شب، سکوت، تاریکی

انگاری گفتن و شنیدن یه سری حرف‌ها به ساعت بستگی داره؛ به چرخش و گردش خورشید و ماه. انگاری آدم‌ها از یه ساعتی از شبانه‌روز به بعد، اون گاردی رو که توی روشنایی روز دارن می‌شکونند. ول میشن. خودِ خودشون میشن. انگاری وقتی هوا تاریک میشه آدم‌ها خودمونی‌تر میشن. راحت‌تر حرف می‌زنند. راحت‌تر اعتماد می‌کنند. پول و سواد و شهرت رو میذارن زیر بالشت‌شون، تا دل بدن. ربطی هم به سِن و سال نداره. به طول و عرض نداره. به زنی و مردونگی نداره. انگاری یه حرف‌هایی ربط داره به پاندولِ ساعت. انگاری یه حسی رفته تا اون بالا و بسته شده زیر چونه‌ی ماه و مهتاب.

نمی‌دونم چه رمز و رازی هست توی تاریکی، که آدم‌ها راحت‌تر دل میدن. از یه جایی به بعد، شاید از همون وقتی که عقربه‌ها جُفت هم میشن، آدم‌ها راحت‌تر اعتماد می‌کنند. بیدار بمونی، میشه تا همون‌جایی که خورشید یه نَموره خودنمایی می‌کنه، حرف بزنی و گوش بدی به ناگفته‌های آدم‌هایی که دوست‌شون داری.

انگاری باید یه شب‌هایی رو اختصاص بدیم به رابطه‌هامون. به همه‌‎ی رفاقت‌هامون. جنسیتِ اون طرفِ رابطه مهم نیست. وزنِ‌شه که مهمه. چگالی‌ش. حَجم و حضور‍‌ش. رابطه‌ی بدونِ وجودِ شب، ماه، ستاره، سکوت، رابطه نیست. روشنایی روز و حضور پُررنگ خورشید، نمیذاره آدم‌ها خودشون باشند. انگاری آدم‌ها رو باید توی تاریکی شب، شناخت.

...

کلاغ‌های این شهر هم دروغگو شده‌اند.

صفحه‌ی سوم شناسنامه

نمی‌دونم ربط‌ش بدم به آب و هوای گرم یا شرایطِ نامتعادل سیاسی. سَرش رو گره بزنم به اقتصادِ بد یا نداشتنِ رختخواب خوب. حتماً یه جورایی ربط داره به پول، به خونه، به اخلاق و مهم‌تر از همه به اون رمز و رموزی که قرن‌ها تابو بود و هنوز هم هست توی این فرهنگی که خودمون ادعای داریم فقط ما بودیم و این دنیا؛ ماها ماد بودیم و آریایی و یه سَر کشورمون چین و ماچین بود و اون یکی سَرش کنار رُم و یونان ولی نجابت رو فقط لای دستمال خونی شب زفاف دیدیم. انگاری بابهونه و بی‌بهونه، زندگی‌های مشترکِ این روزها به مویی بند شده. این «مو» که میگم، مَثل و مثال نیست که دقیقاً منظور همون باریکی و استقامت موست.

حالا دیگه توی خونه‌ی کمتر ایرانی هست که پسر و دختری متارکه نکرده باشه. یه زمانی تابوت با پرچم سه رنگ که رد می‌شد از سر خیابون باید می‌دیدیم اینبار جلوی در خونه‌ی کی می‌شینه و اسم کوچه، به نام کدوم آدم تابلو می‌شه گـَل دیوار آجری و حالا وقتی پستچی برگه‌ی احضارییه میاره باید ببنیم این دفعه کدوم جوانِ این محل، دختر و پسرش میره تا سَندِ طلاقی رو امضاء کنه و عشقی رو که تا همین چند ماه پیش مدعی بود با همه‌ی عشق‌های این کره خاکی فرق داره بسپاره دستِ خدا و خاک‌مالش کنه و تُف کنه به زمین و زمون.

