رو همراه با نسيم شمال به فاك و يغمای عظما می‌‌دهد بی‌حرف پيش!

دولا شويم در مقايل مصائب، اما از پشت، چون چه بخواهيم و چه نخواهيم، دسته بيل فرو ميرود به آنجايی كه بايد و شايد، پس مقاومت نكنيم در مقابل اين رُخداد طبيعی. زلزله و سيل و آتشفشان نيست كه دل‌خوش باشيم شايد نيايد، اين دسته بيل محال است نيايد و نرود به آن سوراخی كه در ابتدا تنگ است و چون پا به سن كه می‌گذاريم تونلی می‌شود كه وقتی بگوزی پنجاه بار صدای‌ت و صداي‌ش پژواك می‌شود. اكو می‌شود. كافی است يكبار بگويی الو، ساعت‌ها می‌شنويی الووو... الوووووو. الووووووووو پس بياييم و اگر قرار است دولا شويم در جهت مصائب و مشكلات، همسو شويم با باد موافق و قُنبُل كنيم هـُون‌مون رو تا دسته با كمترين درد و خونريزی و عارضه فرو رود.

تجربيات كه بيشتر شد. گذر زمان كه بيشتر شد. سفيدی موها و ريش‌ها و گيس‌ها كه بيشتر شد قطعاً فراخی سوراخ نيز بيشتر می‌شود و اون ‌موقع و اون‌جا، جايی است كه می‌توانيم هر جور خواستيم بخوابيم. نياز به بادسنج و پيدا كردن N بر روی نقشه نيست. قـُنبل حتماً نبايد در جهت بادهای موافق باشد، چون دسته بيل همانند مهمانی قديمی كه اينك آشناتر از هر ميزبان است، خودش جای‌ش رو می‌شناسد. می‌رود و بر صدر می‌نشيند.

آره برادر و خواهر گرامی، تجربه‌ها و مشكلات و مصائب زندگی كه زياد شد ديگر هيچ كـ.ـا.نـ.ـ.ـد.م به طعم آب اناری هم نمی‌تواند تنگ كند اين سوراخ‌ طبيعی رو كه اتفاقاً گشادی آن می‌تواند اعتباری ببخشد به فردِ صاحب سوراخ. می‌تواند يعنی چی، بايد ببخشد. مبنای اعتبار هر كس به اندازه‌ی قطر اين سوراخ می‌شود نه صفرهای كارت‌های اعتباری‌ش. كاليبر هر چه بزرگتر و فراخ‌تر باشد آدمی معتبرتر و باتجربه‌تر است. اون موقع است كه تجربيات جديد رو می‌توانی بدون درد و خونريزی حس كنی. عينهو تابلوهای تبليغاتی كه بعضی دكترها ميزنند سردر مطب‌شون، سوراخ كردن گوش بدون درد و خونريزی!

اگر قبول كنيم آدم‌ها چند دسته‌اند پس هر روز بايد طبقه‌بندی كنيم معيار و پارامترهای مختلف اين كَتگوری رو. سخته. درد. نشدنی‌يه. پس بياييم و احترام بذاريم و بپذيريم كه آدم‌ها بی‌دسته‌اند و اون دسته خر فرو رفته در ماتحت، لازمه‌ی آدميت و انسانيت است. هر چه كلفت‌تر، هر چه عميق‌تر، هر چه گشادتر اعتبار آدمی افزون‌تر. فقط جان مادرتون اين‌جا ديگر پارتی‌بازی نكنيد و برای گشاد كردن سوراخ هون‌تون، متوسل به هر كس و ناكس نشويد. بگذارید روزگار سیر طبیعی خود را طی کند!      

تو بگو، صد سال

پام روی پدال گاز ماشينِ زپرتی بود. عقربه‌ها خروس‌خون، سربه‌سر عدد‌های 140 ميذاشتن. چشم‌م افتاد به تابلوی ديجيتال وسطِ اتوبان همت كه نوشته: خيابان تاريخی وليعصر حدفاصل پارك‌وی تا نمی‌دونم كجا رو با اتوبوس تندرو ... و من به فاصله و واحدِ كمتر از ثانيه فكر می‌كردم تا برای تو پيدا كنم تا بتونی حجم سنگين دلتنگی‌هات رو از اين به بعد با اون بشماری، شايد كه زودتر گذشت، امروز و فردا و پس‌فردا.