زندگی‌های خیلی‌هامون شده عینهو توت. از همین توت سفید‌ها. انگاری نوشته شده پیشونی‌مون که خیلی زود می‌افته، بعد اولین گرمای تابستون 40 درجه؛ عینهو توت. از همین توت سفید‌ها! حالا دیگه کم نیستند دختر و پسرهایی که زندگی‌های چند ماهه و چند ساله تجربه کردن ولی یه مُهر، بیشتر خورده توی شناسنامه‌شون. صفحه‌ی سوم. خوشبخت‌هاشون بچه ندارن و وای به‌حال اونایی که بچه‌دار شدن و بعد یادشون افتاده نمی‌تونن زندگی کنن با اون مرد، یا اون زن.

این روزها اسب سفیدِ خوشبختی زود تبدیل میشه به یابویی بدونِ زین و یراق و سُم و صاحب. این روزها زندگی‌ها زود لم‌یزرع میشه عینهو کویر لوت. این روزها آدم‌هایی که قرار بود بمونند پای هم و پای زندگی، زود جا می‌مونند توی همون پیچ اولِ زندگی. زود شونه خالی می‌کنند زیر همون بار و فشار چُسکی. توی همون اولین گِل. هنوز به گِل هم نرسیده، خاک رُس و یه آفتابه آب، زود خراب می‌کنه اصل و اساس زندگی رو.

خیلی جاها جدا شدن و طلاق می‌تونه بهترین گزینه باشه ولی آدم‎‌ها انگاری دیگه حال و حوصله ندارن. طلاق شده گزینه‌ی اول و آخرشون. تَقی به توقی می‌خوره، زن جدا، بچه گداخونه. این روزها آدم‌ها اگه جدا میشن، خیلی‌هاشون، بد جدا میشن. عیبی نداره! یه مدتی با هم بودین حالا اگر هم جدا میشین بذارید خاطرات خوب‌تون بمونه و برید؛ چرا لگدمال می‌کنید همه‌ی زندگی گذشته رو. قرار باشه گذشته‌ات رو ان‌مال کنی یعنی خودت رو قهوه‌ای کردی. یعنی یه قسمتِ مهمی از زندگی‌ات رو زیر سوال بردی. انتخابت رو. عشقت رو. ذهنت رو. فکرت رو. ایده‌هات رو. اعتقادات رو. پس اگر هم میرید، یه کمی بهتر برید.

این نوشته هیچ اشاره مستقیم و غیرمستقیمی به رابطه‌ی دوست و رفیقی نیست که شکرخدا همه دارن جدا میشن، پس لطفاً سرش رو گره نزنید به رفاقت و دوستی من با ایکس و ایگرگ. دغدغه‌ی این روزهام شده. این روزها که همه دارن تکی میشن. نه فرهنگ، نه کشور و نه هیچ چیز دیگه‌ی مانع نشده از این جدا شدن‌ها. انگاری طلاق شده همون شتری که می‌خوابه جلوی در هر خونه. هم توی تهران سراغ‌مون میاد، هم کنار برج پیزا، هم داره می‌گرده ایالت‌های آمریکا رو.

جدا شدن به همین سادگی نیست. دندونی نیست که بکشی و بعدش یه میلیون بدی و یه دونه جدید و بهترش رو بکاری. پل بزنی، به‌قول دکترها Bridge کنی. یه وقت‌هایی نمی‌تونه اتصال بده. جاش میمونه. دَردش میمونه. فقط مُهر شناسنامه نیست، یه مهر می‌خوره وسط روح و روانت. وسط زندگی‌ت. وسط این شهر که اونوقت از میدونِ دربند تا اون عوارضی تهران _ قم‌ش برات میشه قبرستون. پیچ‌های شمال رو می‌پیچی با هفتاد، هشتاد، صد ولی چه پیچیدنی؟! چه اتوبانی؟ چه جردنی؟ چه بام تهرانی؟ چه خورشت بادمجونی؟ و اونوقت این «چه، چه» گفتن‌ها دولات می‌کنه.

نه اینکه زندگی کنید با هر خفت و خواری. نه! اگه قرار شد جدا بشید، حتماً جدا بشید. سوا بشید. گم بشید. دور بشید ولی یه کمی آهسته‌تر. طلاق بغیر از هزینه، درد هم داره.

...

خیلی دور نبود. یکی از همین روزها بود. شاید هم یکی از همون شب‌هایی که بی‌خوابی میزنه به سَرم و رفیق میشم با مهتاب و همنشینِ قهوه‌های بی‌شیر و شکر. حالا اصلاً روز و شبش که مهم نیست. ماه و خورشیدش که توفیری نمی‌کنه. همتِ شرق رو به تاخت می‌روندم سَمتِ بُرج میلاد یا از غرب میومدم اینوری چه فرقی داره؟! مهم اینه که بود. تو داشتی می‌رفتی. خودت چیزی نگفتی ولی فهمیده بودم. آدم‌ها موقع رفتن چشم‌هاشون دودو می‌زنه. آدم‌ها دَم رفتن انگاری نجیب‌تر میشن. تو شده بودی.

بعدها وقتی رفتی، برات نوشتم: «تو هم که نباشی من می‌تونم دوستت داشته باشم؛ حتی تا آخر دنیا.» تو رفتی. خیلی دور نیست از اون رفتن، و من هنوز دوستت دارم. نمی‌دونم چقدر مونده تا آخر دنیا؛ ولی بهت دروغ نگفتم. یادم نیست اون نیم خط رو برات فرستادم یا نه. دستم چند باری رفت روی اون دکمه‌ی Send. یعنی فرستادم؟! نه، نفرستادم. هیچ‌وقت. هرچند حالا دیگه چه فرفی می‌کنه. مهم اینه که تو رفتی، و من خوشحالم که خیلی مونده تا آخر دنیا.

جیره‌بندی پَر خروس

جیره‌بندی پر خروس برای سوگواریشاید اولین چیزی که خیلی زود آدمیزاد توی سالن چهارسو متوجه میشه، این نکته است که بدون هیچ شکی، هانیه توسلی وصله‌ی ناجوری است توی نمایش «جیره‌بندی پَر خروس برای سوگواری» که بدت نمیاد با توجه به ماهیت و فضای باز نمایش، از روی صندلی‌ها بلند شی و بری روی صحنه و دست هانیه رو بگیری و بگی: بفرمایید، بفرمایید خانم برید خونه‌تون با این بازی کردن مزخرف ‌تون.

به‌نظرم سرکار خانم توسلی باید یه فکری برای خودش و دنیای هنرش بکنه. قاعدتاً  حس بدیه که تو، چند سال وسطِ هنر این مملکت باشی و کار درخشانی نداشته باشه که توی ذهن منِ مخاطب باقی مونده باشه. دیروز هر چی فکر کردم کاری از هانیه توسلی رو یادم نمونده بود به‌جز بازی خیلی بدش، اون‌هم توی نمایش «پروفسور بوبوس» و خب این از ماهیتِ کارهای بده که موندگاری اثر خیلی بیشتر و طولانی‌تر از کارهای خوبه.

برخلاف اسم و رسم پانته‌آ پناهی‌ها، اینبار صابر ابر عمده‌ی بار رو به‌دوش می‌کشه. ابر برخلاف کالیگولا، توی این نمایش خوب بود و از خداوند منان می‌خواهم که کار سوم و چهارم و دهمی نبنیم که صابر هنوز مونده باشه توی همون تیپ و شخصیت فیلم «درباره الی» که یه جورایی توی این نمایش هم همون آدم از یه زاویه‌ی دیگه داره تکرار میشه.

نمایش 60 دقیقه‌ای «جیره‌بندی پَر خروس ...» با پوستر محشر و بسیار زیباش، خیلی تند پیش میره و البته این خوبه. تا پنج دقیقه‌ی آخر رو دوست داشتم و اون‌جایی‌که اَبر یهویی جوگیر میشه و تموم ماجرای این چند سال خودش و برادر دو قلوش رو (که توی طول داستان، مادر فرهاد خیلی دیر بهش اشاره می‌کنه) توضیح میده، انگار یکی آفتابه برداشته و من رو توی سالن چهار سو داره می‌شوره و میماله و کیسه می‌کشه!