ديدی بعضی وقت‌ها، سال، ماه، هفته، روز برات ميشن نمونه‌ی كامل و عينی از مرگ. يعنی حجم سنگينی از نبودن. يعنی غمی كه بيخ گلوت رو می‌گيره و فشار ميده. اصلاً هفته چيه؟ روز چيه؟! تو بگو ساعت، بگو دقيقه، وقتی نمی‌گذره، تو بگو ثانيه. لامصب می‌كـُشه. لِه می‌كنه. جای انگشت‌های عزرائيل رو می‌بينی روی گردن‌ت وقتی جلوی آينه، بی‌حوصله موهات رو شونه می‌كنی.

خواننده شعری می‌خوند و من به حدفاصل نمی‌دونم كجای خيابون تاريخی وليعصر تا چهارراه پارك‌وی فكر می‌كردم و اتوبوس‌های تُندروی اين شهر كه لابه‌لای اين همه دود و گازوئيل، هنوز نبودن‌ت رو نَفس می‌كِشه. يك روز و يك ماه و يكسال فرقی نداره. بودن‌ت برای اين شهر عادتی بود. مثل بودن چنارهای كِرم‌خورده‌ای همون خيابون تاريخی كه حالا ديگه پير شدن و ديگه تحمل اين همه سُرب و نيترات و ازُت و آدم‌های بی‌معرفت رو نداره ولی بودن همون درخت‌های پير و قديمی كه سَرخم كردند در مقابل اين شهر، غنيمت و دل‌خوشی است برای مردمان بامعرفت‌ش.

يكی از همين خواننده‌های امروزی با صدای گرفته داد ميزد از سر پل تجريش و من به فاصله و اين هواپيماهايی كه هربار از هر كدوم از ما مسافرها بيشتر از يك‌و‌نيم ميليون پول می‌گيرند ولی هيچ ‌كدوم‌شون تُندرو نيستند، فكر می‌كنم! خيلی وقته كه اتوبوس سوار نشدم ولی هنوز هم اتوبوس‌های زپرتی اين شهر كه ظاهراً اين روزها شيك و پيك و كولردار شدند و موزيك ملايمی تو و شهر و خيابون رو همراه می‌كنه با صدتومن، دويست تومن شايد نهايت پونصد تومن، خيلی زود تو رو ميرسونه به جايی كه ميدونی كسی هست. منتظرت و آشنا.

و ما سالهاست كه ميليونی پول داديم و ساعت‌ها منتظر بوديم. وقتی نباشی ثانيه يعنی مرگ، ديگه چه برسه به ساعت. يك. دو. پنج. شيش. هفت. يازده. دوازده. هفده. هيجده. تموم نميشه اين لامصب كه عينهو روده‌ی سگ درازه و بی‌‌انتهاست.

اِدعای همه‌شون اين بوده و هست كه ساعتی هزار كيلومتر می‌تازونند و هربار به قاعده‌ی چهار فصل ِ سال، خورديم و خوابيديم، دراز كشيديم، كوتاه و بلند شديم ولی به تو و به مقصد نرسيديم كه مقصد تو بودی. تو هستی. و حالا ديگه سال‌هاست كه همه‌مون بی‌مقصد توی اين هواپيماهای تُندرو نشستيم تا شايد پيدا كنيم آشنايی. چشم انتظاری. پس بيا و يه اينبار رو با هم روراست باشيم. يكی دروغ می‌گفت! يا تو و يا اين هواپيماهای تُندرو. چون تو اونقدر دور نبودی. اونقدر كه هر چی بيام و همراه بشم با ابرهای سفيد و صادق، باز هم تموم نشه اين راه طولانی. باز هم نباشی. باز هم نبينم‌ت.