خب وقتی دو تا برادر دو قلو هست و حادثه‌ی و مُردنِ یکی و موندنِ اون یکی و ... همه‌ی این‌ها نمی‌تونست برای منِ بیننده‌ی حتی خنگ، با ضریب هوشی پایین که از سَر تصادف پام به سالن تئاتر کشیده شده معما رو حل کنه؟! نمی‌دونم چه اصراری بوده که این توضیحات هم توی نمایش باشه که میشد با دادن چند تا کد، داستان رو تموم کرد. مخاطب امروز دوست نداره، کسی به‌جای اون فکر کنه. نقطه‌ی پایان رو بذاره. همه‌ی معماها رو حل کنه. اون رو کودن و احمق فرض کنه. خب نامسلمون‌ها! دو تا معمای حل نشده هم می‌موند تا وقتی که من برم و سوار مترو بشم، بتونم بهش فکر کنم!

و اما، توی بروشور نوشته‌ای است با عنوان «یادداشت کارگردان» قسمتی از اون رو می‌نویسم: قصد و نیتی در پاسخ ندادن وجود ندارد، تنها در ممکن بودنِ پاسخ تردید داریم. تردیدی که حاصل زیست در زبانی ماست، زیستی معلق و متآخر، گزینش و ناگزیر ...

و خب خوشحال میشم کسی این جمله رو برام معنی کنه.

«تردیدی که حاصل زیست در زبانی ماست. زیستی معلق و متآخر. گزینش و ناگزیر.» سال‌ها از مرگ امیرکبیر می‌گذره و ما هنوز هم توی اداره‌ها با همون زبان نامه‌نگاری می‌کنیم. فکر می‌کنیم برای بزرگی باید زبان فاخر داشته باشیم که اگر، درست هم بنویسم با ادبیاتِ امروز ما کاملاً در تضاده چه برسه که فقط یه سری واژه و کلمه رو مثل جمله بالا تنگِ هم بچسبونیم. هنر در اینه که من چیزی بنویسم و اونقدر هم ساده بنویسم که مخاطب درکش کنه نه اینکه یه مُشت حرف و کلمه رو بچسبونم بهم تا جمله‌ی بالا بشه و بلرزه تن و بدن تمام مشاهیر فارسی زبان.

چرب کنیم تا زنده بمانیم!

تهران گه است!روزهای بدی است. خدا شاهده که دروغ نمی‌گم! همین چند روز پیش، یکشنبه‌ی هفته‌ی قبل، روزنامه‌ی پُرتیراژ همشهری هشدار داد که از خونه بیرون نیاییم. همشهری که دیگه دروغ نمیگه! هر چند مگه نمی‌دونست که ما سال‌هاست کلیددار خونه‌ایم. پُشت سَر گذاشتیم تموم نوجوانی و جوانی و چند دهه از زندگی رو توی همین خونه‌ها. توی همین پَستوها. توی همین اطاق‌های تَنگ و گشادِ شمال و جنوب این شهر. توی همین زیرزمین نَمور و تَب‌داری که سقف و دیوارهاش تَبله کرده از برف و بارونِ پاییز و زمستونِ پار و پیرار سال.

همون‌جا تو تاریکی، یکی‌مون دَمبل زد و عرق کرد؛ اون یکی از دونه‌های انگور عرق گرفت، چند روز بعد نشست کف زمین و بی‌مزه عرق خورد و عرق کرد. ما جایی به‌جز خونه نداریم که البته اگه همون رو هم بذارند که اَمن بمونه و امین؛ که این چهار دیواری، مَستور کنه ما رو از تموم گناهان صغیره و کبیره که از دید اون‌ها محاله با این همه مَعصیت و گناه بتونیم ایمن رد بشیم از پُل صراط که باریک‌تر از فلان است و بَهمان!

همشهری نوشته بود، به‌غیر از گرمای هوا و افزایش آلودگی‌ها و ورودِ جدیدِ ریزگردها، وزارت بهداشت از بروز پدیده‌ی خطرزای دیگری به‌نام «افزایش اشعه ماوراء‌بنفش» خبر داده است. خدایا شُکرت! وزارت بهداشت اعلام کرد شاخص تابش اشعه ماوراءبنفش در شرایط خطر، بسیار زیاد است و استفاده از عینک آفتابی و کرم ضد آفتاب هنگام تردد در فضای باز ضروری است.

حالا دیگه عدالت به مساوات تقسیم شده. گله‌ی نیست. حساب بی‌حساب شدیم حتی با خدا و دَستک و دُنبکش. حالا دیگه نه به ساحل کیش نیازی هست و نه سواحل مُنحط و منحوس جمیرا و دبی و آنتالیا و کوش آداسی که معصیت و بزه و تجاوز موج می‌زنه گروهی و تنهایی! حالا دیگه همه‌مون می‌تونیم وقتی برای خرید یه شونه تخم‌مرغ تا سَر خیابون میریم عینک آفتابی و کرم ضدش رو بزنیم به سَر و صورت. بمالیم به روون و سینه. بشنویم: آی جوووووون‌های کِشدار و چسبنده‌ی مثل زالو رو که خب سال‌هاست توی این شهر و کمی اینور و اونورترش، با کِرم و بی ‌کِرم، حتی بدون گفتن آی جوووووون، هم می‌کنند. بعضی از این جماعت نه کِرم براشون مهمه و نه عینک گرون قیمت فلان برند. همین‌که سوراخی اضافه باشه بیشتر از سوراخ‌های تن و بدن‌ خودشون، این یعنی باید هولی داد. باید خوابوند و دَمرش کرد. باید پُرش کرد. جسارتاً سوراخ رو عرض می‌کنم!

روزهای بدی است. ریزگرد‌ها تبدیل شدند به ریزدانه‌ها. توی این گرمای تیرماه کارشون از گرد و ریزی گذشته. هر روز بزرگ و بزرگ‌تر میشن. شده‌اند عینهو پیل؛ منظور همون فیل با خرطوم درازش هست. انواع و اقسام فرکانس و ارتعاشات، همخونه شدن با سلول‌های مغز و قلب و سینه و روده‌مون. زندگی مسالمت‌آمیز یعنی همین. سرطان عینهو نیمرو توی سفره هر ایرانی دیده میشه. خوش‌خیم و بدخیم. یه زرده و دو زرده. فقط باید منتظر نون تازه بود تا با کمی نارنج شیراز و سبزی خوردن اهواز لمبوندش. تُخم و ترکه‌ای اگه از کسی باقی بمونه ... نه، نه همین بهتر که همه‌مون ابتر باشیم و عقیم. خواجه باشیم. آقا باشیم با "غ". 

با این ژلها چربش کنید!روزهای بدی است. مواظب ریزگردها باشید. مواظب گرمای هوا باشید. مواظب اشعه‌ی ماوراء بنفش باشید. سَرت که یه کمی بیارزه به تن‌ت شاید حتی باید مواظب مادون قرمز هم باشی. در شب کولاک می‌کنه لامصب. محاله تیرش خطا بره!

توی پیاده‌رو موتوری، لاین سبقت کامیون، وسط اتوبان، عابر پیاده. طویله‌ای است بزرگ و درندشت. لایتنهایی. زندگی مسالمت‌آمیز یعنی همین. توی دست هر کدوم چوب درازیه که داریم بندبازی می‌کنیم وسط این سیرکِ بدون چادر. بابای من چند سال پیش افتاد و مُرد و حالا باید منتظر موند تا ببینیم من کی با مُخ به زمین می‌خورم و خلاص!