و حالا من می‌ترسم! می‌ترسم از تمام اين ايرلاين‌های بزرگ و كوچيك دنيا. می‌ترسم از وقتی كه بعدِ اين همه راه، پياده شم و تو نباشی. نگاهی آشنا نباشه. چشمی منتظر نباشه. می‌ترسم. می‌‌‌ترسم از نبودن بغلی كه رنج سفر رو كم كنه. نيست كنه. هم درد و هم خودت رو، فنا كنه.

و من هنوز دوست دارم اتوبوس‌های اين شهر رو. تندرو و كـُندروش برام فرقی ندارند چون آدم‌ها رو به همديگه می‌رسونند، ولی امان. امان از هواپيماهایی كه ما رو فقط به شهری می‌برند كه تو نيستی. يادت هست چقدر نزديك‌‌ت بودم؟ كافی بود دست دراز می‌كردی. يادت هست اگر اون شهر، اون كشور، اون مملكت حتی فقط يه اتوبوس از همون سبز دوطبقه‌ها داشت كه تِلق‌و‌تِلق از حسن‌آباد و كنار پارك شهر راه ميوفتاد و ميومد شاه‌آباد و بهارستان و پيچ‌شمرون و از سر كوچه‌ی شما هم می‌گذشت تا نَفس‌زنون به تجريش برسه، اگر فقط يه دونه از اتوبوس‌های قديمی اين شهر، توی اون خراب‌شده بود، شايد تو رو می‌ديدم. شايد من رو می‌ديدی.

پس بيا و با هم روراست باشيم. بيا و با همه‌ی اين دوری بهم قولی بديم. شايد اون اتوبوس‌ها  هنوز اونقدر معرفت دارند. دارند. شك نكن كه دارند. پس بيا و دو تا بليط بديم و سوار يكی‌شون بشيم و به راننده بگيم آقا بی‌زحمت تجريش كه رسيدی ما رو بيدار كن. می‌خواهيم بريم امامزاده صالح! مگه چقدر طول می‌كشه از اونجا تا وسط ميدون بهارستان. جلوی كلانتری. اول ايستگاه جمهوری. يكسال. دو سال. سه سال. وقتی تو باشی چه فرقی داره، اصلاً بگو صد سال. 

چه بی‌منطق به چشم‌هات ميشه عادت كرد

:: تعطيلاتِ تابستونی شركت شروع شده. همه‌ی دوستان پخش و پلا شدن و سواحل زيبای داخلی و خارجی رو به تصرف خودشون درآوردند و من بنا به عادت هميشگی اومدم سركار. همچين تنها هستم توی اين سالن كه انگاری گم شدم توی جزيره‌ای خُشك و بی‌آب و علف. بی‌سگ و غار شدم يكی از يارانِ صديق اصحاب كهف و قطعاً شنبه كه دوستان با سر و صورتِ بُرنزی و آفتاب سوخته از سفر برگردند و از كنسرت‌ها و سواحل زيبای آنتاليا، دبی، وارنا و پاتايا بگن من بايد گيج‌و‌ويج و عینهو دهاتیها‌ نگاه‌شون كنم و غبطه بخورم به زندگی اين پول‌دارهای شبه‌كارمند كه انگاری يه جای كار مشكل داره. يا اينها كارمند نيستند و سر حقوق و درآمدشو‌هان وصله به يه سرچشمه‌هايی و يا حقوق و درآمد من نَشتی داره و سالهاست كه هَشت‌ِش به وديعه مونده بغل نـُه سر گرد!

:: سالها كامنت‌دونی از پشت يك سوم مشكل داشت و آنچه به جايی نرسيد در تمام طول اين سالها، فرياد من و شماها بود و حالا هم كه پا گذاشتم به بلاگفا پنداری بلايی عظيم نازل شده بر اين سيستم نيمه/شبهه دولتی كه بنا به شنيده‌ها، گويا اصلاً هم نبايستی ازشون انتقاد كنی وگرنه بدون هيچ سوال و جوابی دودمان نوشته‌هات رو بر باد ميدن كه خب من همين‌جا، اِرادت خودم رو نسبت به اين سيستم و بنيان‌گذارانِ شناخته و ناشناخته‌اش اعلام می‌كنم!