روزهای بدی است. حتی اگه به میدون تره‌بار هم میری قبل از اینکه کسی کلاهی سرت بذاره خودت عینهو بچه آدم کلاه سرت بذار. هشدارها رو جدی بگیر. این‌ها رو به‌خاطر من و تو میگن. کرم ضد آفتاب معجزه می‌کنه. بمالید به سَر و کله و بَر و بازو و جاهایی که حتی فکر نمی‌کنید شاید هیچ‌وقت نیاز باشه. فرو رفتگی و برجستگی‌ها رو چَرب کنید. چَرب چَرب چَرب. هر چند کرم ضد آفتاب کار لوبریکانت رو نمی‌کنه ولی بمالید؛ شاید کمی درد رو کاهش بده.

حمد و سوره بخونیم و تشهد. بنویسیم وصیت‌مون رو و تقسیم کنیم تموم سلول‌های سرطانی رو به عدالت برای بچه‌های فردا و اونوقت بریم توی خیابون‌های این شهر. اینجا مرگ از رگ گردن بهمون نزدیک‌تره.

...

دست و پایی سپرده باشی به تیغ جراح و رَد و اثری مونده باشه از جای بخیه‌ها روی تَن و بدنت، حتماً تجربه کردی خارش‌های گاه و بیگاهی رو که حتی سال‌ها بعد از عمل جراحی، زیر اون بخیه‌ها یهویی جون می‌گیره. چنان می‌خاره که انگاری همین دیروز خوابیده بودی روی تختِ بیمارستان.

یادِ بعضی آدم‌ها و بعضی خاطراتِ با هم بودن، مثل همین خارش‌های زیر بخیه‌هاست. شاید ماه‌ و سالی گذشته باشه از رفتن و نبودنش ولی یه وقت‌هایی اونقدر زنده میشه و جوون می‌گیره توی روح و روانت که انگار همین دیروز خوابیده بودی کنارش.

روزهای داغ تابستون و کتاب و البته کمی هم تئاتر!

آمریکا / کافکا:: «آمریکا» غیر کافکایی‌ترین رمان کافکاست! رمانی پُر دردسر و با دو سه تا اسم مختلف. کافکا از این کتاب به «مفقودالاثر» یاد کرده. فصل اول رمان به اسم «آتش‌انداز» به‌صورت مستقل چاپ میشه ولی بعدِ یه مدت بخش‌هایی از رمان توی آتش‌سوزی از بین میره و ...

کافکا، نویسنده‌ی متولد پراگ که هیچ‌وقت به آمریکا سفر نکرد، صد سال پیش جامعه‌ی آمریکا رو همون‌جوری ساخت که امروز هست. جامعه‌ی که آدم‌ها با خیال «بهشت گمشده» بهش مهاجرت می‌کنند و وقتی درگیر زندگی و روابط اجتماعی و سختی و مشکلاتش می‌شوند می‌بینند که در عین خوب بودن ولی خیلی متفاوت بوده با اون چیزی که توی ذهن‌شون بوده.

کشور آمریکا حتی یک قرن پیش دورنمای بسیار زیبایی داشته که کافکا با ورود کشتی مهاجران اروپایی به نیویورک و دیدن مجسمه‌ی آزادی اون رو به‌ زیبایی تصویر کرده.

از وقتی که یه کمی درگیر مسایل مربوط به «ویرایش و ویراستاری» شدم چشمم فقط دنبال جای درست ویرگول و نقطه و چسبیدن «ها» به فلان و بیسار شده! طرف توی سن و سال ما دو تا بی‌ام‌دبلیو و پنت‌هاس تو فرشته داره و اونوقت من دلم به این خوشه که بدونم آنها رو باید «آن‌ها» نوشت!

دو سه خطِ بالا رو گفتم تا به این نکته برسم که به‌نظرم یکی از کم ایرادترین کتاب‌هایی که امروز از لحاظ ویرایش توی بازار هست مربوطه میشه به «نشر ماهی». بدون شک اگه نکات ویرایشی رو ندونی و یا بهش حساس نباشی از خوندن کتاب و پیگیری داستان لذت می‌بری ولی میشه کتابی رو هم خوند و از ترجمه‌ و ویرایش خوب و درست‌نویسی و علامت‌گذاری‌های صحیحش، حالی کرد مبسوط و خوشبختانه نشر ماهی اینکار رو انجام میده.  

 آمریکا / فرانتس کافکا / ترجمه‌ی علی‌اصغر حدادی / نشر ماهی / 300 صفحه / 6500 تومان

:: این روزها توی تالار سایه تئاتر شهر می‌تونید «ماه‌زدگان» رو ببنید. دروغ چرا، کار رو دوست داشتم و نداشتم! اجرای هر سه هنرپیشه خوب و بالا پایین کردن‌هاشون به‌جا بود و من مشکل داشتم با خودِ داستان که خب حتی قبل از دیدن هم می‌تونستم حدس بزنم که نمی‌تونم با این نوع داستان‌ها ارتباط برقرار کنم.

ماه زده‌‌‌‌‌‌‌گانآهنگسازی وارد شهری متروک میشه. توی مهمان‌خانه‌یی اطاقی می‌گیره و هم‌اطاق میشه با دو نفر دیگه و ....

خب همین‌جوری بخوام از خودم یه چیزهایی بگم که یعنی من هم فهمیدم داستان چی بوده! باید بنویسم که «ماه‌زدگان» شاید داستانِ تنهایی و سرگشتگی انسانِ مدرن امروز باشه. موضوعی که خب مادرش هم نموده شده از بَس به شکل و شمایل مختلفِ هنری در قالب داستان، سینما، پانتومیم، تئاتر، شعر، نقاشی، آبرنگ بهش پرداخته شده و هیچ تاثیری هم نذاشته روی این انسانِ مادر مُرده‌ی تنهای معاصر که پنداری تنهایش تمومی نداره که هیچ، هر روز شکافی عمیق‌تر میوفته بین خودش و خونواده و خواهر و برادر و دوست و رفیق و باید تاوان همون سیب خورده شده‌ی معروف رو پَس بده تا روز ابد.

من که علاقه‌ی به تلویزیون و برنامه‌هاش ندارم ولی اگه دوست دارید شخصیتِ دکتر نیما افشار سریال «ساختمان پزشکان» رو که شب‌ها از شبکه‌ی 3 پخش میشه و گویا مخاطبانی رو هم تونسته جذب کنه، می‌تونید این‌بار تئاتری از ایشون رو توی مجموعه‌ی تئاتر شهر و به کارگردانی برادرش، بهرام تشکر ببنید.

دوست بازیافته /:: شاید بارها و بارها توی کتابفروشی از کنار «دوست بازیافته» رد شده باشی و اندازه و حجم کم کتاب چنان بوده که رغبت چندانی برات ایجاد نکرده که اون رو برداری و ورق بزنی. ولی اگه تابه‌حال این کتاب رو نخوندی، خوشحال باش که حالا می‌تونی از خوندنِ یه داستان خیلی خوب (که به‌سختی بهش میشه گفت رمان و یا داستان بلند) با پایانی بس شوکه کننده لذت ببری. 

 هانس عزیزم، این وضع را خدا مُقدر کرده و شرایطی خلاف خواستِ من به وجود آورده و تو باید مرا همین‌طور که هستم بپذیری. سعی من این بود همه‌ی این چیزها را از تو مخفی نگه دارم، اما باید می‌دانستم که نمی‌توانم برای مدتِ زیادی تو را فریب بدهم و باید شهامت این را می‌داشتم که پیش از این‌ها مسئله را با تو در میان بگذارم. اما آدم ترسویی هستم. تحمل این را نداشتم که تو را برنجانم. با این‌حال، همه‌ی تقصیر به گردن من نیست؛ تو درباره‌ی دوستی چنان آرمان باشکوهی داری که انطباق با آن برای هر کسی که باشد بسیار مشکل است. هانس عزیز من! تو از این آدم‌های خاکی بیش از اندازه توقع داری. سعی کن حرف مرا بفهمی و مرا ببخشی تا بتوانیم باز با هم دوست باشیم.

دوست بازیافته / فرد اولمن / ترجمه‌ی مهدی سحابی / نشر ماهی / 112 صفحه / 2000 تومان