ظاهراً خيلی از كامنت‌هايی كه قبلاً پابليش شده بود به همون گاء بزرگی كه يقه‌ی خيلی از چيزهای اين مملكت رو گرفته، رفته بنابراين اگه دنبال نظرتون گشتيد و پيداش نكردين خدا شاهده كه من در حذف اون بی‌تقصير بودم كه اين روزها، سيستم‌های حقيقی و مجازی شده عينهو مسجدی كه از بهر مراسم ختم و يا خوندن دو ركت نماز ميری توش، برگشتن و ديدن كفش‌ت توی جاكفشی جای هزار شكر و حمد و سپاس داره به درگاه ايزد منّان.

شتر رو با بارش و همون‌جوری سرپا و خـِركِش و در حال تجاوز می‌برن و از هَستی نيست می‌كنند ديگه گم شدن چهار خط و پونزده تا واژه كه ديگه جای نفرين و ناله و آخ و اوخ نداره.

:: تو می‌خندی، حواس‌ت نيست، من آروم می‌ميرم.

ته سيگار، آهنگ محبوب و مورد علاقه‌ی من شده اين روزها. چُسی هم نميام كه آره شعرش اين‌چنين است و ريتم‌ش آنچنانی كه عصر پنج‌شنبه وقتی توی كانال PMC آهنگ رو شنيدم اونقدر خوش‌م اومد و به دل‌م نشست كه سريع سِرچ و آهنگ‌ش رو پيدا كردم و ايميل كردم برای خيلی از دوست‌هام. كليپ قشنگی هم داره و من در عين اينكه سيگاری نيستم، عاشق خانم‌هايی هستم كه سيگار می‌كشن و اين كشيدن سيگار، نه از بهر پُز و اِفاده و گرفتن فيگورهای بند تنبونی‌يه. خانم‌هايی كه بدون اينكه فكر كنند سيگار رو لای‌كدوم يكی از انگشت‌های كوتاه و بلندشون بگيرند و توی مهمونی، سيگار رو با كدوم انگشتر‌شون سِت كنند، با ولع پُك می‌زنند و كام می‌گيرند سيگار رو.

شايد وقتی همين تك بيت چه بی‌منطق به چشم‌هات ميشه عادت كرد رو می‌شنويم لابه‌لای شعر تَه سيگار، ديگه نبايد دنبال دليلی بگرديم برای اينكه چرا اين آهنگ، خيلی زود محبوب شده.

شاملو

شب جمعه است. فارغ از هياهو، گرما و كثافت‌های معلّق در هوا و زمين ِ تهران بزرگ، خونه‌ی دوستی ولو شدم روی مبل. كانال‌های ماهواره رو بی‌هدف بالا و پايين می‌كنم. پرنده‌ی خوشبختی وقتی قراره بشينه روی شونه‌هات، شَك نكن كه هر جای اين دنيا باشی می‌گرده و پيدات می‌كنه و خُب اَمان از وقتی هم كه قرار بشه برينه به سَر و كله‌ات. حتی اگر در آب‌انبارهای قديمی شهر كاشان هم باشی حاضر است دوهزار و پونصد پله‌ی گِلی رو پايين بياد تا تيرش رو به هدف بزنه!

احمد شاملوبرنامه‌ی آپارات بی‌بی‌سی فارسی خبر از پخش فيلم مستندی با عنوان شاملو شاعر بزرگ آزادی ميده. توی اين هشت سال وبلاگ نوشتن شايد اين اولين شاملویی باشه كه من توی نوشته‌هام بكار بردم. با تمام علاقه‌ام به شعر نو و شعر نيمايی ولی هيچ‌وقت شعرهای شاملو جذب‌م نكرده. گلّه‌ای نيست نه از شاملو و نه از من!

فيلم شروع شد. فيلمی كه بنا به گفته‌ی مجری، حدود 14 سال پيش تهيه و ضبط شده و بواسطه‌ی اختلاف بين كارگردان و تهيه‌كننده‌ها، چيز چندان خوبی هم از آب درنيومده ولی همين اندك بضاعت، جزء معدود مستنداتی است كه در رابطه با شاملو ساخته شده.

شاملو حرف زد. شعر گفت. دوربين موهای مجعد و پليور قرمز پيرمرد رو نشون داد و فقط چند دقيقه‌ای كافی بود تا من گُم بشم لابه‌لای واژه‌های اين مرد. دوربين چهره‌ی آيدا رو نشون داد. آيدايی كه بنا به گفته‌هایی هيچ‌وقت همسر رسمی شاملو نبود. شايد فقط همخونه‌ای بود. دوستی. رفيقی. پارتنری، معشوقه‌ای يا نميدونم چه اسمی برای اين رابطه بذارم ولی به جرات ميتونم بگم سالهاست كه نگاه هيچ زن رو اين‌چنين عاشقانه نديدم. آيدا هر چی كه بود عاشق شاملو بود. نوع رابطه مهّم نيست. امروزه زيادن زن و مردهايی كه پيوندهای سفت و محكم زبونی، محضری، ثبتی، سندی، رسمی و دفتری دارند ولی هيچ كدوم علاقه‌ای به هم ندارند ولی آيدا عاشق بود و مهم همين عشقی‌يه كه تو نگاه آيدا و از پشت شيشه‌ی ضخيم تلويزيون و بعد از چهارده سال ميشد ديد.

آيدا در يكی از مصاحبه‌هاش در رابطه با نحوه آشنای‌ش با شاملو ميگه:

14 فروردين 1341 پس از تعطیلات نوروز، ساعت 9 صبح از آبادان به تهران رسیدیم. آبادان سر سبز بود اما در تهران درختان تازه داشتند بیدار می‌شدند. به خانه كه رسيديم بعد از مدتی ناگهان دویدم به سمت بالكن تا ببينم رُزها جوانه زدن يا نه. ناگهان برگشتم ديدم مردی در حیاط همسایه، ایستاده و من را نگاه می‌‌كند. اين نگاه گِره خورد. همین‌گونه آغاز شد. در طی سه ماه یکی دو کلمه حرف زد. بدون حرف زدن می‌فهمیدیم. اين اتفاق در تهران، خیابان کریم‌خان زند، خیابان خردمند جنوبی، کوچه‌ی رازقی افتاد.

آيدا ادامه می‌دهد:

آيدا و شاملودر بخش دوم فیلم به نام حرف آخر، من و شاملو کنار یکدیگر نشسته‌ایم که ناصر تقوایی می‌پرسد: چطور رابطه‌ی شما آغاز شد؟ شاملو می‌گوید: هیچی. فقط یکدیگر را دیدیم. من می‌گویم: ما یکدیگر را دیدیم و همه چیز تمام شد. شاملو نگاهی به من می‌کند و می‌گوید: ما یکدیگر را دیدیم و همه چیز آغاز شد!   

شاملو حرف ميزد. با مداد روی كاغذهای كاهی می‌نوشت. خط‌خطی‌هايی كه بعداً چاپ شد. دهان‌ت رو می‌بويند مبادا گفته باشی دوستت دارم. از مسافرت‌هاش می‌گفت. از دوستان قديمی‌ش. از نيما. از بی‌مهری‌هايی كه بعضی‌ها در حق كوچه كردند. از دولت و ملّت و من حس می‌كردم چقدر اين پيرمرد رو دوست داشتم و خودم خبر نداشتم!

در يكی از مصاحبه‌هاش در رابطه با نموندن‌ش در لندن، نيويورك و پاريس گفته: راستش بار غربت، سنگین‌تر از توان و تحمل من است... چراغم در این خانه می‌سوزد، آبم در این کوزه ایاز می‌خورد و نانم در این سفره ‌است.

شاملو حرف ميزد و من گم شده بودم لابه‌لای واژه‌های اين مرد و نگاه عاشقانه‌ی آيدا. نگاهی كه سالهاست نديدم زنی اين‌چنين عاشقانه مردش رو نگاه كند. خوش بحال شاملو. خوش بحال آيدا.